تبليغاتX
وبلاگ روان شناسی محمد مجتبی زاده

وبلاگ روان شناسی محمد مجتبی زاده

وبلاگ روان شناسی محمد مجتبی زاده - روان شناسی - اجتماع - فرهنگ


خبرگزاري فارس: تربيت چيست و چه تفاوتي بين ديدگاه اسلام در مورد تربيت و ساير ديدگاهها وجود دارد موضوعي است كه در اين نوشتار به آن پرداخته شده است.

همان طور كه مي دانيد انقلاب شكوهمند اسلامي ما يك هدف اساسي داشت و آن اين بود، كه اسلام، تعاليم اسلامي، احكام اسلامي، اصول و دستورالعمل هاي اسلامي، حاكم بر اعمال و رفتار ما باشد و اگر بخواهيم اين مطلب را به صورت آموزشي مطرح كنيم، بايد بگوييم كه هدف، اشاعه تربيت اسلامي در جامعه بود. يعني از آنچه قبل از انقلاب در جامعه، تا حدي جاري و متداول بود، ما را تحت تاثير آداب و رسوم خاص و هدفهاي تربيتي خاص از ديدگاه خود، سوق مي دهند. هدف امام امت بعد از پيروزي انقلاب اسلامي اين بود، كه به تدريج مسو ولان آموزشي اعم از مراجع محترم تقليد، متكلمان، فيلسوفان اسلامي، مبلغان، آنهايي كه در آموزش معارف اسلامي و در مراكز آموزشي هستند اقدام كنند و همچنين تشكيل حكومت اسلامي و تشكيل نهادهاي آموزشي و نهادهاي تربيتي همه يك هدف اساسي را دنبال مي كردند و آن پياده كردن تعليم و تربيت اسلامي مي باشد.
شايد براي بعضي افراد مفهوم تربيت روشن نباشد و تربيت را باآموزش مهارتهاي خواندن و نوشتن يكسان تلقي كنند اين امر آن طور كه بايد و شايد مهم تلقي نشود. ولي اين مساله درست نيست. آموزش الفبا، حساب، نوشتن و خواندن، حتي آموزش علوم، همه اينها با امر تربيت اختلاف دارند، به عبارت ديگر ممكن است كسي آموزش ببيند و در رشته اي اطلاعات لازم را هم كسب كند و اين اطلاعات را حفظ كرده باشد ولي درك درستي از آنها نداشته باشد، يا اين كه اين اطلاعات توام با درك و تا اندازه اي فهم باشد، اين اطلاعات خودبه خود همراه با تربيت نيستند، يعني ممكن است آدمي در يك رشته اي مطلع باشد حتي در سطح عالي علمي مطالبي را درذهن داشته باشد اما از تربيت برخوردار نباشد.
بسياري از دانشمندان و مطلعين، افرادي كه در رشته هاي علمي كار كردند، از لحاظ فكري، اخلاقي و اجتماعي در سطح پايين قرار دارند. و تنها درس خواندن و بالا بردن سطح اطلاعات و معلومات موجب پرورش قوه استدلال نمي شود و فقط سطح محفوظات را بالا مي برند، اين محفوظات يا به صورت بهتر معلومات، خود به خود فرد را تربيت نمي كند و امر تربيت جدا از اين امر آموزش است و بايد توجه بيشتري به امر تربيت كرد. بعضي افراد مي پرسند تربيت چيست؟ وقتي به عنوان معلم به شاگرد مي گويند: من مي خواهم تو را تربيت كنم، اگر شاگرد بپرسد جناب معلم يا جناب استاد چه كار مي خواهيد در مورد من انجام دهيد؟ مي ببينيد كه استاد يا معلم جواب روشني ندارد، همان طوري كه پدر و مادر ناآگاه از تربيت هم، جواب روشني براي فرزندان خود ندارند. مي خواهيم بدانيم تربيت چيست؟ كه اين همه مورد علاقه ماست. همه ما مي خواهيم كه هم خودمان تربيت شده باشيم و هم فرزندانمان تربيت شده باشند، هم در جامعه، مسو ولان جامعه علاقه مند هستند كه افراد جامعه تربيت شده باشند، اگر فرض كنيد اشخاص از كشورهاي خارج به ايران آمدند و مدتي در اين جا توقف كردند و به ادارات، رستورانها، مجامع عمومي، محافل علمي و حتي درجلسات سخنراني شركت كردند، سپس مشاهدات خود را براي ديگران نقل كنند و اگر كسي ازاينها بپرسد، شما تربيت مردم ايران را چگونه ديده ايد؟ درمي يابيم، آنچه را اسلام در زمينه هاي مختلف براي ما مطرح ساخته، متاسفانه بر اعمال و رفتار ما حاكم نيست.
بايد ديد كه اين شخص ناظر، توصيه هايي كه اسلام كرده، تعليماتي را كه پيامبر اكرم (ص)و دستورالعملهايي كه امامان معصوم(س) به ما داده اند، آيا در مناسبات و در موقعيتهاي مختلف، اين دستورالعملها و پيامها را مردم ما رعايت مي كنند؟ متاسفانه بايد گفت: اگر افراد به عنوان قاضي بي طرف، اعمال خود را ارزيابي كنند و رفتار خود را در همين محافل و موقعيتهاي مختلف تحت نظر قرار دهند، بايد اعتراف كرد كه خير، اين اعمال تابع عادات و آنچه از گذشته به ما رسيده، تابع رويه هايي مي باشد كه در طول زندگي اتخاذ شده است و گاهي تابع تلقيناتي است كه به ما شده و گاهي به صورت تقليد از ديگران كارهايي انجام مي شود; آيا به واقع آنچه كه انجام مي دهيم با موازين اسلامي سازگار است و وفق دارد، خواهيم ديد كه متاسفانه اين گونه نيست، به دليل اين كه :
1- درصدد روشن كردن ماهيت تربيت نبوده ايم،
2- توجه به تربيت اسلامي نكرده ايم
3- در مراكز آموزشي، كه بايد مراكز رسمي تربيت باشند، كار معلمان و استادان در مراكز آموزشي انتقال چهار مطلب علمي از ذهن خود به ذهن شاگرد است، شاگرد، بايد اين نكات را حفظ و سپس در امتحان، محفوظات خود را ارائه دهد تا مورد ارزيابي قرا رگيرد و ارتقا پيدا كند.
اگر اين مراكز آموزشي رسالت تربيتي بر عهده دارند، با توجه به آنچه كه در كلاس درس مي گذرد، معلمي از طريق سخنراني چهار نكته به ذهن شاگرد منتقل مي كند، شاگرد هم گاهي خسته مي شود و گاهي گوش مي كند و گاهي هم ممكن است سو الي در ضمن شنيدن سخنان معلم، مطرح سازد، سپس مطلب بيان شده را به خاطر بسپارد، درموقع سو ال كردن معلم، محفوظات را ارائه كند. عبارت عربي، عبارت بسيار عالي و ارزنده اي است و نكته هاي دقيقي به ما مي آموزد. در اين عبارت آمده است: "من لم يود به الابوان يود به الزمان " كسي كه پدر و مادر او را تربيت نكرده باشند، زمان او را تربيت مي كند. اگر دقت شود متوجه مي شويد كه "تربيت زمان " يعني چه ؟ "تربيت پدر و مادر " يعني چه؟ اگر پدرو مادر به مسائل تربيتي آشنا باشند آگاهانه فرزندان خود را از لحاظ عقلاني، اجتماعي، اخلاقي و معنوي، عاطفي و از لحاظ بدني، مي توانند آموزش بدهند و تربيت كنند.
اين فرزندان در زمينه هاي مختلف به صورت خاص عمل خواهند كرد. اما اگر چنين چيزهايي مطرح نباشد يعني پدر و مادر هم آشنا به جنبه هاي مختلف تربيت نباشند، مسائل داخلي خانواده، گرفتاريها، پخت و پز و فراهم كردن وسايل راحتي فرزندان، پدر به دليل اشتغال در خارج از خانه، مادر هم به خاطر اشتغال به كار منزل و بچه ها. پس تربيت كجاست؟ تربيت فكري و عقلاني يعني چه؟ در كدام قسمت تربيت معنوي و اخلاقي صورت گرفته است؟ كجا در مورد تربيت اجتماعي بحث شده است و ... همان طور كه مشاهده مي شود تمام اعمال، براساس عادات و رويه هاي حساب نشده مي باشد.
اكنون آن راهها، به معرض اجرا درمي آيند. بنابراين وقتي پدر و مادر، فرزندان را تربيت نكنند، در مراكز آموزشي بجز انتقال چهار مطلب به ذهن شاگرد، كار ديگري انجام ندهند به يقين تربيت به عهده زمان محول مي شود. يعني در زندگي هر فرد حوادث و وقايع به رفتار او شكل مي دهد. بنابراين توجه به امر تربيت لازم است و اعزام پيامبران براي تربيت انسانها بوده است. پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد: "ادبني ربي فاحسن تاديبي. " پروردگار من مرا تربيت كرد، مرا ادب كردو به بهترين وجه هم ادب كرد. پيامبر اكرم(ص) آيات قرآني را مي خواند، "يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه " اين كه براي تزكيه و تذهيب تعليم دانش استوار و محكم مردمان، به ميان آنها رفتم و آنها راتحت تعليم قرار دادم. بنابراين از طرف خداوند مبعوث شدند كه انسان را راهنمايي و هدايت كنند. وظيفه پدر و مادر، معلمان، رهبران، نويسندگان، گويندگان، اين است كه به امر تربيت آشنا باشند و بدانند كه در حوزه كار خود چگونه بايد عمل كنند. يك مبلغ اسلامي بايد به تعليم و تربيت آشنا باشد و در تبليغ معارف اسلامي اصول تربيتي را رعايت نمايد، يا يك نويسنده، يك معلم، يا پدر و مادر و خلاصه يك مربي، اينها همه بايد با امر تعليم و تربيت آشنا باشند و بدانند تعليم و تربيت چيست تا بتوانند هم در مورد خود، اعمال و هم در مورد فرزندانشان به تناسب شغلي كه دارند اجرا كنند. اگر گوينده اي به تعليم و تربيت، آشنا باشد شنوندگاني كه در جلسه سخنراني او شركت مي كنند از گفتار او بهره مي برند وسخنان گوينده را مي شنوند، چيزهايي تربيتي در خلال سخنان او مطرح مي شود، و تغييري در وضع تربيتي آنها حاصل مي شود.
آنچه در تعليم و تربيت اسلامي ديده مي شود يك تربيت كل، صحيح، منطقي و تربيتي كه بر اساس اصول و مباني محكم استوار است و تمام ابعاد اساسي شخصيت آدمي را در نظر گرفته است. هدف تربيت اسلامي اين است كه فرد جامع الاطراف و فردي كه در هر زمينه رشد يافته باشد تربيت كند و خلاصه تحويل جامعه دهد. وقتي نظام هاي تربيتي غرب را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهيم، درمي يابيم، كه گروههاي مختلف در غرب هر كدام به يك جنبه از شخصيت انسان تاكيد دارند. بعضي به جنبه هاي فردي توجه دارند، عده ديگري به جنبه اجتماعي حيات انسان توجه دارند، اما فرديت انسان را از نظر دور مي دارند، تصور مي كنند هركسي، در هر جامعه اي باشد تابع آن جامعه است. آن جامعه به شخصيت، افكار، عقايد و عادات او شكل مي دهد، بنابراين آنچه كه اهميت دارد جامعه است و فرد هم جز و تابعي از جامعه است و خودش نقشي ندارد و اغلب فرد را مولود جامعه مي دانند، يعني براي خود فرد نقشي در اعمال و رفتار قائل نيستند، يعني براي فرد آزادي و اختيار قائل نيستند و مي گويند كه اين جامعه و فرهنگ جامعه است كه به رفتار انسان شكل مي دهد. اين كه جامعه در شكل دادن به رفتار فرد موثر است يك موضوع است، ولي اين كه فقط جامعه فرد را به اين شكل تربيت مي كند و فرد به هيچ وجه از خود آزادي و اختيار ندارد، مطلب ديگري است.
آري در هر جامعه اي كه زندگي كنيم، زبان و آداب و رسوم آن جا را مي آموزيم، اما در عين حال انسان هستيم و از قدرت عقلاني برخوردار و داراي اختيار و آزادي مي باشيم.يعني فرد مي تواند در بعضي جهات مقاومت كند و آنچه را كه در جامعه معقول و متداول است نپذيرد و از روي قدرت و تشخيص خود عمل كند. منظور بر اين است كه گروه دوم تصور مي كنند، حيات جمعي اصل است و بايد به حيات جمعي توجه كرد و فرد تابع حيات جمعي است و از خود هيچ نقشي ندارد. گروهي انسان را حيواني كه چند درجه بيشتر از حيوانات موجود رشد كرده تلقي مي كنند. يعني نحوه يادگيري، پيدايش افكار و عقايد را درانسان تابع قواعدي قرار مي دهند كه اين قواعد حاكم بر رفتار حيوانات است. بعضي از دانشمندان معتقد شدند كه عواملي در محيط به وجود مي آيد، اين عوامل رفتار خاصي را در فرد ايجاد مي كند و پيدايش مكرر اين عوامل سبب تكرار اين رفتار در افراد مي شود و معتقد بودند كه انسان تابع محيط است، هر چه در محيط، در مقابل انسان ظاهر شود، همان عامل سبب آشنايي فرد با محيط مي شود و از اين طريق انسان چيزي ياد مي گيرد. خلاصه اين نظريه در روان شناسي به عنوان نظريه "شرطي شدن " شناخته مي شود.
" لا حسب كحسن الخلق ". هيچ فضيلتي مانند حسن خلق نيست، يعني انسان بايد از حسن خلق برخوردار باشد. بعد مي فرمايد "لامظاهره اوثق من المشاوره " هيچ همكاري مثل مشورت با ديگران نيست و در آخر توصيه مي فرمايد "لا عباده كالتفكر "، هيچ عبادتي مثل فكر كردن نيست; همين عبارت كوتاه جامعيت تربيت اسلامي را نشان مي دهد.
به دنبال بحث گذشته، گروهي انسان را موجودي مي دانند كه چند درجه رشدش بيشتر از حيوان است و مي خواهند همان اصول و قواعدي را كه بر يادگيري حيوان حاكم است، پايه يادگيري در انسان قرار دهند و اين مكتب، به عنوان مكتب سلوك و رفتار در روان شناسي هم نفوذ داشته و بر بسياري از مراكز آموزشي حاكم بوده است.ولي آنها تصور مي كنند كه در انسان قدرت عقلاني، روحي و زمينه هاي معنوي وجود ندارد. انسان هم مانند حيوان است و تفاوت آن همان چند درجه رشد بيشتر اوست و مي خواهند از روي قواعدي كه حاكم بر اعمال و رفتار حيوان است، اعمال و رفتار انسان را هم توضيح دهند. بنابراين همان طور كه گفته شد بعضي به جنبه فردي و بعضي جنبه اجتماعي و بعضي جنبه حيواني انسان را در نظر مي گيرند و جنبه هاي ديگر شخصيت آدمي را مورد انكار قرار مي دهند. برخي افراد در فعاليتهاي تربيتي، بيشتر به يك سلسله مشاهده هاو آزمايشهايي كه انجام داده اند، توجه دارند و مي خواهند از روي بينشهاي ذهني خود رفتار انسان را توضيح دهند. يعني چند اصل را پذيرفته اند، اين كه ; انسان قدرت عقلاني و فكري منفكي از اين تجربيات حسي ندارد، انسان فاقد روح و اختيار و آزادي است.
عده اي كه اصول مكتب سلوك و رفتار را پذيرفته اند به اين صورت با انسان برخورد مي كنند. اسلام هم اصالت فرد و هم تاثير حيات اجتماعي در رفتار انسان را قبول دارد، اماانسان از نظر اسلام، تنها همين بدن و حواس و فعاليتهايي كه از حواس، بدن و مغز سرمي زند، اعمال انسان را محدود به اين گونه اعمال و رفتار نمي كند، بلكه براي وجود انسان، يك بعد فكري، عقلاني و روحي قائل است و نيازهاي بدني را به رسميت مي شناسد و دستورالعملهايي براي حفظ بدن و بهداشت و سلامت بدن دارد، آن چيزي است كه در وجود انسان ديده مي شود; مانند قدرت فكري و عقلاني. عواطف و احساساتي كه انسان دارد، مانندقدرت اخلاقي و آزادي اراده. اسلام همه اينها را به رسميت شناخته و هيچ وقت، انسان را در سطح حيوان تنزل نمي دهد و آن فرض را نمي پذيرد كه انسان چند درجه رشد بيشتري از حيوان دارد. بنابراين در تربيت اسلامي، اسلام تمام جوانب وجود انسان را در نظر مي گيرد. در جنبه فردي فرد را قابل رشد و آموزش و تربيت مي داند، براي فرد آزادي و اختيار و قدرت فكري و عقلاني قائل است; اسلام در عين حال راجع به جامعه، قوم و ملت بحث مي كند و همان طور كه مي دانيد در حيات اجتماعي، نحوه زندگي مردم با يكديگر بايد روي اصول معين باشد و اين كه حيات جمعي در رفتار فرد تاثير دارد، ويژگيهاي حيات جمعي را مطرح مي سازد و دستورالعملهايي هم دارد، كه يك جمع چگونه بايد زندگي كند. اسلام بخاطر نقشي كه جامعه در حيات افراد دارد، پيامبران و راهنمايان را فرستاد تا باارائه دستورالعملهاي مفيد هم حيات فردي شخص و هم حيات جمعي او را هدايت كند; در صورتي كه آموزشهاي غير ديني و نظامهاي تربيتي موجود در غرب كه فرد و يا جمع را اصل مي دانند; فعاليتهاي بدني و فعاليتهاي حسي را پايه و اساس يادگيري انسان تلقي مي كنند و به هيچ وجه انسان را در مقابل محيط، از برخورداري اراده و اختيار متنعم نمي دانند، يعني تصور مي كنند انسان تابع محيط و جمع است. تربيت به معناي هدايت فرد است، براي اين كه اين مفهوم روشن شود بايد ديد، هدايت كردن يعني چه؟ و فرد كيست؟ وقتي مي گوييم تعليم و تربيت، هدايت فرد است. ابتدا بايد مشخص شود منظور از هدايت كردن چيست؟ كلمه هدايت در اسلام مطرح شده است. در يك حديثي از قول امام موسي كاظم در كتاب تحف العقول آمده است، خداوند انسان را در دو زمينه هدايت كرده است يا دو راهنما و هادي براي انسان قرار داده است. در عبارت عربي در حديثي كه از قول امام موسي كاظم آمده، امام مي فرمايد: ان الله علي الناس حجتين، خداوند دو حجت ، دو راهنما براي انسان قرار داده.
"حجه "ظاهر و هي الانبيا و الاوليا " يا امامان معصوم و حجه "باطنه فهي العقل ". خداوند دو راهنما براي انسان قرارد داده ، يكي راهنماي بيروني كه اينها در ظاهر و آشكار مطرح مي شوند، يعني انبيائي كه رسالت هدايت كردن مردم را به عهده داشتند، اينها آمدند مردم را هدايت كنند و يك راهنماي دروني، همان قدرت عقلاني مي باشد كه خداوند به انسان داده است. بعضي افراد به قدر كافي خردمند و عاقل هستند و از همين قدرت عقلاني خود در زندگي بهره مي گيرند و رفتار خود را براساس سنجش و تدبير انجام مي دهند، اين است، كه همه دچار مشكل و انحراف نمي شوند. بنابراين در باره تربيت صحبت مي شود كه تربيت به معناي هدايت فرد است بايد توجه داشته باشيم كه اين هدايت كردن، يعني وادار كردن ديگران به پيروي از ما نيست. ما حق نداريم به ديگران دستور دهيم، ديگران را مجبور سازيم تا گفته هاي ما را بپذيرند و حرفهاي ما را قبول نمايند. هدايت كردن يعني كمك به فرد، كه خود او تشخيص دهد چه كار بايد انجام دهد و چه چيز را بايد ياد بگيرد، چطور بايد عمل كند، و چطور بايد تصميم بگيرد.
وقتي پدري فرزند خود را هدايت مي كند، يعني مي خواهد به او كمك كند كه خود تشخيص دهد، كه در چه شرايطي به سر مي برد، در اين شرايط، مشكل چيست؟ چگونه بايد عمل كند؟ چه جنبه هايي را در نظر بگيرد؟ و چطور اقدام كند. بنابراين وقتي مي گوييم تعليم و تربيت هدايت فرد است، يعني كمك به فرد، تا خود در هر موقعيتي قرار دارد بتواند تشخيص دهد كه در چه موقعيتي قرار گرفته است؟ مشكل اساسي در آن موقعيت چيست؟ امكاناتي كه در اختيار او هست چيست؟ چطور بايد تصميم بگيرد، انتخاب كند و به آن عمل نمايد. فرض كنيد كه شما ميل داريد فرزندانتان راستگو باشند، اگر فقط دستور دهيد راست بگو; بدون آن كه او بفهمد راستگويي يعني چه؟ و چرا بايد راستگو باشد، او هم چند مورد حرف شما را اطاعت مي كند، اما نه اين اطاعت ارزش دارد و نه اجراي دستور شما ارزش دارد، ولي اگر شما به او كمك كنيد كه بفهمد راستگويي يعني چه؟ و چرا فرد بايد در زندگي راست بگويد، آن وقت تكليف خود را مشخص مي سازد.
بنابراين وقتي مي گوييم تعليم وتربيت هدايت فرد است يعني كمك به فرد كه خود او تشخيص دهد كه چه كار بايد انجام دهد و در چه شرايطي قرار دارد، امكاناتش چيست؟ چه تصميمي بايد بگيرد. بنابراين هدايت كردن، غير از دستور دادن و وادار كردن فرد به اطاعت و وادار كردن او به تقليد است، غير از تلقين كردن مربي يا پدر و مادر به شاگرد است، براي اين كه در هر كدام از اينها، آن چه كه مطرح نيست، فهم و درك شاگرد است. بنابراين وقتي گفته مي شود، تعليم وتربيت هدايت فرد است، يعني به فرد كمك شود كه بهتر تشخيص دهد. در يك جمله ساده و روشن حضرت علي (ع) مي فرمايند:
"اوضع العلم ما وقف علي اللسان ". يعني پست ترين علم آن است كه در سطح كلمات و زبان متوقف شود. يعني فرد تنها چهار كلمه يا چند جمله را حفظ نمايد. ملاحظه مي كنيد درس خواندن ما حتي در سطح عالي به اين شكل است، يعني جملاتي را حفظ كردن، جملات را خوب بيان مي كند اما اگر كسي بپرسد اين جمله يعني چه؟ مي بينيد كه فرد دچار اشكال مي شود. بطور مثال كلمه فرهنگ مانند كلمه تربيت در موارد زيادي به كار مي رود، اما اگر پرسيده شود معناي آنها چيست؟ با آن كه اين كلمات در دفعات زيادي تكرار شده است ، اما كسي نياموخته، كه معناي كلمه فرهنگ را بفهمد، تا درجاي خود به كار ببرد. در جاي ديگر حضرت علي(ع) مي فرمايند: "وارفعه ما ظهر في الجوارح و الاركان " يعني والاترين درجه علم آن است كه در اعضا و اركان وجود انسان ظاهر شود. يعني اگر درك و فهم درستي از مطلب دريافت شود، معناي آن مطلب را مي توان بيان كرد و در مورد آن اظهار نظر نمود. در اين صورت است كه مي توان رفيع ترين و والاترين مرتبه علم را كسب نمود، كه در اركان وجود شخص ظاهر شده است. اين نكته لازم است كه مربيان بزرگ در قرن بيستم، در مورد يادگيري انسان صحبت مي كنند، مي گويند:
يادگيري يعني تغيير رفتار، اما رفتار، به آن معنا نمي باشد كه مكتب سلوك و رفتار به كار مي برد. مكتب سلوك و رفتار مي گويد: "رفتار چيزي است كه قابل مشاهده و اندازه گيري باشد. " مانند رفتار كبوتر و سگ آزمايشات اسكينر و پاولف. اين رفتار، چيزي است كه واضح و قابل اندازه گيري است، اما رفتار در معناي واقعي، يعني آنچه از انسان سرمي زند و شامل; عادات، مهارتها، درك، نگرش و شيوه برخورد انسان به مطلب مي باشد. همه اينها رفتار انسان است، يعني چيزهايي كه انسان عمل مي كند.انسان نگرش خاصي نسبت به يك موضوع و درك و شيوه خاصي دارد و از مهارت و عادات ويژه اي برخوردار مي باشد. بنابراين وقتي دانش در اركان وجود انسان نفوذ داشته باشد، شيوه تدوين آن مطلب را درك كرده باشد و معناي آن مطلب را خوب فهميده باشد متناسب با آن مطلبي كه فهميده، عادات و مهارتهاي لازم را در خود به وجود مي آورد.
بنابراين عامل اول امتياز انسان از حيوان قدرت عقلاني شخصيت آدمي مي باشد كه همان قدرت عقلاني اوست كه در شخصيت آدمي باعث امتياز انسان از حيوان است. عامل دوم در شخصيت آدمي، بعدي معنوي و اخلاقي است كه همان بعد الهي مي باشد. بنابراين وقتي گفته مي شود، انسان داراي بعد فكري و عقلاني است چيزي نيست كه از خود اختراع شده باشد، در اعمال انسان عمل فكر كردن وقدرت عقلاني را ملاحظه مي كنيم، يعني متوجه مي شويم كه انسان از قدرت فكري و عقلاني برخوردار است. دومين بعدي كه در شخصيت انسان مطرح است در اصطلاح اسلام مي توان گفت; فطرت الهي، اما اين فطرت الهي اختصاص به مسلمانان ندارد. اگر در سراسر دنيا مشاهده نمائيد، حتي در مورد اقوام بت پرست، زمينه بت پرستي بودن يك فطرت الهي، فطرت قداست بخشي در انسان است كه سبب شده اوضاع و احوال فرهنگي آن جا خدا را به صورت بت به اينها معرفي كنند. يا اين كه در يك كشور پيشرفته مانند ژاپن، امپراتور جنبه خدايي داشته است.
اين نشان مي دهد كه يك زمينه قداست پرستي و پرستيدن در انسان وجود دارد.در اسلام، اصول دين را هركسي از روي قدرت عقلاني خود درك مي كند به صرف اين كه بگويد نمي فهمم، كافي نيست و همان طور كه گفتم مطالعه جهان خلقت ما را به وجود پروردگار عالم، پروردگار حكيم و عادل راهنمايي مي كند، در آيه قرآن كريم; آيات ونشانه هايي آمده است. انسان با قدرت فكر، آفرينش جهان را بررسي مي كند. اساس اسلام بر اعتقاد خدا است. وقتي صلوات مي فرستيم كه اشهد انك ، مي گوييم كه پيامبر اسلام بنده تو است، پرستنده تو است. يعني او فرقي با ديگران ندارد، فقط مبعوث به پيامبري بوده، وحي به او نازل شده، و الا او هم مانند ديگران است. درباره پيامبران الهي معتقد هستيم كه براي هدايت انسانها آمده اند. پيغمبر اسلام، از طرف خداوند مامور شده اند، اما مساله خدا، پرستش خدا، قداست بخشي به خدا، اعتقاد به خدا، چيزي است كه عقل سالم بشر و عقل سالم بسياري از دانشمندان; و آنهايي كه بتوانند خود را از تعصبات فرهنگي و قومي نجات دهند، معقتدند، وقتي دانشمندان بزرگ مانند دكارت، انشتين، اينها وقتي درباره جهان و آفرينش جهان بحث مي كنند، در مقابل عظمت اين جهان و عظمت الهي، سر تعظيم فرود مي آورند. بنابراين در اسلام گفته مي شود; اصول دين امر تقليدي نيست، بلكه امري است كه بايد توام با فهم و تعقل باشد، يعني فرد بايد بفهمد جهان آفريننده اي دارد، و چرا جهان را با اين خصوصيات و صفات آفريده است؟ اما در مسيحيت مي گويند اصول دين امري عاطفي است. كشيشي براي دانشجويان صحبت مي كرد و به زبان انگليسي مي گفت .it delieve I dut it unbrestanb t'bon I من نمي فهمم كه اين مطلب يعني چه؟ سه خدا و يك خدا، اما در عين حال به آن اعتقاد دارم، در صورتي كه اصول دين در اسلام تقليدي نيست بلكه تحقيقي است، يعني فرد خود بايد فكر كند و به اصول دين پي ببرد. در احكام مانند رشته هاي ديگر، همان طور كه در پزشكي از پزشك پيروي مي كنيد، در امور صنعتي از متخصصين صنايع، در پديده هاي فيزيكي از فيزيكدان تبعيت مي كنيد، اينها امور تخصصي هستند. در فقه هم بايد از رهبران ديني كه فقه خوانده اند و با احكام الهي آشنا هستند تقليد كنيم، اما در اصول دين بايد از روي فهم و تعقل عمل نمود. بنابراين بعد دوم در وجود انسان، بعد معنوي، يعني بعد الهي، كه منشا پرستش و قداست بخشي است و اديان الهي اين قداست بخشي را روي وجود خداوند، الله، متمركز كرده اند.
در عين حال، انسان بعضي اعمال را خوب و بعضي ديگر را بد مي داند. براي مثال دروغگويي را بد و راستگويي را خوب مي داند. خدمت به مردم و همكاري با مردم را خوب مي داند. بنابراين يكي ديگر از چيزهايي كه در رفتار آدمي ديده مي شود زمينه اخلاق است. پس بعد اولي كه در آدمي پديدار مي شود، بعد اخلاقي است و بعد دوم، بعد معنوي. همراه با بعد معنوي، بعد اخلاقي است. پيامبر گرامي فرموده اند: "بعثت لاتمم مكارم الاخلاق " من مبعوث شدم براي اين كه زمينه هاي اخلاقي و رفتار اخلاقي بندگان خدا را كامل نمايم. يعني رشد اخلاقي را در ميان بندگان ايجاد كنم. بنابراين وقتي از جنبه اخلاقي در حيات انسان بحث مي شود از وجدان اخلاقي صحبت مي شود، هركسي احساس مي كند نيرويي در او هست كه نيروي خوب را از نيروي بد تميز مي دهند. بنابراين در انسان بعد اخلاقي هم وجود دارد. علاوه بر اين، انسان با همنوعان زندگي مي كند و بي شك بدون زندگي با همنوع نمي توانسته به حيات خود ادامه دهد، يعني از حيات جمعي برخوردار است. با جمع به سر مي برد. بنابراين بعد سوم كه در شخصيت آدمي پديدار مي شود بعد اجتماعي است . انسان موجودي اجتماعي است.
خانواده، قبيله، قوم، ملت هر كدام يك واحد جمعي هستند. خود انسان يك واحد جمعي است. در قرآن كريم آمده است; " انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم ". ما شما را از زن و مرد آفريديم به صورت قبايل درآورده ايم براي اين كه يكديگر را بشناسيد و گرامي ترين فرد نزد خداوند پرهيزكارترين فرد است. يعني زن، مرد ، سياه و سفيد، در هر قبيله اي كه هست، آن كه با تقواتر است گرامي تر است. بنابراين مي بينيد كه چطور بعد اجتماعي مطرح شده است. در آيه قرآن كريم مشاهده مي كنيم، كه "ان الله لايغيرpsdn; ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم " يعني خداوند تغيير نعمت نمي دهد براي قومي مگر اين كه آنها زمينه برخورداري از اين نعمت را خود فراهم كنند.
يعني تغييراتي را كه بايد انجام بگيرد، زمينه آن تغييرات را فراهم كنند. بنابراين بعد سومي كه دروجود انسان ديده مي شود، بعد اجتماعي است. بعد چهارم بعد عاطفي است انسان داراي عواطف است، بعضي چيزها را دوست دارد و از بعضي چيزها بدش مي آيد، خشمگين مي شود، صبر مي كند، اعتدال را رعايت مي كند، ترس بر او غلبه مي كند، همان طور كه خشم بر او غالب مي شود. گاهي قناعت مي كند، سختيها را تحمل مي كند. صبر و حوصله از خود نشان مي دهد. اين خصوصيات زمينه هاي عاطفي شخصيت انسان را تشكيل مي دهند. خواهيم ديد كه تمام اين ابعاد در كتاب آسماني مورد توجه قرار گرفته است. بعد پنجم، بعد بدني است، انسان داراي بدن خاص با خصوصيات و حواس خاص مي باشد يك بعد روحي در انسان وجود دارد كه همان بعد روحي و عقلاني است و منشا تفكر و ادراك انسان مي باشد بنابراين تعليم و تربيت يعني هدايت فرد در بعد فكري و عقلاني، معنوي و اخلاقي، بعد اجتماعي، بعد عاطفي و هدايت فرد در بعد بدني. يكي از مواردي كه در مورد اسلام بايد مطرح شود. چون ما از ابتدا مطرح كرديم كه نظام تربيتي اسلام را با نظامهاي ديگر مقايسه كنيم يكي از ويژگيهاي مهم تربيت اسلامي، جامعيت اسلامي است و مراد از آن، اين است كه اسلام تمام ابعاد اساسي شخصيت آدمي را در نظر گرفته و راهنماييهاي لازم را براي رشد انسان در همه ابعاد انجام داده است.
وقتي به مكتبهاي ديگر مراجعه مي كنيم، بعضي بيشتر روي بعد بدني تكيه دارند و انسان راحيواني مي دانند كه چند درجه بيشتر رشد كرده است و الي آخر. بعضي روي بعد اجتماعي تكيه مي كنند، مي گويند انسان تابع جمع است و جمع انسان را رشد مي دهد. بعضي روي بعد فردي تاكيد مي كنند وابعاد ديگر را در نظر نمي گيرند و بعد اخلاقي را هم مطرح مي كنند ولي آن چه ما در تربيت اسلامي مي بينيم توجه به تمام ابعاد است، يعني از بعد عقلاني، معنوي و اخلاقي، بعد اجتماعي و بعد بدني گرفته، در تمام اين ابعاد ما در قرآن، هم در روايات، هم در رفتار پيامبر و امامان معصوم و تا آن جايي كه اسناد تاريخي نشان مي دهند، در رفتار پيامبران آسماني ديگر، سلسله اعمال و رفتاري مي بينيم كه اگر انسان اين اعمال و رفتار را انجام دهد، تمام ابعاد وجودي او رشد مي كند و رو به كمال مي رود، بنابراين نظام تربيتي اسلام با نظامهاي تربيتي ديگر، مقايسه مي شود اين جامعيت در تعليم و تربيت اسلامي بيشتر مشاهده مي شود.
حضرت علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايد: "عقل پايه دين و اخلاق را تشكيل مي دهد. " يعني شما تا از عقل برخوردار نباشيد و عقل را به كار نيندازيد، خدا را نمي شناسيد و خوب و بد را تميز نمي دهيد. اين نشان عظمت عقل در تعاليم اسلامي است و يكي از ويژگيهاي تربيت اسلامي تاكيد اسلام روي عقل است. همان طور كه گفته شد هر فردي بايد با عقل خود پي به وجود خدا ببرد. اعتقادات ديني، اصول دين، امري تقليدي نيست بلكه فرد، بايد از راه تفكر و تعقل به اين اصول پاي بند شود. در صورتي كه اديان ديگر، مي گويند، دين بيشتر تابع احساسات و عواطف است. عبارتي از پيامبر اكرم (ص) نسبت به حضرت علي (ع) نقل شده است كه اين عبارت در كتاب تحف العقول آمده است كه مي فرمايد: "يا علي انه لافقر اشد من الجهل " يعني هيچ ناداري، بدتر از جهل و بي خردي و بي سوادي نيست ". در همين كلمه اهميت علم و اهميت خردمندي را پيامبر اكرم(ص) آن هم به حضرت علي(ع)، كسي كه صاحب نهج البلاغه است، صرف نظر از اعتقاد ديني ما كه جانشين پيامبر بود، توصيه كرده است. همين نهج البلاغه كه الان به زبانهاي معتبر دنيا ترجمه شده ، نشانه قدرت علمي، فكري، اخلاقي و زمينه عرفاني حضرت علي (ع) است. در جمله بعد مي گويد: هيچ سرمايه اي، سوددهي بيشتر از عقل ندارد (هيچ سرمايه اي عايدي بيشتر نصيب انسان نمي كند، مانند عقل) يعني اين عقل است كه امتياز انسان را نسبت به ديگر مخلوقات نشان مي دهد و هر چيزي را براي انسان فراهم مي كند. "لا مال اعود من العقل " سپس مي فرمايد: "لاوحده اوحش من العجب " هيچ تنهايي بدتر از خودبيني نيست ".
اگر دقت كنيد متوجه مي شويد كه مشكل بزرگ بشر، چه در سطح زمامداران، چه در سطح مردم، در اعمال و رفتار خودمان، دعواها، كشمكشها و اختلافهايي كه با هم دارند، قسمت عمده ناشي از خودبيني است، هركس فقط خود را مي بيند و نظر خود را ترجيح مي دهد و تمايلات خود را مقدم مي دارد تا خود حاكم و دستور دهنده باشد، خود مي خواهد از امتيازات اجتماعي برخوردار باشد، چه صلاحيت داشته باشد، چه نداشته باشد. اين خودبيني وحشتناك ترين امري است كه پيامبر اكرم خطاب به حضرت علي (ع) مي فرمايد : هيچ تنهايي بدتر از خودبيني نيست. سپس درادامه مطلب مي فرمايد : "لا عقل كالتدبير " هيچ عقلي مانند چاره انديشي نيست. يعني عقل را داده اند، كه در برخورد با مسائل بينديشيد و امور مختلف را تجزيه و تحليل كنيد، در برخورد با مسائل، تصميمات سنجيده بگيريد و سنجيده سخن بگوييد، و بدان عمل نماييد. بعد آن مي فرمايد:
به عنوان مثال عكس العملهاي عاطفي، مانند خشمها و شاديها كه از حد متعارف خارج مي شود و گاهي ممكن است منجر به زد و خورد يا حركات غيرعقلاني بشود، چيزهايي است كه انسان در موقعيتهاي مختلف با آن برخورد كرده و به تدريج در او عادتي به وجود آورده است. مانند اين كه فرض كنيد فوتباليستي گل مي زند و يك مرتبه از جاي خود بلند مي شود و حركاتي انجام مي دهد كه ممكن است هم به خود و هم به ديگران آسيب برساند. اين همان حركاتي است كه بعضي از روان شناسان را وادار كرده است كه تصور كنند يادگيري در انسان مانند يادگيري در حيوان تابع شرايط محيط است و همين طور كه سگ پاولف بر اثر مشاهده گوشت و بعد همراه شدن صداي زنگ با آن، در مقابل صداي زنگ هم بزاقش ترشح مي كرد; يا مثلا كبوتر معروف "اسكينر " كه با اين كبوتر، يكي از رفتارگرايان معروف آزمايشاتي كرده، يك ليوان آب جلوي كبوتر گذاشتند، دايره اي روي ليوان كشيدند بعد كبوتر به ليوان آب نگاه مي كندو دايره را مي بيند، خودبه خود به دايره نوك مي زند، اگر آزماينده بعد از چند بار نوك زدن دانه اي به كبوتر بدهد و اين عمل چند بار تكرار شود، كبوتر ممكن است ياد بگيرد با چهار بار نوك زدن يك دانه به دست آورد.

نویسنده:

دکترعلي شريعتمداري

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 
پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي در بهمن 1357و به دنبال آن استقرار نظام جمهوري اسلامي تغيير و تحول بنيادين در عرصه هاي گوناگون اجتماعي را ايجاب مي كرد و ناگفته پيداست كه در اين راستا تصور تغيير در ساختار جامعه بدون تغيير در فرهنگ حاكم بر آن، تصوري ناممكن مي نمود. دوم  ارديبهشت  سالروز اعلام   انقلاب  فرهنگي است ؛ اين حركت از سوي صاحبنظران تلاش براي   بارورسازي  مفاهيم  ارزشي    و   اسلامي در دانشگاهها و به  عينيت  پيوستن  آرمانهاي  فرهنگي انقلاب    ارزيابي مي شود.
امام  خميني ( ره)   در روز دوم  ارديبهشت   1359  در پيامي خطاب به  مردم   تأكيد كردند:   «مي خواهيم  كه  اگر ملت  در مقابل  غرب  ايستاد،  دانشگاههاي  ما نيز در مقابل  غرب  بايستند،  ما مي خواهيم  كه  اگر ملت  ما در مقابل  كمونيسم  ايستاد، دانشگاهي هاي  ما نيز مقابل  كمونيسم  بايستند...»     
در پي  صدور اين  فرمان   دانشگاهها و مراكز آموزش  عالي  كشور به  منظور پاكسازي مراكز علمي  از برخي  افكار انحرافي  و همچنين  آرام  كردن  فضاي  سياسي  و ملتهب  دانشگاهها كه  برخلاف  اهداف  مردم  و انقلاب  بود،  تعطيل  و در سال   1361 بازگشايي  شد.
يكي از جمله كساني كه در آن مقطع تاريخي عهده دار تهيه و تدارك طرحي براي سامان بخشيدن به اوضاع فرهنگي گرديد، دكتر علي شريعتمداري است. دكتر علي شريعتمداري امروز 86 ساله است. ايشان قبل از پيروزي انقلاب اسلامي استاد دانشگاه شيراز و

 

اصفهان و سرپرست دانشكده علوم تربيتي اصفهان و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي علاوه بر عضويت در ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي عالي انقلاب فرهنگي عهده دار مسؤوليتهايي چون وزارت علوم و آموزش عالي، رئيس فرهنگستان علوم و رياست مؤسسه تحقيقات تربيتي دانشگاه تربيت معلم بوده است. گفتگوي كوتاه ما با ايشان را بخوانيد.

* آقاي دكتر، مايليد از خودتان و چگونگي ورودتان به عرصه فعاليتهاي سياسي شروع كنيم؟
** اينجانب پس از طي دوره ابتدايي وارد دانشسراي مقدماتي شيراز شدم. از سال 1321 در شهرستانهاي مختلف استان فارس آموزگار بودم و بعد از آن وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شدم. حدود سال 1330 ليسانس رشته قضايي گرفتم و در همان زمان وارد دانشكده ادبيات دانشگاه تهران شده و در رشته فلسفه و علوم تربيتي به تحصيل پرداختم. در سال 1332 شاگرد اول اين رشته شدم. سال 1335 به همراه ديگر دانشجويان رتبه اول دانشگاهها، عازم آمريكا شده، به ايالت ميشيگان رفتم، در دانشگاه اين ايالت حدود 4 ماه زبان خواندم و بعد از آن در دوره آموزش متوسطه دانشگاه ميشيگان شركت كردم و ظرف مدت يكسال دوره كارشناسي ارشد را گذرانده و مدرك آن را كسب كردم.
سپس در دانشگاه تنسي، دوره دكتري را تمام كردم و چون قبل از اينكه به خارج اعزام شوم، چند بار به زندان رفته بودم، فكر مي كردم كه اگر به ايران بازگردم، به من اجازه نخواهند داد، در دانشگاههاي كشور به تدريس مشغول شوم، به همين خاطر در آمريكا با كمك و معرفي يكي از استادان برجسته آمريكا، به 12 دانشگاه، براي تدريس دوره ليسانس معرفي شدم و كار خود را در آمريكا ادامه دادم. اما نتوانستم خودم را قانع كنم و در آمريكا بمانم، بنابراين در سال 1337 به ايران بازگشتم. در آن زمان مي خواستند، در دانشگاه شيراز دبير علوم تربيتي، تربيت كنند، بنابراين احتياج مبرمي به استاد تعليم و تربيت داشتند. از اين رو بنده به عنوان دانشيار علوم تربيتي در دانشگاه شيراز مشغول به كار شدم. تقريباً 3 سال در شيراز مشغول به كار بودم و در آنجا به علت فعاليتهاي سياسي مدت 4 ماه را در زندان سپري كردم. پس از آنكه آزاد شدم، به عنوان شرط اشتغال به تدريس مي خواستند از من تعهد بگيرند كه فعاليت سياسي نكنم، البته قبول نكردم و به همين خاطر مدتي بيكار شدم. سرانجام در سال 1341 وارد دانشگاه اصفهان شده و تا سال 1357 به كار خود ادامه دادم. در آن سال براي استقبال امام همراه شهيد بهشتي و مقام معظم رهبري، به تهران آمدم و بعد به اصفهان بازگشتم، پس از آن از طرف دولت موقت و شوراي انقلاب، پيشنهاد تصدي وزارت علوم و فرهنگ و ارشاد به بنده داده شد. اين دو وزارتخانه آن زمان با هم يكي بودند. سپس در سال 1359 كه امام خميني(ره) تصميم به تشكيل ستاد عالي انقلاب فرهنگي گرفتند، به فرمايش ايشان من عضو اين شورا شدم و عضويتم در اين ستاد همچنان ادامه دارد. مدتها مسؤول گروه علوم انساني در شوراي عالي برنامه ريزي و همچنين مسؤول گروه علوم انساني در شوراي عالي پژوهش كشور بودم. مدتي هم رياست فرهنگستان علوم را برعهده داشتم.
* آقاي دكتر، انگيزه تشكيل مجموعه اي با عنوان ستاد انقلاب فرهنگي چه بود؟
** بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، امام راحل(ره) دايماً اين مسأله را مورد تأكيد قرار مي دادند كه دانشگاهها و مراكز آموزشي، راديو و تلويزيون و ساير نهادها و مؤسسات فرهنگي- اجتماعي هر يك بايد خط مشي مشخصي را تدوين كرده و در مسير انقلاب حركت كنند. به همين منظور دستور تشكيل ستاد انقلاب فرهنگي از سوي ايشان صادر شد و پس از آن برخي از استادان دانشگاهها را به اين كار دعوت كردند.
بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه فرهنگ يك كشور چيزي غير از ماليات گرفتن و يا بهداشت جامعه و يا يك شاخص معين است؛ در جايي مي خواندم كه مسأله علوم انساني و اما و اگرهاي مربوط به آن به عنوان انگيزه اساسي تشكيل اين ستاد مطرح شده بود، در حالي كه اصلاً چنين چيزي در جلسات ستاد انقلاب فرهنگي مطرح نشد. بعضي از اين آقايان در مصاحبه هاي راديويي و يا در روزنامه ها مسايلي را عنوان مي كنند كه با واقعيت همخواني ندارد. اصلاً جلسه خاصي در مورد علوم انساني در محضر امام مطرح نشد.
* گفته مي شود امام(ره) در آن زمان تنها به چهار نفر از مجموعه مورد نظر رأي داده بودند و نام آقاي حبيبي، شهيد باهنر و شما در اين حكم نبوده است و بعداً اضافه شده بود. اصلاً نحوه ورود شما به ستاد چگونه بود؟
** آقاي دكتر قائمي كه زماني نماينده مجلس و عضو هيأت رئيسه مجلس بود، اين گونه نقل مي كرد كه پس از اينكه آقاي هاشمي رفسنجاني از همان جلسه اي كه امام اعضاي ستاد انقلاب فرهنگي را تعيين كرده بودند بازگشته بودند؛ از آقاي هاشمي سؤال كرده بوديم كه سرانجام امام(ره) چه كساني را براي عضويت ستاد تعيين كردند. ايشان گفته بود عده اي را برخي انجمن ها معرفي كرده بودند كه امام با برخي از آنها موافقت و با برخي مخالفت كرده بودند. امام در همين جلسه سؤال كرده بودند، شريعتمداري كجاست. ايشان بايد در اين فهرست باشد و اينطور بود كه نام من هم به فهرست اضافه شد.
* چه تغييراتي در اين تركيب به وجود آمد؟
** در مدتي كه امام حضور داشتند تغييرهاي زيادي رخ نداد و همان گروهي كه در آن جلسه بودند، همانها به كار ادامه مي دادند، البته بعدها تعدادي به اين جمع اضافه شدند.
* سياستهايي كه براي ستاد انقلاب اسلامي تعريف شده بود؛ مثل تربيت و گزينش افراد شايسته براي تدريس در دانشگاهها، اسلامي كردن دانشگاهها و تغيير برنامه هاي درسي از سوي امام تعريف مي شد و يا اعضاي ستاد آن را تعيين مي كردند؟
** ما تقريباً مي دانستيم هدف كلي چيست. اينكه مثلاً بايد انقلاب فرهنگي در دانشگاهها صورت مي گرفت و در عين حال مراكز تبليغاتي و صدا و سيما و رسانه هايي كه به انقلاب علاقه مند بودند بدانند كه در چه مسيري بايد حركت كنند. ما نزد امام مي رفتيم و از فرمايشات ايشان متوجه مي شديم كه چه بايد بكنيم و چه راهي را بايد طي كنيم. اين گونه نبود كه مثلاً شوراي آموزش و پرورش و يا شوراي دانشگاهي وجود داشته باشد و اعضاي آن گرد هم بنشينند و خط مشي ها را تعيين كنند.
* افرادي كه تعيين شده بودند با يكديگر در بحثها اختلاف نظر داشتند؟
** اصولاً وقتي به حضور امام مي رفتيم تقريباً منتظر گفته هاي ايشان بوديم و خط مشي ها مسلم فرض شده بود و تنها گاهي به ندرت برخي از اعضا گزارشي را ارايه مي دادند و بيشتر ما به گفته هاي امام گوش مي داديم، بنابراين اختلاف نظري در ميان نبود.
همه بر اين مسأله توافق داشتند كه مي خواهيم جامعه اي اسلامي با حاكميت اخلاق اسلامي داشته باشيم. جامعه اي كه در آن مباني اسلام هادي و راهنماي افرادي كه در نهادها و مؤسسات مشغول به كارند باشد.
* دقيقاً متوجه نمي شوم، اصلاً كار شما در ستاد چه بود؟
** ببينيد، به عنوان مثال من كه در دانشگاه حضور داشتم، گزارشي از دانشگاه محل خدمت خود ارايه مي دادم. ديگران هم از ساير دانشگاهها و مراكز آموزش عالي ديگر گزارشهاي خود را ارايه مي كردند. محضر امام(ره ) يك وزارتخانه نبود كه يكي بگويد فلان وزير و يا رئيس الوزراء چه گفته است. همانطور كه گفتم امام به عنوان يك مربي و معلم و رهبر نكاتي را مطرح مي كردند كه اگر احيانا اوضاع ايجاب مي كرد گزارشي يكي دو دقيقه اي از سوي اعضاي شركت كننده ارايه مي شد.
* ستاد انقلاب فرهنگي با شورايي كه امروزه با عنوان شوراي عالي انقلاب فرهنگي فعاليت مي كند چه تفاوتي داشت؟
** تفاوت اصلي اش اين است كه اكنون شوراي عالي انقلاب فرهنگي يك دبيرخانه دارد و يكي از اعضاي شوراي انقلاب فرهنگي دبير اين دبيرخانه است. در تركيب فعلي تني چند از نمايندگان مجلس، وزيران، عده اي از دانشمندان و اعضاي حوزه حضور دارند. دبيرخانه با الهام از مسايلي كه توسط مقام معظم رهبري مطرح مي شود، از اعضاي شوراي معين دعوت مي كنند و مسايلي را كه بايد با آنها مطرح شود، با آنها در ميان مي گذارد. مثلاً اگر قرار است وزير علوم رئيس دانشگاهي را تعيين كند، سوابق آن دانشگاه مورد مطالعه قرار مي گيرد و افراد مطلع در خصوص آن شخص گزارشهاي خود را ارايه مي دهند و در همان جلسه تصميم گرفته مي شود كه در جلسه شوراي عالي انقلاب فرهنگي به رأي گذاشته شود و در صورت تأييد اعضاي شورا اين فرد به عنوان رئيس دانشگاه مشغول كار شود.
* مي گويند تفاوت ستاد انقلاب فرهنگي با انقلاب فرهنگي در اين بود كه انقلاب فرهنگي براي بستن دانشگاهها ايجاد شد و شوراي عالي انقلاب فرهنگي براي باز كردن دانشگاهها. اين گفته را قبول داريد؟
** من هر چه فكر مي كنم به اين نكته نمي رسم كه روزي تصميم گرفته باشيم دانشگاهها را ببنديم و يا اينكه روزي دانشگاهها را باز كنيم. اصلاً چنين چيزي نبود. اين چيزها من درآوردي است. همانطور كه گفتم در زمان حيات امام ما تنها به فرمايشات امام گوش فرا مي داديم كه ايشان چه نكاتي را مطرح مي كردند و چه تعليماتي را مطرح مي كردند. اين گونه نبود كه دانشگاهها آماده باشند تا آنچه را ما به آنها ديكته مي كنيم آنها را اجرا كنند.
* آقاي نجفي كه ظاهراً در آن مقطع وزير علوم بوده است، در جايي مي نويسد پاكسازي استادان دانشگاهها بر اساس آيين نامه مصوب ستاد انقلاب فرهنگي بوده است؟
** افرادي در همان اوايل در دانشگاهها حضور داشتند كه مخالف انقلاب بودند و ممكن بود كه كلاس دانشگاه را وسيله اي براي القاي افكار و عقايد شخصي خود قرار دهند. اين مسايل هم بسيار كم اتفاق مي افتاد. اين گونه نبود كه در جلسه اي بگويند بايد تكليف اين افراد روشن شود يا گروهي را كه موافق انقلاب اند، تأييد و گروه مخالف را اخراج كنند. اصلاً چنين چيزي نبوده است.
* يعني اصلاً بحث تصفيه استادان را به شكل برنامه ريزي شده در ستاد انقلاب فرهنگي نداشتيم؟
** خير. اصلاً نبوده است.
* اما يكي از اعضاي سابق اين ستاد مي گويد، از بين 12هزار عضو هيأت علمي آن زمان 700 نفر اخراج و يا خود از دانشگاه خارج مي شوند و در نهايت 11300 نفر باقي مي مانند ...
** من به عنوان كسي كه از همان آغاز شروع جلسات در جلسات ستاد شركت داشتم نه از اين عدد 700 نفر اطلاع دارم و نه از آن 12هزار نفر. اصلاً چنين چيزي مطرح نبوده است. البته فضاي عمومي بر حمايت از انقلاب و قيام مردم و حركت مردمي بود. امام(ره) به مناسبتهاي مختلف سخنراني هايي را داشتند و در همين سخنرانيها خط مشي انقلاب را مشخص مي كردند و مي گفتند كساني كه مي خواهند اين انقلاب از نظر دروني هم سامان بيابد و شكل بگيرد و قدرتي پيدا كند، بايد با انقلاب همراهي كنند.
اصولاً اين خود دانشگاهها بودند كه عده اي را با توجه به سوابق فلان استاد دانشگاه رتبه هايشان را تقليل دادند .
* يعني در اين فرآيند وزارت علوم نقشي نداشت؟
** دانشگاهها خودشان اقدام مي كردند و شايد وزارتخانه هم به آن شكل در آن زمان تسلطي بر دانشگاهها نداشت و هر دانشگاهي با توجه به شرايط خود با اين كار اقدام مي كرد.آنها سوابق استادان خود را مي دانستند، بعد از اينكه مشخص مي شد شخص كنار گذاشته شده مي تواند به فعاليت دانشگاهي خود ادامه دهد، مجدداً از وي براي تدريس دعوت مي شد و او هم دوباره به دانشگاه باز مي گشت.
* ستاد انقلاب فرهنگي چطور؟ آيا اين ستاد نمي توانست بر كار دانشگاهها در اين مورد نظارت كند؟
** مسأله به اين صورت مطرح نمي شد و مطرح نشد. دانشگاهها بعد از اينكه مسؤولانشان تعيين شده بودند، به وضع برخي از استادان كه در حمايت و طرفداري از نظام شاهنشاهي سخنراني كرده بودند، كتاب نوشته و يا مقاله منتشر كرده بودند، رسيدگي مي كرد. ستاد انقلاب فرهنگي در صورتي به اين مسأله مي پرداخت كه احياناً كسي معترض باشد و مثلاً نامه اي به ستاد بنويسد تا در ستاد مطرح شود و اين كار نيز انجام مي گرفت. ضمن اينكه وابستگان به دستگاه پهلوي و افراد درباري هم به خودشان اجازه بدهند كه مجدداً به دانشگاه و فضاي آموزشي دانشگاهي آن زمان باز گردند، بنابراين اعتراضي هم از سوي آنها مطرح نمي شد.
كساني كه مي خواستند همرنگ با نظام شاهنشاهي باشند و از آن حمايت مي كردند، قطعاً نمي توانستند در اين انقلاب بمانند و به كار خود ادامه دهند. من هم معتقدم كساني كه همراه انقلاب نبودند، نمي توانستند بمانند و به كارشان ادامه دهند.
* از ميان اهداف مشخص شده براي ستاد و يا شوراي انقلاب فرهنگي كداميك بيشتر محقق شده است؟
** يكي از مأموريتهايي كه به من محول شده بود، همان مسأله برنامه هاي آموزشي در دانشگاهها بود. ما با كمك آقاي دكتر نائيني كه مسؤول وقت شورا بود، در رشته هاي مختلف از استادان دعوت مي كرديم. برنامه هاي موجود را ارزيابي مي كرديم و اگر تغييراتي به نظر مي رسيد آنها را مشخص مي كرديم و بعد از آنكه در جلسه عمومي همان برنامه ريزي تأييد مي شد براي اجرا به دانشگاهها ابلاغ مي كرديم. چون اين كار با كمك دانشگاهيان صورت مي گرفت و چندين گروه برنامه ريزي ما را در اين كار كمك مي كرد با نظر خود استادان برنامه ها تنظيم مي شد و همين مسأله تحولاتي را در برنامه ها باعث شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:14  توسط محمد مجتبی زاده  | 

(P4C  در گفتگو با دكتر علي شريعتمداري)

 اشاره:

حدود 40 سال است که متخصصان تعليم و تربيت در کشورهاي مختلف جهان ، تلاشهاي خود را وقف کاري نو در تعليم و تربيت کرده اند.آنها روشهايي براي ارتقاي سطح فکري و ضريب هوشي دانش آموزان يافته اند که با عنوان فلسفه براي کودکان يا P4Cدر مدارس بسياري از کشورهاي پيشرفته جهان در حال اجراست.اين برنامه به کودکان کمک مي کند به جاي حفظ طوطي وار مطالب ، به تفکر و مباحثه درباره مسائل مطروحه بپردازند و بدين وسيله قدرتهاي ذهني آنها اعم از قوه استدلال و قدرت داوري تقويت شود.
اين برنامه شامل يک سري کتابهاي داستان براي مقاطع سني مختلف و يک دسته کتاب کمکي براي معلمان کلاسهاست. اين داستان ها در کلاس با صداي بلند از سوي دانش آموزان خوانده مي شود و سپس معلم ، کودکان را براي اظهارنظر درباره موضوعات کتاب و همچنين درباره نظرات دوستانشان تشويق مي کند. مباحثه اي که در کلاس درمي افتد، به کودکان کمک مي کند که ياد بگيرند بخوبي گوش فرا دهند، بخوانند و مطلب را درک کنند، سوالات خود را مطرح کنند، نظرات خود را ارائه دهند، دوستان خود را نقد کنند، نقدهاي دوستان را تحمل کنند، استدلال کنند، استدلال هاي دوستان خود را نقد کنند، مواظب مغالطات باشند و...
در نگاه اول ، مي توان دريافت که اجراي اين برنامه چقدر در کشورمان ضروري و مفيد واقع خواهد شد. براي آشنا شدن بيشتر با اين برنامه ، گفتگويي با دکتر علي شريعتمداري يکي از متخصصان تعليم و تربيت کشورمان که با اين برنامه آشنايي دارند به گفتگو نشسته ايم.
يادآوري مي شود که اشارات و ارجاعات دکتر شريعتمداري به گفتگويي است که از بنيانگذار P4C، متيو ليپمن در کتاب ماه ادبيات و فلسفه (آذر ماه1382) به چاپ رسيده است./ س.ن


 آقاي دكتر، مي دانيد که برنامه اي به نام «فلسفه براي کودکان» هم اکنون در بيش از 30 کشور در حال اجراست. حتي در برخي دانشگاه هاي معتبر دنيا، رشته اي در اين زمينه در مقطع فوق ليسانس و دکتري وجود دارد و دانشجوياني در اين زمينه تربيت مي شوند. کنفرانس هاي متعددي هم تا به حال برگزار شده است. نحوه آشنايي شما با اين برنامه چگونه بوده و آن را به طور کلي چگونه ارزيابي مي کنيد؟


مساله اي که پيش از همه بايد در مقدمه عرض کنم ، اين است که در مملکت ما علم بايد يک ارزش اساسي تلقي بشود؛ مخصوصا براي آنها که درس خوانده اند و مدرک ليسانس و فوق ليسانس دارند، مي گويم که بکوشند تا علم جايي در زندگي شان باز کند و جزيي از زندگي آنها شود.
هدف اين برنامه ها هم همين است. شما حتما اين کتاب پرورش تفکر مرا ديده ايد.
اين کتاب در همين ارتباط نوشته شده است. در سال 1988 در پاريس سميناري تشکيل شده بوده از متخصصان تعليم و تربيت امريکايي ، انگليسي ، فرانسوي و استراليايي که در پاريس جمع شده بودند و موضوع بحثشان پرورش فکر بود.
در آنجا عده اي پيشنهاد کردند که در مدارس درسي در منطق بگذارند؛ مثلا در برنامه هاي دانشگاهي که شاگردان اين درس منطق را بخوانند و از اين طريق فکرشان رشد کند.
من همان جا اين نکته را مطرح کردم که اگر طرز تدريس منطق هم مثل طرز تدريس رشته هاي ديگر باشد که معلم بيايد بايستد و سخنراني بکند، بعد چند نکته را مطرح بکند و بعد شاگرد هم برود اين نکات را حفظ بکند و بعد طوطي وار محفوظاتش را ارائه دهد، ممکن است دانستن اين قواعد منطق به هيچ وجه تاثيري در نحوه تفکر آنها نداشته باشد؛ يعني مطالعه منطق فقط سطح محفوظاتش را در منطق بالا برده است ، ولي من مي گويم مهم اين است که منطق به طور خاصي تدريس بشود.
يک عده اي از آنها نظرشان اين بود که اگر همان رشته هاي علمي را بخوانند فکرشان خود به خود رشد مي کند، ولي اين هم درست نيست.
فرد رياضي دان درباره مسائل ساده درست نمي انديشد. معادلات رياضي را زود حل مي کند، اما وقتي با يک مساله ساده شخصي يا خانوادگي در ارتباط با ديگران برخورد مي کند، خوب نمي انديشد.بنابراين خواندن رشته هاي علمي خود به خود قدرت فکري را پرورش نمي دهد. سخنراني هاي اينها در کتابي با عنوان فراگيري تفکر، انديشه يادگيري

(Learning to think : thinking to learn) آمده است.
من اين کتاب را خوانده ام و نظريات همين مربيان را بررسي کرده ام.
به نظر من هيچ کدام آنها بخش دوم يعني thinking to learnرا خوب درک نکرده اند؛ يعني وقتي مي خواهند تفکر را با رشته هاي علمي ارتباط بدهند، نمي دانند چگونه.
اين است که پيشنهاد من در آن کنفرانس اين بود که شيوه آموزش بايد در مراکز آموزشي اعم از دبستان ، دبيرستان و دانشگاه تغيير بکند و خلاصه تفکر محور يادگيري قرار بگيرد.به نظر من هيچيک از اين مقالات اين مساله را مطرح نکرده اند. يکي از مقالاتي که در همين کتاب  Learnig to think  آمده ، مقاله پروفسور ليپمن است.

 ليپمن استاد دانشگاه ايالتي در ايالات نيوجرسي امريکاست. او در ابتداي مقاله مي گويد «از لحاظ سنتي هدف تعليم و تربيت انتقال دانش نسلهاي قبل بوده است ، ولي فرد تربيت شده فرد دانشمند تلقي مي شود. اگر ما معتقد باشيم که فرد تربيت شده بايد دانشمند باشد، بايد قبول کنيم که چنين فردي بايد منطقي و برخوردار از قوه قضاوت باشد.
بنابراين از طريق فرآيند تربيتي بايد استدلال و قضاوت را نيز در افراد پرورش داد. اگر ما بپذيريم که فراگيري جنبه اساسي تعليم و تربيت است ، بايد آماده شويم تا اين حقيقت را که تعليم و تربيت آغاز فرآيند تحقيق است ، بپذيريم.»
ببينيد اينجا ايشان مي گويد که تعليم و تربيت آغاز تحقيق است. مساله اين است که تعليم و تربيت خودش تحقيق است.
 

البته ليپمن هم معتقد است که تعليم و تربيت ، تحقيق است.


اصلا محور کار در آموزش و پرورش در کلاسهاي مختلف اعم از دبستان ، دبيرستان و دانشگاه محور کار پرورش تفکر است و تفکر محور يادگيري است.
من اين موضوع را در کتابم نوشته ام ، آقاي ليپمن در ادامه اين بحث نکته اي را مطرح مي کند که قابل تامل است.
او مي گويد ما نبايد به اين نتيجه برسيم که تحقيق فقط تحقيق علمي است. بسياري از انديشمندان غربي حتي هنوز فقط علوم تجربي را تحقيق مي دانند و تشخيص نمي دهند که تحقيق ، تحقيق است ؛ چه در فلسفه باشد و چه در علم و چه در مسائل شخصي يا مسائل اجتماعي.حتي در کار پزشکي ، تشخيص پزشک به وسيله تحقيق است.
ليپمن مي گويد، ما نبايد به اين نتيجه برسيم که تحقيق فقط تحقيق علمي است. صورتهاي مختلف تحقيق غيرعلمي نيز مانند تحقيق علمي وجود دارند.
به نظر ليپمن آنهايي که در رشته هاي علمي خود فعاليت مي کنند، نبايد مسائل منطقي ، شناخت شناسي و اخلاقي را که در فلسفه مطرح مي شوند، از نظر دور دارند. اصلا من مي گويم تحقيق جزو کار اينها است نه اين که چيزهايي جدا از هم باشد.
حالا چيزي که من مستقيما با خود آقاي ليپمن مطرح کردم ، اين سوال است که آيا تحقيق علمي يا اساسي در فلسفه ، تعليم و تربيت و حيات جمعي ، با تحقيق در رشته هاي مختلف علمي تفاوت دارد؟
به نظر من فرقي ندارد. البته تحقيق در فيزيک با تحقيق در شيمي تفاوت دارد. فيزيک مي خواهد خواص پديده ها را بفهمد و شيمي مي خواهد ترکيبات اجسام را بفهمد. فلسفه هم مي خواهد راجع به جهان ، شناخت و ارزش بحث کند.

به طور کلي از نظر شما تحقيق به چه نوع فعاليتي اطلاق مي شود؟


تحقيق اساسي يا علمي از برخورد به موقعيت نامعلوم آغاز مي شود؛ يعني انسان چه در زندگي شخصي خود و چه در علم باموقعيتي برخورد مي کند که انگار کارهايش از نظم عادي خارج شده و احساس ناراحتي مي کند.
فرض کنيد احساس دلواپسي يا افسردگي مي کند. اصلا نمي فهمد چه شده؟ همين که نمي فهمد، چه شده برخورد با موقعيت نامعلوم است.
فيزيکدان مي خواهد درباره انرژي تحقيق کند. مي بيند انرژي در شرايط خاص شکل خاصي مي پذيرد. اين سوال برايش مطرح مي شود که چطور انرژي در اين شرايط به اين شکل درمي آيد.
به همين مي گويند موقعيت نامعلوم. حالا فيلسوف مي خواهد راجع به شناخت صحبت کند: انسان چگونه مي تواند بشناسد؟ بدبختانه در جامعه ما بسياري از مردم خيال مي کنند تحقيق يعني جمع آوري اطلاعات.
هنوز مساله را تشخيص نداده ، به جمع آوري اطلاعات مي پردازند. معلوم است اين جمع آوري اطلاعات هيچ کمکي نمي کند. من وقتي هنوز مساله را نشناختم و نمي دانم مشکل کار چيست ، چگونه مي توانم بعد از جمع آوري اطلاعات با آن مساله برخورد کنم.
آن وقت محقق به توضيح ، تفسير، سازمان دهي و معنابخشي اطلاعات جمع آوري شده مي پردازد. اينجاست که محقق کار خودش را انجام مي دهد؛ يعني آنچه را که مشاهده و آزمايش کرده آنچه در گذشته در تجربيات خودش داشته ، آنچه ديگران گفته اند، اينها را کنار هم مي گذارد و فرضيه اي را مطرح مي کند؛ چيزي که داده ها را به مساله مربوط مي کند.
اين کار همان فرضيه سازي يا تئوري سازي يا راه حل پيداکردن براي حل مساله و مرحله نهايي است. اينجاست که قدرت محقق آشکار مي شود که اين اطلاعات را چطور تفسير و توضيح و تبيين کند و بعد بتواند از اينها راه حل يا راه حل هاي اساسي براي از ميان بردن مساله انتخاب بکند.
 


مادر اينجا   هر چه به دوستان التماس مي کنيم که بياييد کارگاه هاي  آموزشي تشکيل بدهيم

و شيوه آموزش را در سطح مملکت اصلاح کنيم

 نتيجه اي نمي گيريم

 

 به نظر مي رسد تا اينجا با ليپمن هم راي هستيد.


آقاي ليپمن بيان داشته بايد بگويم اين تحقيق در علوم ، فلسفه ، تعليم و تربيت ، امور اجتماعي و خانوادگي و فردي قابل اجراست ؛ يعني اگر من خواستم مسائل شخصي خودم را در خانواده حل کنم ، بايد همين مراحل را طي کنم.
من اگر در سطح تخصص فيزيک به مرحله اي رسيدم و با مساله اي با موقعيت نامعلوم برخورد کردم ، پس از طي دوره دکتري و آگاهي از اطلاعاتي که در اين رشته تاکنون مطرح شده ، آن وقت مي توانم بگويم کم کم متوجه يک موقعيت نامعلوم شده ام که ديگران روي آن موقعيت کار نکرده اند. خلاقيت همين جا مطرح مي شود.


پس مي توان گفت وظيفه آموزش و پرورش ، آموزش روش تحقيق است و بايد تحقيق را به داخل زندگي مردم ، حتي کودکان برد.


بله ، همين آقاي ليپمن براي کودکان و نوجوانان 8 تا 12 ساله از تحقيق بحث کرده است. ليپمن مي خواهد روشي ارائه کند که کودکان را به تفکر و تامل و يادگيري داوري رهنمون شود.البته مسائل در هر سطح بايد متناسب با استعداد و تجربيات افراد باشد.


مي دانيد کاري که برنامه philosophy for children) P4C) انجام داده ، دقيقا همين کار است.

ليپمن اصول و مولفه هايي را براي آموزش تفکر به کودکان نقل مي کند؛ بي طرفي در اظهارنظر منطقي ، عدم تحميل يا تلقين يک نظر خاص ، اجراي اصول منطقي در بررسي امور، مشخص کردن مفاهيم و معناي آنها، پاسخ به سوال کودکان و نوجوانان ، برخورد در موقع مقتضي به مفاهيم تجريدي و رعايت اصول منطق در گفتار، توجه به مسائل مطرح شده در هر رشته علمي و تمرين استدلال منطقي در مراحل مختلف آموزشي و تربيتي همه موسسات مختلف آموزشي و تربيتي بايد مراعات شود.
او نوشته: من که در دانشگاه در سطح ليسانس مي خواستم دانشجويان را به تحقيق وادارم و ديدم اين کار ممکن نيست ، فهميدم که اينها بايد در کودکي تحقيق را تمرين کرده باشند. البته اين اختصاص به يک جامعه خاص ندارد.
در همين کتابي که آقاي رامين جهانبيگلو با 40 فيلسوف فرانسوي مصاحبه کرد از يکي از استادان فلسفه فرانسوي سوال مي کند که شاگردانت چگونه با فلسفه برخورد مي کنند؟
جوابي که آن فيلسوف مي دهد، نشان مي دهد که آنجا هم پايه آموزش غلط است. استاد فلسفه مي گويد شاگردان فقط آمده اند رشته فلسفه بخوانند. نيامده اند که فلسفه ياد بگيرند. آمده اند ياد بگيرند چگونه امتحان بدهند. ببينيد، اين بدبختي امتحان که الان مشکل عظيم جامعه ما هم هست ، در آنجا هم مطرح بوده است.
مي خواهم بگويم متاسفانه در مراکز آموزشي حتي در سطح جهان ، کاري که انجام مي شود، فقط بالا بردن سطح محفوظات است.

به نظر شما چگونه مي توان در کشورمان بر اين مشکل چيره شد؟ آيا با برنامه اي شبيه P4C مي توان بر اين مشکل فائق آمد؟


آقاي ليپمن را که بنيانگذار فلسفه براي کودکان است ، ببينيد که در آنجا چه امکاناتي در اختيارش گذاشته اند؛ اما در ايران به اين موضوعات اهميت نداده اند.
چندين بار خود من پيشنهاد کرده ام که در يکي از دانشکده هاي پزشکي کارگاهي آموزشي داير شود.
بعد وقتي رفتم و از نزديک با استادان و برنامه ريزان صحبت کردم ، متوجه شدم که اطلاعات تربيتي و دانش آموزشي به آن معني که در محافل تربيتي مطرح است بسيار اندک است.
اينها شيوه تحقيق را به هيچ وجه بلد نيستند. در زمان آقاي دکتر مرندي در شيراز 24 استاد از دانشگاه هاي پزشکي تهران دعوت شدند.
من 8 هفته ، هفته اي يک روز، روزي 4 ساعت مي رفتم و به آنها شيوه تحقيق ياد مي دادم و آنها به قدري استقبال کردند که روز آخر آقاي دکتر نعمتي پور که معاون آموزشي دانشگاه پزشکي تهران بود و 2 نفر ديگر درسي را با استفاده از همان روشي که من مطرح کردم براي همان گروه 24نفري ارائه دادند.
متاسفانه اين برنامه با وجود پيشنهاد به وزارت بهداشت و درمان و وزارت علوم و فناوري و تحقيق ديگر ادامه نيافت.
پيشنهاد شخص من اين بود که به عنوان نمونه ، 30 دانشگاه پزشکي ، 30 دانشگاه غيرپزشکي ، 20 دبيرستان ، 10 مدرسه راهنمايي ، 6 مدرسه ابتدايي ، انتخاب کنيم و آنها را با اين شيوه آموزش که همان شيوه تحقيق است متناسب با هر سطح و هر مرحله از رشد، آموزش دهيم.
ما مي توانيم همان بچه ها را در سطح خودشان کنجکاو و پرسشگر بار بياوريم و سعي کنيم ياد بگيرند با دليل حرف بزنند.  اين در حالي است که برنامه فلسفه براي کودکان در بيش از 30 کشور پيشرفته جهان پذيرفته شده و در حال انجام است.ليپمن گفته که تفکر بايد محور تعليم و تربيت قرار بگيرد؛ اما چگونه؟
مثلا در همان دبستان ما بايد چکار بکنيم که تفکر، محور تعليم و تربيت قرار بگيرد. او مي گويد: استفاده از فلسفه براي به کار انداختن ذهن شاگرد است.
اين البته غير از اين است که ما بياييم بحث از شناخت و مکتب هاي شناختي بکنيم ؛ بحث از آزادي اراده يا ادراک انسان يا ساير مفاهيم فلسفي.
اين گونه نيست که ما بخواهيم مسائل انساني را براي بچه ها، در همان سطح بزرگترها مطرح کنيم ، اما متناسب با خودشان بايد طرح شود. اين که ما مي گوييم تفکر بايد محور يادگيري باشد، تفکر يعني همان به کار انداختن ذهن و ما نحوه آن را گفتيم که مثلا همان بچه 6 تا 12 ساله توان برخورد با چه مسائلي را دارد.
همانها را ليپمن به شکل داستان درمي آورد. اين داستان ها بايد منعکس کننده مطالب علمي متناسب با سطح درک دوره کودکي باشد.
ببينيد در غرب براي انجام اين کار چه کارهايي کرده اند، چه کارگاه ها و کنفرانس هايي برگزار کرده اند و چه بودجه اي گذاشته اند.

نظر شما در باره اجراي چنين برنامه هايي در ايران چيست؟


مادر اينجا هر چه به اين دوستان التماس مي کنيم که بياييد کارگاه آموزشي تشکيل بدهيم به اين علت که بتوانيم شيوه آموزش را در سطح مملکت ، اصلاح کنيم ، نتيجه اي نگرفتيم.
من کتابي دارم با عنوان چگونگي ارتقاي سطح علمي کشور که در آن گفته ام بايد شيوه آموزش ما عوض بشود، يعني اين شيوه که شاگرد بيايد و بنشيند و ما بايستيم سخنراني کنيم ، بايد عوض شود.
شيوه اي که من پيشنهاد مي کنم ، بهتر از «فلسفه براي کودکان» تفاوت هاي فردي را تطبيق مي دهد. به اعتقاد من ارائه درس در کلاس بايد از سوي دانش آموز باشد و معلم فقط نقش هدايت کننده را داشته باشد.
به شاگردان بگوييد بحث فرداي ما اين است. تو امشب مطالعه بکن و اين چيزها را بيرون بکش و به زبان خودت يادداشت کن ؛ اين که چنين شيوه اي چه آثار تربيتي و رشد علمي اي دارد، مطلب ديگري است.
با اين شيوه شاگردان مزه علم را مي چشند. پيامبر اکرم (ص) چنان که در کتاب بحارالانوار آمده در يک جمله کوتاه همين روش را بيان مي کنند. العلم خزائن و مفاتيحه السوال. طرح سوال ، کليد گنج دانش است.
بعد جمله اي دارند که مضمونش اين است: سوال کنيد تا خداوند شما را مورد رحمت و عطوفت قرار بدهد. مشکل جامعه ما و مشکل جامعه انساني مشکل تربيتي است ؛ يعني ما از لحاظ عقلاني ، عاطفي ، اجتماعي ، معنوي ، اخلاقي و حتي از لحاظ جسماني خوب تربيت نشده ايم.
من براي اين که اشخاص را متقاعد کنم ، که نمي دانند تربيت چيست ، مي گويم وقتي شما به پسرتان مي گوييد من مي خواهم تو را تربيت کنم ، اگر پسرتان بپرسد چکار مي خواهي بکني ، چه جوابي خواهي داشت.
پدر متوجه مي شود تصور روشني از تربيت ندارد. همين مساله در تحقيق هم وجود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:12  توسط محمد مجتبی زاده  |