تبليغاتX
وبلاگ روان شناسی محمد مجتبی زاده

وبلاگ روان شناسی محمد مجتبی زاده

وبلاگ روان شناسی محمد مجتبی زاده - روان شناسی - اجتماع - فرهنگ


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

شعر از استاد شهریار

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:54  توسط محمد مجتبی زاده  | 

علي آن شير خدا شاه عرب
الفتي داشته با اين دل شب
شب ز اسرار علي آگاه است
دل شب محرم سر الله است
شب شنفته ست مناجات علي
جوشش چشمه‌ي عشق ازلي
قلعه باني که به قصر افلاک
 سر دهد ناله‌ي زندانيِ خاک
اشکباري که چو شمع بيدار
 مي‌فشاند زر و مي گريد زار
دردمندي که چو لب بگشايد
 در و ديوار به زنهار آيد
کلماتي چو دُر آويزه‌ي گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

 فجر تا سينه‌ي آفاق شکافت
چشم بيدار علي خفته نيافت
ناشناسي که به تاريکي شب
 مي‌برد شام يتيمان عرب
پادشاهي که به شب برقع پوش
مي‌کشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگي آن سر جلي
نشد افشا که علي بود علي

شاهبازي که به بال و پر راز
مي‌کند در ابديت پرواز
عشقبازي که هم آغوش خطر
 خُفت در خوابگه پيغمبر
آن دم صبح قيامت تاثير
حلقه‌ي در شد از او دامنگير
دست در دامن مولا زد در
 که علي بگذر و از ما مگذر
شال شه وا شد و دامن به گرو
زينب‌اش دست به دامان که مرو
شال مي‌بست و ندايي مبهم
 که کمربند شهادت محکم

پيشوايي که ز شوق ديدار
مي‌کند قاتل خود را بيدار
ماه محراب عبوديت حق
سر به محراب عبادت منشق
مي‌زند پس لب او کاسه‌ي شير
مي‌کند چشم اشارت به اسير
چه اسيري که همان قاتل اوست
تو خدايي مگر اي دشمن دوست

شبروان مست ولاي تو علي

 جان عالم به فداي تو علي

در جهاني همه شور و همه شر
ها عَلِيٌ بَشَرٌ کَيفَ بَشَر

شعر از استاد شهریار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:29  توسط محمد مجتبی زاده  | 

پایان نامه کارشناسی ارشد 

 تاریخ دفاع: ۱۳۸۵/۱۱/۱۸ 
 
 
عنوان

 اثربخشی آموزش ابراز وجود در میزان هراس اجتماعی و ابراز وجود افراد با نقص بینایی (کم‌بینا، نابینا)‏ 

کلمات کليدی

 ابراز وجود، هراس اجتماعی، نقص بینایی (کم‌بینا، نابینا)، آموزش ابراز وجود 

چکيده

کمبود یا فقدان مهارتهای اجتماعی یکی از جدی‌ترین مسایل نابینایی است. زمانی که فرد نابینا، احساس کرد که بی‌کفایت ‏است، عزت نفس او به شدت تحت تأثیر قرار می‌گیرد. بین عزت نفس و قدرت ابراز وجود رابطه تنگاتنگی وجود دارد. هدف ‏پژوهش‌حاضر بررسی اثربخشی آموزش ابراز وجود بر میزان ابراز وجود و هراس اجتماعی در افراد مبتلا به نقص بینایی ‏‏(کم‌بینا، نابینا) بود. بدین منظور نمونه‌ای به حجم 42 نفر به طور تصادفی از میان 150 نفر اعضای مجتمع نابینایان فیاض بخش‌ ‏شهرستان رشت برگزیده شد. سپس باز به روش انتصاب تصادفی 42 نفر به سه گروه 14 نفره تقسیم شدند. گروه اول در ‏جلسات آموزشی ابراز وجود طی هشت هفته شرکت کرد. متن برنامه آموزشی در اختیار گروه دوم قرار گرفت. گروه سوم ‏کنترل فقط در آزمون‌ها شرکت کرد. برای پیش‌آزمون و پس‌آزمون از دو ابزار پرسشنامه خودگزارشی ابراز وجود هرزبرگر، ‏شان (1984) و هراس اجتماعی لایبوتیس (1991) استفاده شد و ضمناً برنامه آموزشی شامل، سخنرانی، پرسش‌و پاسخ، بارش ‏مغزی، تقویت و تکلیف در منزل بود. برای تحلیل داده‌ها از تحلیل واریانس همراه با اندازه‌گیری مکرر استفاده شد و آزمون ‏t‏ ‏جهت برآورد تفاوت میانگین‌های دو جنس مورد استفاده قرار گرفت. جهت بررسی فرض همگنی واریانس‌های گروه‌ها در ‏نمرات پیش‌آزمون‌های هراس اجتماعی و ابراز وجود آزمون لوین بکار رفت. هم‌چنین آزمون باکس برای بررسی مفروضه ‏برابری ماتریس‌های کوواریانس در مورد هر دو مقیاس بکار رفت، و برای بررسی اثر تکرار آزمون از آزمون چند متغیری ‏پیلایی استفاده شد. نتایج تحلیل واریانس نشان داد که پس از دورة آموزشی، میزان هراس اجتماعی در هر سه گروه کاهش ‏یافت.‏
میانگین گروه اول در پس‌آزمون 57/31، گروه دوم 14/32، گروه سوم 28/37 بدست آمد. اما این کاهش در گروه‌ آزمایشی به ‏طور معناداری در سطح ‏‎(P<0/05)‎‏ از دو گروه دیگر متفاوت بود. در حالیکه میزان جرأت‌ورزی در هر سه گروه افزایش یافت. ‏میانگین گروه اول در پس‌آزمون 64/16 ، گروه دوم 92/15، گروه سوم 21/15 بدست آمد. اما این افزایش در گروه اول (برنامه ‏فشرده کارورزی) به طور معناداری در سطح ‏‎(P<0/05)‎‏ متفاوت از دو گروه دیگر نبود. علاوه بر اینها، تحلیلها حاکی از آن بود ‏که در مورد متغیر هراس اجتماعی برنامه‌کارورزی آموزش ابراز وجود اثربخش‌تر از جزوه ارائه شده بود، ولی چنین تفاوتی در ‏مورد جرأت‌ورزی یافت نشد. هر دو روش برنامه فشرده کارورزی و جزوه کارورزی ابراز وجود تأثیرات مشابهی را به دنبال ‏داشتند. با توجه به نتایج بدست آمده می‌توان گفت که برنامه فشرده کارورزی آموزش ابراز وجود در کاهش هراس اجتماعی ‏تأثیر گذار بود.‏ 
 
عنوان
(انگلیسی)

 The efficacy of assertiveness training amount of social phobia and assertiveness in ‎people with visual impairment, (low vision, blindness).‎ 

کلمات کليدی
(انگلیسی)

Assertiveness training, Social phobia, Assertiveness, visual impairment ‎ 

چکيده
(انگلیسی)

Shortage or lack of social skills is one of the most serious problems of blindness. When the ‎blind person, feels that he or she hasn’t sufficiency , his or her selfsteam is affected severely. ‎There is a close relationship between self esteem and assertiveness power. The aim of study ‎was to investigate on affectivess of assertiveness training or assertiveness and social phobia in ‎people with visual impairment (low vision, blindness). The sample consists of ‎ subjects ‎from ‎ members of the blinds center – phayaz Bakhsh – in Rasht. These subjects were ‎chosen randomly. Then, these ‎ subjects were devided in to three groups randomly. The first ‎group (experimental) contributed in an assertiveness training program in an eight weeks ‎workshop. The second group (control group) received the text of assertiveness training and ‎the third group was considered as second control group. In an prepost measure method the ‎subjects respond to the Assertiveness self – Report inventory and Social Phobia Inventory. ‎‎(Liebovits, ‎ ‎) Test and analysis of variance showed that the rate of social phobia ‎decreased in all groups after training course but this rate of decreasing in first group ‎‎(assertiveness training) was significantly different from two control groups (P<‎0.05 ‎) ‎significantly. while the rate of assertiveness skill increased in all three groups and this rate of ‎increasing was not different from control groups (P<‎0.05 ‎).‎
Moreover, the results of analysis showed that by considering social phobia variable , the ‎assertiveness workshop was more effective than text but about assertiveness skill the effects ‎of two ways were the same. Considering the outcomes, assertiveness training program was ‎affective on decreasing the rate of social phobia in people with visual impairment.‎
 
 

نام دانشجو:  نسیم نوزاد 
 
دانشکده  ادبیات و علوم انسانی  دانشگاه گیلان

گروه  روانشناسی 
 
استاد(ان) راهنما : منصور حکیم جوادی 
استاد(ان) مشاور:  مهناز خسرو جاوید، مسعود غلامعلی لواسانی 
داوران داخلي : سیدموسی کافی ماسوله 
داوران خارجي : حمید رضائیان 
نماینده کمیته تحصیلات تکمیلی : سیدموسی کافی ماسوله

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:43  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 


هیلگاد روانشناس آمریکایی در یک تعریف جامع یادگیری را اینگونه تعریف می‌کند: " یادگیری یعنی؛ تغییر نسبتا پایدار در رفتار که بر اثر تجربه در توانایی‌های بالقوه فرد بوجود می‌آید."


دیدکلی
تفاوت سطح انسان قرن 21 با اجداد غارنشین را چه چیزی پر می‌کند؟

یادگیری در زندگی انسان چه نقشی دارد ؟

ایا یادگیری محدود به مدارس و آموزشگاهها است ؟


نقش یادگیری در همه صحنه‌های زندگی نمایان است. یادگیری تنها آموختن مهارتی خاص با مطالب درسی نیست؛ بلکه در رشد هیجانی ، رشد شخصیتی ، تعامل اجتماعی انسان دخالت دارد. انسان یاد می‌گیرد که از چه چیزی بترسد، چه چیزی را دوست بدارد و کجا چگونه رفتار کند. در واقع نوزاد از همان لحظه تولد درگیر فرآیند یادگیری می‌شود و این توانایی است که باعث پیشرفت و تفاوت روزانه او تفاوت انسانهای یک نسل از انسانهای نسل قبل از خودشان می‌شود.

فرآیند یادگیری با توجه به اهمیتش همیشه مورد توجه بوده و در این مورد دانشمندان بسیاری اظهار نظر ، پژوهش و نظریه پردازی کرده و جواب بسیاری از سوالات را روشن کرده‌اند، بطوری که می‌توان با صراحت و اطمینان در مورد اینکه "یادگیری چیست ؟ ، چگونه رخ می‌دهد و عوامل موثر کدام هستند ؟ " بحث کرد.

ویژگی‌های یادگیری

تغییر در رفتار
یادگیری همره با "تغییر" است، به گونه‌ای که بعد از کسب یادگیری موجود زنده (از جمله انسان) رفتارش (بیرونی یا درونی) به یک روش یا حالت جدید تغییر می‌یابد. این تغییر هم در رفتارهای ساده و هم در رفتارهای پیچیده دیده می‌شود.

پایداری نسبی
درست است که یادگیری همراه با تغییر است ولی هر تغییری یادگیری محسوب نمی‌شود، بلکه تغییرات ناشی از یادگیری پایداری (Permanency) دارند؛ و تغییراتی که پایداری نداشته باشند را نمی‌توان به یادگیری نسبت داد (نظیر تغییرات ناشی از مصرف دارو یا مواد ، هیجانها ، خستگی و... که پس از رفع اثر دارو ، موضوع هیجان یا رفع خستگی و...تغییرات نیز ناپدید می‌شوند). فردی که مسئله یا چیزی را یاد گرفته است تغییرات حاصل از آن را همواره با خود دارد و در مواقع لازم به اجرا در می‌آورد.

توانایی‌های بالقوه
یادگیری در فرد نوعی توانایی ایجاد می‌کند، بدین معنی که " تغییرات پایدار در رفتار" نتیجه تغییر در "توانایی‌ها" است، نه تغییر در رفتار ظاهری. اگر طرف دیگر این توانایی‌ها همیشه مورد استفاده قرار نمی‌گیرند بلکه بعضی مواقع بصورت بالقوه هستند و هر وقت موقعیت و فرصت استفاده فراهم شود؛ از حالت بالقوه خارج و به حالت بالفعل (عمل) در می‌آیند. مثلا فردی که دوچرخه سواری را یادگرفته است، اگر موقعیت دوچرخه سواری برای او فراهم نباشد این توانایی بصورت بالقوه در فرد باقی می‌ماند و هر وقت موقعیت و فرصت دوچرخه سواری فراهم شود (مثلا یک دوچرخه در اختیار او قرار گیرد) این توانایی از بالقوه به بالفعل (حالت عمل) در می‌آید. این بدان معنی است که یادگیری هیچ وقت از بین نمی‌رود.

تجربه
هر نوع تغییر در توانایی‌های بالقوه زمانی یادگیری محسوب خواهد شد که بر اثر "تجربه" (Experience) باشند، یعنی"محرک‌ها" (عوامل) بیرونی و درونی بر فرد (یاد گیرنده) تاثیر بگذارد (نظیر خواندن کتاب ، گوش دادن به یک سخنرانی ، زمین خوردن کودک و فکر کردن در باره یک مطلب و ...) بدین ترتیب تغییرات پایداری که در توانایی افراد بوسیله عواملی به غیر از تجربه بدست می‌آید یادگیری محسوب نمی‌شود. تغییرات پایدار غیر تجربه‌ای بیشتر عوامل رشدی را دربر می‌گیرند (نظیر عضلانی شدن ، دندان درآوردن ، تغییرات بلوغ ، پیر شدن و ...).

یادگیری یا وراثت
بحث در مورد نقش یادگیری و وراثت (Inheritance) به سه نظریه متفاوت که هر یک طرفداران خود را دارند؛ منتهی می‌شود. گروه اول از این دیدگاه دفاع می‌کنند که "این وراثت است که رفتار و اعمال ما را شکل می‌دهد و یادگیری نقشی زیادی ندارد. گروه دوم به نقش مطلق یادگیری تاکید و وراثت را رد می‌کنند. اما در دهه‌های اخیر نظریه سومی نیز مطرح گردید که در آن بر نقش "تعاملی وراثت و یادگیری" تاکید شده است. هم از لحاظ نظری و هم از دیدگاه تحقیقی نظریه سوم بهترین دیدگاه و راهکار را دارد. از دیدگاه این گروه هیچ کدام مطلق نیستند، بلکه آنها کامل کننده یکدیگر هستند.

"انسان موجودی یادگیرنده است اما انسان چیزی را یاد نمی‌گیرد، مگر آنکه قبلا در ساخت ژنتیکی‌اش ، توانایی‌ها و برنامه ریزی‌هایی وجود ندارند که مستقل از توارث باشد و هیچ رفتاری وجود ندارد که تحت تاثیر یادگیری قرار نگیرد مثلا کودکان بعد از سن معینی شروع به "خزیدند ، ایستادن و راه رفتن" می‌کنند (نقش وراثت) با این حال در ابتدا نواقص و مشکلات زیادی دارند که با گذشت زمان و در اثر تجاربی که بدست می‌آورند، آنها را اصلاح می‌کنند (نقش یادگیری).

نظریه‌های یادگیری

تداعی گرایی (Associationism)
تداعی سنت گرایی از ارسطو فیلسوف یونانی باقی مانده است که در اواخر قرن نوزده و در اوایل قرن بیستم بصورت علمی و با عنوان‌های "شرطی سازی ، نظریه‌های محرک - پاسخ و رفتار گرایی" در آزمایش‌های پاولف (Pavlov )، ترندایک ( Thorndike) و اسکینر (Skinner) و ..." مورد مطالعه واقع شده است. این نظریات بر پیوند بین محرک‌ها و پاسخ‌ها تاکید و یادگیری را حاصل آن می‌دانند. این نظریات "شناخت ، تفکر " و هر فرآیندی را که قابل مشاهده مستقیم نباشد را مردود می‌دانند.

یادگیری اجتماعی (Social Learning)
نظریه یادگیری اجتماعی شکل دیگری از نظریه‌های تداعی گرا است که در کارهای البرت بندورا (Albert Bandura) و جولیان راتر (Julien Rotter) دیده می‌شود. این نظریه‌ها هم بر رابطه "محرک- پاسخ" تاکید دارند ولی در کنار آن بوجود "متغیرها و عوامل شناخت درونی" واسطه بین "محرک- پاسخ" اعتقاد دارند. این کار آنها بازتاب و تقویت کننده رویکردهای شناختی در روانشناسی است.

شناخت گرایی (Cognitiveism)
تاکید "رویکرد شناختی" معمولا ، بر ادراک (Perception) ، تصمیم گیری (Decision making )، پردازش اطلاعات و... است این نظریه‌ها در مخالفت با "تداعی گرایی افراطی" بوجود آمدند. در واقع این نظریه‌ها به جنبه‌هایی از فرآیند یادگیری توجه کردند که در نظریه‌های تداعی گرا کنار گذاشته و حتی مردود اعلام شده بود. از نظریه پردازان این حوزه می‌توان با نظریه‌های (Gestalt)، پردازش اطلاعات و ... اشاره کرد.

حافظه و یادگیری
به نظر می‌رسد انسان هر چه دارد (منظور پیشرفت‌ها) از برکت وجود حافظه (Memory) دارد. در واقع اگر حافظه نبود، شواهدی هم برای وجود یادگیری در دسترس نبود. گفته شده اگر حافظه نبود انسان مجبور بود هر لحظه و هر روز روشن کردن آتش را یاد بگیرد. بدین ترتیب حاقظه و یادگیری بطور جدایی‌ناپذیری باهم ارتباط دارند. حافظه ، یادگیری را با ذخیره کردن تجربیات و یکپارچه کردن آنها تسهیل می‌کند.

برای ثبت ، نگهداری و بازخوانی موضوعات یادگرفته شده مراحل سه گانه "رمز گردانی (Coding)، اندوزش (Storage) و بازیابی (Retrieval) لازم است. و این سه مرحله خود در قالب انواع سه گانه حافظه یعنی حافظه فوری (Immediate Memory)، حافظه کوتاه مدت Short- Term Memory)) و حافظه بلند مدت (Long- Term Memory) مورد بررسی قرار می‌گیرد.

فیزیولوژی یادگیری و حافظه
تمام اتفاقات مربوط به یادگیری (چه از نوع تداعی و چه از نوع شناختی) و تمام مراحل و فرایندهای مربوط به حافظه در مغز انجام می‌گیرد. تحقیقات زیادی درمورد محل و موقعیت نورونهایی که با یادگیری و حافظه در ارتباط هستند، شده است تا به سوالاتی از قبیل "مکانیزم عصبی یادگیری و یادآوری چگونه است؟ ، چگونه خاطره‌ها نگهداری می‌شوند؟ و... پاسخ داده شود.

این تحقیات به نظریه‌های زیاد و متفاوتی مانند نظریه تثبیت (Consolidation Theory) ، نظریه سنتز پروتئین (Portion Synthesis Theory) ، نظریه میانجی‌های عصبی (Neurotransmitter Theory) و... منجر شده است. اما باز هم اطلاعات و آگاهی انسان از فرایند دقیق این اعمال ناقص است و پژوهش‌هادر این زمینه ادامه دارد.

گستره روانشناسی یادگیری
کلید ورود به مطالعات و مباحث روانشناسی مطالعه و آگاهی از روانشناسی یادگیری است. روانشناسی یادگیری پایه‌ای برای درک و فهم سایر حوزه‌های روانشناسی است و سایر حوزه‌های روانشناسی نیز از نظریات و تحقیقات روانشناسی یادگیری استفادهای وسیعی می‌برند. در کنار این موضوع روانشناسی یادگیری در زندگی روزمره از کاربردی‌ترین حوزه‌های روانشناسی است مدرسه ، آموزشگاه‌ها ، روشهای تربیت کودک ، آموزش رانندگی ، روش‌های درمانی و انتقال تجربیات از نسلی به نسلی دیگر به یادگیری و روشهای آن وابسته هستند.

چشم انداز این علم
این تفکر که "در آینده از اهمیت و جایگاه یادگیری کاسته خواهد شد"، محال است. توجه ، مطالعه ، اظهار نظر و نظریه پردازی در حوزه یادگیری و روش‌های آن از قدمتی چند هزار ساله برخوردار است و به نظر می‌رسد این وضع در آینده هم ، همین باقی خواهد ماند. انسان همیشه دنبال روش‌های جدید و بهتری برای یادگیری است. در حال حاضر پژوهش‌های مرتبط با "یادگیری شناختی" از پرکارترین و مقدم‌ترین حوزه‌ها است و در آینده هم این حوزه فعالیت بیشتری خواهد داشت.

حسین خادم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:8  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 


یک نظریه یادگیری عبارت است از مجموعه‌ای از اصول و قوانین در زمینه فرایند یادگیری. نظریات یادگیری به بررسی فرآیند یادگیری می‌پردازند و تلاش می‌کنند چگونگی یادگیری و عوامل موثر بر آن را مورد بررسی قرار دهند. برای رسیدن به این هدف هر یک از صاحبنظران این مساله را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده‌اند که موجب بوجود آمدن نظریات مختلف در زمینه یادگیری شده است.


تاریخچه
بحث نظریات یادگیری از یک میراث غنی و متنوعی برخوردار است. قریب صد سال پیش مبحث یادگیری زیر سلطه نظریات فلسفی قرار داشت. از جمله فلسفه ارسطو و افلاطون. با نخستین بررسی‌های آزمایشی که توسط « ابینگهاوس » ، « پاولف » و « ثرندایک » به عمل آمد، روشهای تحقیق در علوم طبیعی در مسائل یادگیری نیز مورد استفاده قرار گرفت و بر مبنای انبوه مدارک علمی که حاصل کار آزمایشگاههای روان شناسی در نقاط مختلف جهان بود، نظریه‌های جامعتر و اصول دقیق‌تری در مبحث یادگیری ارائه گردید.

سیر تحولی و رشد
در طول تحول و رشد مباحث مربوط به یادگیری ، دو مکتب مهم شکل گرفت: نظریات رفتاری و نظریات شناختی.

نظریات رفتاری
بنیانگذار این مکتب « جان. بی واتسون » (Watson,J.B) در سال 1913 است. این مکتب بر مبنای جهان بینی تجربه گرایی معتقد است که تجربه تنها منبع اصلی دانش و یادگیری است و یادگیری از راه کسب تجربه صورت می‌گیرد. برای روان شناسان رفتاری موضوع مهم علم روانشناسی رفتار آشکار است و کسب رفتار را غالبا با فرایندهای شرطی سازی توضیح می‌دهند. این روان شناسان به اهمیت تمرین ، تقویت و مجاورت در یادگیری تاکید دارند.

نظریات شناختی
در حدود همان زمانی که رفتارگرایان نظریه خود را در آمریکا گسترش می‌دادند، گروه کوچکی از روانشناسان آلمانی به اهمیت ادراک با بینش و تشخیص فرد و بطور کلی عوامل درونی در یادگیری تاکید می‌کردند. نظریات گشتالت (Geshtalt) ، پیاژه (Piaget,J) و لوین (Levin,K) از جمله نظریات شناختی یادگیری هستند.

در سالهای اخیر گروهی از روان شناسان با تاکید بر هر دو عامل درونی و بیرونی ، مکتب دیگری تحت عنوان مکتب رفتاری _ شناختی پایه ریزی کردند. بندورا (Bandura,A) ، ماهونی (Mahonni) و آرنکوف (Arenkov) از جمله این روانشناسان هستند. از نظریات دیگری که بعد از این مکاتب شکل گرفت، می‌توان به نظریه عصبی فیزیولوژیک یادگیری و نظریه خبرپردازی اشاره کرد.

نقش و تاثیر در زندگی
یادگیری اساس فهم رفتار است. از آنجایی که اکثریت رفتارهای آدمیان یاد گرفته می‌شوند، بررسی اصول یادگیری به ما کمک می‌کند تا علت رفتارهایمان را بشناسیم. آگاهی از شیوه‌های یادگیری نه تنها در فهم رفتار بهنجار به ما کمک می‌کند، بلکه امکان درک بیشتر شرایطی را که منجر به رفتار ناهنجار می‌شود را نیز به ما می‌دهد و در نتیجه روشهای موثر روان درمانی بوجود می‌آید. روشهای فرزندپروری نیز می‌توانند از اصول یادگیری بهره‌مند گردند.

استفاده از اصول و قوانین ارائه شده توسط نظریات یادگیری در اعمال شیوه‌های تربیتی مناسب برای برخورد با کودکان نقش اساسی دارد. افزون بر این بین اصول یادگیری و روشهای آموزشی رابطه نزدیکی وجود دارد. شیوه‌های آموزشی کلاسها و مدارس عمدتا بر مبنای اصول یادگیری انجام می‌شوند.

ارتباط با سایر مباحث
مبحث یادگیری و نظریات مربوط به آن همچون سایر حوزه‌های روان شناسی از ارتباط تنگاتنگی با فلسفه برخوردار است. آنچه امروزه تحت عناوین نظریات یادگیری مطرح است، در مسیر مباحث فلسفی پرورده شده و به شکل و محتوای کنونی رسیده است. رفتارگرایی فعلی شکل امروزی تداعی گرایی است که ابتدا ارسطو آن را ابداع کرد و بعدها به وسیله لاک ، برکلی و هیوم به آن شاخ و برگ داده شد. نظریات شناختی فعلی ریشه در مباحث افلاطون دارد و از طریق دکارت ، کانت و روانشناسان قوای ذهنی به ما رسیده است و نظریات عصبی فیزیولوژیک سیر پژوهشی جاری است که با تفکیک ذهن از بدن بوسیله دکارت آغاز گردید.

از سوی دیگر پیوند نظریات یادگیری با کشفیات علوم زیستی کاملا روشن است. بررسیهای تجربی در حوزه علوم زیستی و فیزیولوژیک ، وجود ارتباط نزدیک بین یادگیری و تغییرات بیولوژیک در یاخته‌های عصبی را اثبات می‌کنند. افزون بر این ، بررسیها و اصول نظریات یادگیری از لحاظ کاربردی با علوم تربیتی و اجتماعی ارتباط می‌یابد.

کاربردها
بر این اساس امروزه از نظریات یادگیری بطور وسیع در حوزه آموزش و پرورش به صورت طراحی و اجرای صحیح برنامه‌های آموزشی و شیوه تدریس ، روانشناسی کودک ، آسیب شناسی روانی و روان درمانی ، برنامه ریزی‌های اجتماعی و ... استفاده فراوان به عمل می‌آید.

با تاکید صاحبنظران به ویژه در زمینه آموزش و پرورش بر استفاده کاربردی از نظریات یادگیری در فرایند آموزش ، انتظار می‌رود این حوزه از روان شناسی ، گستردگی بیشتری چه از لحاظ نظری و چه از لحاظ کاربردی بدست بیاورد.

حسین خادم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:4  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 


اصطلاح حافظه مفهومی کلی دارد و به آن گروه از جریانات روانی که فرد را به ذخیره کردن تجارب و ادراکات و یادآوری مجدد آنها قادر می‌سازد، اطلاق می‌شود. بر این اساس گفته می‌شود که حافظه سه مرحله دارد: رمز گردانی ، اندوزش و بازیاب. مقصود از رمز گردانی تبدیل اطلاعات فیزیکی به نوعی رمز قابل قبول برای حافظه است. اندوزش عبارت است از نگهداری اطلاعات رمزگردانی شده و بازیابی فرایندی است که از طریق آن اطلاعات به هنگام نیاز از حافظه فرا خوانده می‌شوند.


نگاه اجمالی
به نظر می‌رسد ما آدمیان هر چه داریم یا هر چه که هستیم از برکت حافظه (Memory) است. حافظه پدیده‌های بیشمار هستی را در کل واحدی یکپارچه می‌کند. اگر نیروی پیوند دهنده و وحدت ‌بخش حافظه نبود، هوشیاری انسان به لحظه‌های زندگی‌اش تجزیه می‌شد. مطالعات زیادی در حوزه حافظه صورت گرفته و امروزه روان شناسان برای حافظه انواع مختلفی قائل هستند که ساده‌ترین آن تقسیم حافظه به «حافظه کوتاه مدت» (Short-Term Memory) و حافظه بلند مدت (Long-Term Memory) است. اما حافظه در هر نوعش یک چیز مشترک دارد و آن «مراحل حافظه» هم در حافظه کوتاه مدت و هم در حافظه بلند مدت مراحل حافظه وجود دارند. اگر چه از لحاظ «روانشناسی و زیست شناسی» کارکردها و ساختارهای متفاوتی را شامل می‌شوند.

تاریخچه
حافظه از نظر فلسفه کلاسیک یکی از توانائی‌ها یا قوای ذهنی است. از این رو قرنها اعتقاد بر این بود که بعضی از مردم حافظه بد و بعضی دیگر حافظه خوب دارند. امروزه کمتر بر حافظه به عنوان قوای ذهنی تاکید می‌شود، بلکه تاکید بیشتر بر شرایطی است که رمزگردانی ، اندوزش و بازیابی را تسهیل می‌کند. « نورمن » (Norman,D.A) از جمله روانشناسانی است که در نظریه خود تحت عنوان پردازش اطلاعات در یادگیری بر اهمیت حافظه و مراحل آن تاکید دارد.

نقش و تاثیر در زندگی
همه یادگیریها نشانی از حافظه دارند. اگر ما تجربه‌هایمان را به کلی فراموش می‌کردیم، نمی‌توانستیم چیزی یاد بگیریم، چرا که در این صورت زندگی ما متشکل تجربه‌های گذرایی می‌شد که هیچگونه پیوندی بین آنها وجود نداشت و حتی از عهده یک مکالمه ساده هم بر نمی‌آمدیم. برای ایجاد ارتباط با دیگران شما باید اندیشه‌هایی را که می‌خواهید، بیان کنید و همچنین مطلبی را که چند لحظه پیش شنیده‌اید، به یاد آورید. این مورد تنها یک مورد ساده از تاثیر حافظه در زندگی روزمره انسان است. روشن است در عظیم‌ترین یافته‌های علمی ، پیشرفتهای فنی و ... ردپای حافظه و تاثیر آن کاملا پیداست.

مراحل اصلی حافظه
بسته به اینکه اندوزش مطالب برای چند ثانیه (حافظه کوتاه مدت) یا برای مدت طولانی‌تری (حافظه بلند مدت) مورد نظر باشد، شیوه کار مراحل حافظه متفاوت خواهد بود. بطور کلی در مرحله رمزگردانی ، اطلاعات به شکل معینی یا به صورت رمز معینی در حافظه اندوخته می‌شوند.

 

رمز گردانی در حافظه کوتاه مدت به صورت رمز صوتی ، دیداری و یا شنیداری است، ولی در حافظه بلند مدت به صورت رمز معنایی است.


در مرحله اندوزش اطلاعات رمز گردانی شده در حافظه نگهداری می‌شوند. میزان مواد اندوخته شده بسته به نوع حافظه متفاوت خواهد بود. گنجایش حافظه کوتاه مدت برای اندوزش مطالب  ماده است، در حالی که گنجایش حافظه بلند مدت نامحدود است.


در مرحله بازیابی پی‌گردی در حافظه اتفاق می‌افتد و این پی‌گردی در حافظه کوتاه مدت با سرعت بسیار زیاد انجام می‌گیرد. در واقع با چنان سرعتی که ما از آن آگاه نمی‌شویم. در حافظه بلند مدت سرعت بازیابی بر حسب نوع طبقه بندی مطالب در حافظه ، مدت زمان سپری شده از زمان اندوزش تا بازیابی و دیگر عوامل متفاوت خواهد بود.
اساس زیستی مراحل حافظه
مراحل مختلف حافظه ساختارهای مختلفی در مغز دارند. گویاترین شواهد در این زمینه حاصل بررسی‌هایی است که در آنها از طریق عکسبرداری از مغز به جستجوی تفاوتهای «عصب شناسی ، کالبد شناسی» بین مراحل رمز گردانی و بازیابی پرداخته‌اند. در این آزمایشها آزمودنی‌ها در بخش اول (رمزگردانی) مطالبی را می‌خواندندو در بخش دوم بازیابی اطلاعات خوانده شده را بازیابی (فراخوانی) می‌کردند و همان حال بوسیله «پی.ای.تی»(P.E.T) فعالیت مغزیشان ثبت می‌شد. یافت‌ها نشان داد که در جریان خواندن مطالب (رمزگردانی) بیشتر نواحی نیمکره چپ مغز و در جریان فراخوانی (بازیابی) اطلاعات بیشتر در نیمکره راست مغز فعال می‌شود. بنابراین تمایز بین مراحل رمز گردانی و مرحله بازیابی اساس زیستی مشخصی دارد.

فراموشی و مراحل حافظه
فراموشی با مراحل حافظه رابطه تنگاتنگی دارد. اگر در هر یک از این سه مرحله خطایی صورت گیرد، دیگر مطالب آموخته شده یا وقایع و چیزها به خوبی بازیابی نخواهند شد. برای مثال اگر برای بار دوم نام فردی که با او آشنا شدید را نمی‌توانستید به یاد بیاورید، این احتمال وجود دارد که این ناتوانی ناشی از وقوع خطا در هر یک از سه مرحله مورد نظر باشد. امروزه اغلب پژوهش‌ها درباره حافظه هدفشان اینست که عملیات ذهنی هر یک از این مراحل را مشخص کنند و توضیح دهند که چگونه ممکن است در هر یک از این عملیات اشکالی پیش آید و به خطای حافظه منجر شود. در نظریه‌های حافظه ، فراموشی ناشی از وقوع خطا در یک یا چند مرحله از این مراحل سه‌گانه شناخته می‌شود.

چشم انداز بحث
مبحث حافظه و مراحل آن هر چند عمدتا مورد توجه روان شناسان می‌باشد، اما از لحاظ اینکه اساس بیولوژیکی برای حافظه شناخته شده است، به علوم عصب فیزیولوژیک نیز مرتبط است. بر اساس این نظریه در طول گذر اطلاعات از سه مرحله حافظه تغییرات بیولوژیکی در یاخته‌های عصبی اتفاق می‌افتد. روانشناسی تربیتی نیز جهت بهبود فرایند یادگیری از یافته‌های مربوط به پژوهشهای حافظه استفاده می‌کند. امروزه شیوه‌های نوین برای بهسازی حافظه با استفاده از بهبود شرایطی که منجر به تحکیم عمل هر یک از مراحل حافظه می‌شود، بکار می‌روند.

بطور کلی شناخت مراحل حافظه و ویژگیهای هر یک از مراحل و اینکه چگونه در هر یک از این مراحل تغییراتی روی اطلاعات اعمال می‌شود، متخصصان را در شناسایی علل فراموشی و درمان آنها ، شیوه‌های بهسازی حافظه به صورت شیوه‌های مناسب برای رمز گردانی بهتر ، نگهداری طولانی‌تر و بازیابی سریعتر مفید فایده خواهد بود.

حسین خادم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:1  توسط محمد مجتبی زاده  | 

  
  
  «بدترین اتفاق تا زمانی كه اتفاق نیفتاده بدترین اتفاق است اما زمانی كه رخ داد، دیگر یك اتفاق ساده و تكراری است». شاید شما هم تا به حال با چنین جمله‌ای برخورد كرده باشید یا این كه مشابه آن را از زبان افراد یا رسانه‌های مختلف شنیده و خوانده باشید. 
   
      «بدترین اتفاق تا زمانی كه اتفاق نیفتاده بدترین اتفاق است اما زمانی كه رخ داد، دیگر یك اتفاق ساده و تكراری است». شاید شما هم تا به حال با چنین جمله‌ای برخورد كرده باشید یا این كه مشابه آن را از زبان افراد یا رسانه‌های مختلف شنیده و خوانده باشید.
با این مقدمه شاید بتوان «بدترین اتفاق» در زندگی زناشویی را نقطه‌ای دانست كه در آن همسران رو در روی یكدیگر می‌ایستند و اختلاف آنقدر بالا می‌گیرد كه دیگر نه با حرف و مذاكره قابل حل است و نه ریش سفیدی بزرگ‌تر‌ها كمكی به حل مشكل می‌كند. در چنین حالتی است كه هر یك از همسران به راه حل دیگری برای حل مشكل خود فكر می‌كنند و این راه حل اغلب « مراجعه به قانون» است.
بسیاری از كسانی كه این روزها در پشت درهای دادگاه منتظر هستند تا «قانون» تكلیف زندگی مشترك آنها را معلوم كند، هرگز تصور نمی‌كرده‌اند كه روزی به دلیل ازدواج گذر آنها به چنین محلی بیفتد.
بسیاری از آنها دقت‌های لازم را انجام داده‌اند و حتی از تضمین‌های فراوانی همچون: آشنایی خانوادگی عمیق و طولانی مدت، تحقیقات محلی، مهریه سنگین، شروط ضمن عقد و... نیز برای محكم كردن پیوند زناشویی استفاده كرده‌اند.
اگر شما هم جزو كسانی هستید كه تصور می‌كنید در زندگی مشكلی نخواهید داشت كافی است رابطه كاری یك هفته با همكاران یا همكلاسی و اعضای خانواده را مرور كنید و بعد فهرستی تهیه كنید و ببینید علت اختلاف شما با آنها چه بوده است؟ این فهرست به میزان ده برابر در زندگی شخصی همسران قابل تعمیم است چون آنها چند شبانه روز كامل در كنار هم خواهند بود.
این نكته نیز بسیار مهم است كه اغلب همسران با آغاز زندگی مشترك، در زمان بروز اختلاف‌های خانوادگی تلاش می‌كنند تا توانایی‌ها، ابزارها و امكانات خود را به رخ دیگری بكشند و برای به كرسی نشاندن حرف خود، از همه ابزارهای خود استفاده می‌كنند.
بسیاری از مردم با جملاتی مانند: ما تا به حال گذرمان به دادگاه و كلانتری نیفتاده، اساسا رفتن به محاكم قانونی را عیب و مشكل بزرگی می‌دانند ، در صورتی كه باید به این نكته توجه كرد كه در بسیاری از مواقع، مراجعه به قانون بهتر از آن است كه افراد شخصا دست به اجرای قانون بزنند و سبب وقوع حوادث تلخی از جمله همسر كشی، اسید پاشی، صدمه زدن به خانواده یكدیگر و... بشوند.
● چه شكایت‌هایی می‌تواند از همسران‌ مطرح شود؟
قانون درباره روابط میان همسران در دو بخش مجزا تصمیم می‌گیرد. بخشی از این تصمیم گیری در قالب «دادگاه‌های خانواده» و بر اساس چارچوبی به نام «عقدنامه» صورت می‌گیرد. در بخشی دیگر نیز هر یك از طرفین می‌توانند در خارج از این چارچوب، مانند آدم‌های عادی جامعه به دادگاه‌های حقوقی و كیفری مراجعه و بر اساس جرمی كه واقع شده و یا حقی كه نسبت به همدیگر دارند طرح دعوی كنند.
این مسائل به دلیل مفصل بودن آن در شماره‌های آینده و در قالب مطالبی مجزا توضیح داده خواهد شد اما ماهیت شكایت‌هایی كه همسران از یكدیگر می‌توانند در دادگاه خانواده انجام دهند، متكی بر توانایی‌ها و محدودیت‌های یكدیگر است. زنان در طرح شكایت‌های خانوادگی از ابزاری به نام «مسائل مالی» بهره می‌برند و شكایت‌های مردان نیز بیشتر بر اساس مسائل و روابط «زناشویی» معنا می‌یابد.
به عبارتی مردان بیشتر از ناحیه مسائل مالی در دادگاه ضربه می‌خورند و زنان نیز از ناحیه برآوردن نیازهای زناشویی. مرد از همسر خود بابت موضوع‌هایی همچون: تمكین، قسطی شدن مهریه، طلاق، كار و تحصیل در خارج از منزل و... شكایت می‌كند و زن نیز از همسر خود بابت نفقه حال، نفقه گذشته، اجرت المثل، مهریه، تقاضای طلاق، سرپرستی فرزند و... طرح شكایت می‌كند.
بسیاری از افرادی كه در دستگاه قضایی مشغول به خدمت و فعالیت هستند، اگر زمانی در یك اختلاف خانوادگی مورد مشورت شما قرار گیرند هیچ گاه به شما پیشنهاد نخواهند كرد كه در صورت بروز اولین اختلاف، بسرعت به سراغ قانون و شكایت بروید و تقریبا تمامی قضات نیز به شما توصیه خواهند كرد تا به جای آن‌كه به سراغ قانون بروید، از مشورت و كمك بزرگ‌ترها برای حل مشكل استفاده كنید حتی خود قضات هم ترجیح می‌دهند در مواقعی كه برای خود آنها و یا بستگان آنها مشكلی رخ می‌دهد، به دادگاه مراجعه نكنند. این مساله چند علت مشخص دارد كه به می‌توان فهرست وار به آنها اشاره كرد:
الف) قرار دادن شریك زندگی با قانون كه احیانا حرف‌های قشنگی هم قبلا به او زده‌اید به این معنی است كه شما تمام پل‌های پشت سر و مقابل خود را خراب می‌كنید و این مساله در مواقعی كه اختلاف‌ها كوچك و قابل حل باشد، هیچ كمكی به شما نخواهد كرد.
ب) اختلاف‌های خانوادگی در دادگاه سرنوشتی طولانی دارد و چنین پرونده‌هایی بسیار كشدار و طولانی است.
ج) در دادگاه‌های خانوادگی، بر خلاف دادگاه‌های كیفری و حقوقی كه قاضی بر اساس مواد مشخص و ثابت قانونی تصمیم می‌گیرد و از یك قدرت مشخص و محدودی در ارائه حداكثر و حداقل مجازات برخوردار است، قاضی در پرونده‌های خانوادگی قدرت زیادی برای طول دادن پرونده با هدف ایجاد صلح و آشتی میان همسران دارد و گاه به تشخیص خود و گاهی به تقاضای یكی از همسران، می‌تواند پرونده را به شورای حل اختلاف، واحد مشاوره، داوران و... ارجاع دهد كه هر یك از این مراحل وقت گیر و طولانی است.
د) در دادگاه شیوه‌های مختلفی برای «طول دادن پرونده‌ها وجود دارد و هر یك از طرفین، با كسب اطلاع از نقاط مبهم و ضعف قانون و یا در صورت مشورت با وكیل، می‌توانند پرونده را طولانی كنند، تشكیل جلسه دادگاه را به تاخیر بیندازند، صدور رای را به تاخیر بیندازند. شاید بتوان دعاوی خانوادگی را به «جنگ نابرابر» ی شبیه كرد كه چون اطلاعات طرفین در این جنگ با هم برابر نیست، اغلب نتیجه‌ای هم كه هر یك از طرفین از حضور در دادگاه به دست می‌آورند با نتیجه طرف مقابل یكسان نیست و درست از همین نقطه است كه افراد لطمه می‌خورند. پس بهتر است هر دو طرف اطلاعات برابری داشته باشند و در این زمینه كسب اطلاع كنند تا در صورت بروز اختلاف در شرایط برابری قرار گیرند.
ه) در دادگاه به دلیل امكان طرح شكایت‌های مختلف از سوی همسران، ممكن است یك پرونده تا سه سال به نتیجه نرسد. رای برخی پرونده‌ها در پرونده‌های دیگر موثر است و به همین دلیل گاه تا به نتیجه رسیدن یك پرونده ممكن است سه تا چهار سال زمان از شما صرف شود.
و) اختلاف‌های خانوادگی یك وجه آزار دهنده نیز دارد و آن « حرف مردم» است كه به تعبیری، كاركردی برابر با جنگ روانی پیدا می‌كند. اغلب افراد و حتی خانواده شما در مواجهه با شما كه راه حل قانون را انتخاب كرده‌اید، شما را نصیحت و حتی گاهی تحقیر می‌كنند؛ چون فكر می‌كنند حضور یك آدم بدبخت در مقابل آنها بهترین دلیل برای خوشبختی آنهاست. تحمل چنین وضعیتی برای همه آسان نیست و گاهی سبب می‌شود تا برای رهایی از این فشارهای روانی اقدامی نامتعارف را در پیش بگیرند.
با این توضیح‌ها بهتر است اگر برای رفع مشكل خود ۲۰ راه حل را پیش بینی كرده‌اید، مراجعه به دادگاه راه حل ۲۱ شما باشد.
● چند توصیه كاربردی:
الف) اگر قصد استفاده از قانون را دارید بهتر است تا حد امكان طرح شكایت از طرف مقابل را به تاخیر بیندازید. با حضور در دادگاه حرمت‌هایی شكسته می‌شود كه ترمیم آنها به سختی ممكن است. فرستادن بزرگ‌ترهای فامیل و دوستان مشترك یكی از راه حل‌هایی است كه استفاده از آن بعدها می‌تواند در دادگاه باعث اثبات موضع برحق شما نیز شود.
ب) ابزارهای قانونی مانند سلاحی است كه در دست زن و مرد است و البته استفاده از آنها به همان اندازه كه می‌تواند به نفع یكی از طرفین باشد، سختی‌هایی را هم برای طرف مقابل به دنبال داشته باشد.
بسیاری از همسران حضور در دادگاه را با یك شكایت سنگین و به عبارتی شكایتی كه بتواند كارد را به استخوان حریف برساند آغاز می‌كنند. حتی اگر تصمیم به استفاده از قانون را دارید هم تا حد ممكن از شكایت‌هایی ساده و سبك استفاده كنید و به جای شكایت سنگینی مانند مهریه، با یك شكایت نفقه حال (در مورد مردان) و به جای شكایت سنگینی مانند طلاق، با یك شكایت ساده مانند تمكین ( از سوی مردان) كار را آغاز كنید؛ البته خیلی اوقات آدم‌ها با اولین حضور در دادگاه متوجه اشتباه خود می‌شوند و راه زندگی در پیش می‌گیرند. یك خاطره جالب برایتان نقل می‌كنم.
یكی از دوستانم تعریف می‌كرد با همسرش قصد طلاق داشتند. به دادگاه مراجعه می‌كنند و با مواجهه با شلوغی آنجا به این نتیجه می‌رسند وقتی ده سال زندگی كرده اند بهتر است چند سال دیگر هم با هم زندگی كنند تا عمر آنها روال طبیعی خود را طی كند.
ج) بسیاری از زنان تصور می‌كنند كه مهریه حقی است كه به محض ورود به دادگاه وصول می‌شود و نقدا به زنان پرداخت می‌شود. اگر زنی مهریه خود را در زمان عقد دریافت نكند، دریافت آن در ادامه زندگی و حتی با طرح شكایت نیاز به دوندگی فراوان دارد. حتی مردان نیز با این‌كه از حقی مانند «تمكین» بهره مند هستند، در صورت قهر همسر و رفتن او از خانه، برای اثبات این حق و نیز آوردن دوباره همسر به خانواده یا قطع نفقه وی در صورت نیامدن همسر نیازمند تلاش فراوان هستند.
با این مقدمه به همسران توصیه می‌شود در صورت بروز اختلاف از طرح بحث‌هایی مانند «مهریه سرمایه من است» ، «این تعداد سكه پشتوانه من است» ، «تو باید از من اطاعت كنی» ، « تو حق نداری بدون اجازه من از خانه خارج شوی» و... كه باعث از بین رفتن قبح كار می‌شود ، پرهیز كنید.
به عبارتی بهتر است بعد از امضای عقدنامه ، داشتن این حقوق را به عنوان سلاح‌هایی كاربردی فراموش كنید و استفاده از آن را برای روز مبادا نگه دارید. هیچ گاه برای رفتن به دادگاه عجله نكنید. آنجا دیر نمی‌شود.
د) یكی از شیوه‌هایی كه همسران می‌توانند در ابتدای اختلاف برای احقاق حقوق قانونی خود از آن استفاده كنند، استفاده از «اظهارنامه» است. اظهارنامه برگه‌ای حقوقی است كه از دادگاه‌های حقوقی ارسال می‌شود و به نوعی پیش زمینه شكایت در دادگاه است. شما با ارسال اظهارنامه برای طرف مقابل خود حقوق قانونی خود را به او یادآوری می‌كنید و این برگه ارزشی حقوقی در دادگاه دارد.
هـ) بعد از بروز اختلاف میان همسران، آنها در شرایط خاصی قرار می‌گیرند كه آسیب پذیری آنها را بیشتر می‌كند. بهتر است در این مرحله از اختلاف خانوادگی، ابتدا همسایه‌ها و دوستان نزدیك را از مشكلی كه پیش آمده مطلع كنید. بارها پیش آمده كه در این مرحله دادگاه یا كلانتری افرادی را برای تحقیق در قالب مددكار به محل اعزام كرده‌اند و به دلیل عدم اطلاع اطرافیان، نتیجه به ضرر فردی شده كه این مساله را مخفی كرده است.
و) در زمان بروز اختلاف میان همسران، یكی از شیوه‌های مفید برای جلوگیری از بحرانی شدن شرایط، «كنترل ارتباط» با طرف مقابل است. در دوران بروز اختلاف هر نوع تماس تلفنی، ارسال پیامك، ارسال نامه و... در صورتی كه دارای مضامین توهین آمیز و تحریك كننده باشد ، می‌تواند در دادگاه علیه فرد استفاده كننده مورد سوء استفاده قرار گیرد حتی طرفین باید در مكالمات تلفنی خود نیز آرامش و متانت داشته باشند و از واژه‌هایی استفاده نكنند كه بعدا مورد سوء استفاده در دادگاه قرار گیرد یا تعهدی را نپذیرند كه مایل به انجام آن نیستند و یا توانایی انجام آن را ندارند.
ز) بارها پیش آمده كه در همین ابتدای شكل‌گیری اختلاف خانوادگی، یكی از طرفین به تنهایی یا به همراه خانواده خود با حضور در منزل یا محل كار «حریف»، با داد و بیداد یا راه انداختن دعوا، واكنشی احساسی نسبت به این مساله نشان داده است یا این كه یكی از همسران دیگری را دعوت به صلح و سازش كرده و بعد جنازه مثله شده یا صورت آش و لاش او را تحویل پلیس داده است.
بهتر است هر نوع ملاقات و نشستی هم در حضور بزرگ‌ترها انجام شود و در صورت هرگونه تعرض، پلیس از این مساله مطلع شود. گاهی همین برخوردها و اختلاف‌های كوچك زمینه ساز قتل و آدمكشی می‌شود، اما یك برخورد منطقی، از بروز خیلی از خطرها جلوگیری می‌كند.

رضا استادی‌ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:37  توسط محمد مجتبی زاده  | 


 
 
فرد- حسين محبي:
خلاقيت را به معناي انديشه براي خلق راه حل نو تعريف مي‌كنند.
اولين نكته‌اي كه در مورد خلاقيت مي‌توان گفت اين است كه خلاقيت در مورد موجود انساني است. موجودات ديگر هيچ‌گونه خلاقيتي ندارند و همه فعاليت‌هاي آنها با هر درجه‌اي از دقت و ظرافت و پيچيدگي، ناشي از طبيعت و غريزه شان است . آنها از اول خلقت تا به حال تكاملي نداشته و به شكل ثابتي زيسته‌اند. هر انساني مي‌تواند خلاق باشد. خلاقيت متعلق به همه انسان‌هاست. تا اين باور در آدمي ريشه نگيرد و به‌وجود نيايد خلاقيت متولد نمي‌شود: «نوآوري، ابتكار و خلاقيت سهم من از زندگي است.

من مي‌توانم خلق كنم. من بايد خلق كنم.» خلاقيت هم درس است وهم مدرس. يادگرفتني است. هم مي‌توان آن‌را ياد داد و هم مي‌توان ياد گرفت. خلاقيت انسان‌ها ذاتي يا مادرزادي نيست، بلكه مهارتي است در كنار ساير مهارت‌هاي زندگي كه مي‌توان آن‌را ياد گرفت و مثل ساير امور آموزشي براي يادگرفتن آن وقت گذاشت، انرژي صرف كرد، برنامه ريزي كرد، تلاش و تمرين كرد تا كم كم به ملكه ذهني تبديل شود و از قوه به فعل در آيد. خميرمايه‌اش ذاتي است اما تحققش نه.

خلاقيت، هدف نيست، وسيله است. شايد در مرحله‌اي از تربيت آدمي هدف باشد اما حالت مقطعي دارد، مثل ياد گرفتن زبان، خواندن و نوشتن و حساب و مهارت‌هايي كه فرد با يادگيري آنها به‌عنوان پيش نيازها، مسير و طريقت خود را مي‌تواند بپيمايد.

خلاقيت هم ساده و راحت است وهم پيچيده و سخت. بستگي دارد كه تو در كجاي زمان و مكان ايستاده باشي، در اين راه ممكن است بارها و بارها اشتباه بكني و دوباره برگردي به ابتداي راهي كه شروع كرده بودي، راه‌هاي بسياري را طي كني و بروي و به نتيجه‌اي برسي كه نتيجه‌اي نداده است و ياد بگيري كه اين راه، تو را به آن هدف نمي‌رساند، راهش اين نبوده و راه ديگري بايد رفت.

از حداكثر توان و قدرت حواس خود استفاده كن، صداهايي را كه همه مي‌شنوند، بشنو ولي سعي كن صداهايي را كه ديگران هم نمي‌شنوند، بشنوي. هر آنچه را كه ديگران مي‌بينند، ببين، ولي سعي كن چيزهايي را كه ديگران هم نمي‌بينند، ببيني. در مورد همه حواس پنج‌گانه‌ات اين‌طوري باش، جهان بيني‌ات را عوض كن، در هر پديده‌اي اعم از فيزيكي، اجتماعي و يا ذهني ممكن است ويژگي‌ها و روابطي باشند كه براي ديدنش عينك و مهارت خاصي لازم باشد. مثلا نيوتن؛ ساليان سال ميوه‌ها از درختان به زمين افتاده‌اند و همه انسان‌ها آن‌را ديده‌اند ولي متوجه نيروي جاذبه زمين نشده اند، اما نيوتن ديد و متوجه شد. به‌قول دانشمندي: سعي كن عظمت در نگاهت باشد نه در چيزي كه بدان مي‌نگري، يا به‌قول سهراب: چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد .

اگر فكر كني در مورد چيزي اطلاعات و دانش خوب و مناسبي داري، احتمال خلاقيت كاهش مي‌يابد. سقراط مي‌گفت: «همان‌قدر مي‌دانم كه چيزي نمي‌دانم.» يا ابن سينا مي‌گفت: «تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همي كه نادانم.» آدمي اگر هم چيزي بداند ندانسته‌هايش در برابر دانسته‌هايش بسيار است. اگر فكر كني كه چيزي نمي‌داني، آنگاه ممكن است كه مطلب و دانش تازه‌اي را خلق كني. تا احساس نياز و تشنگي نباشد، تلاش معني نمي‌يابد. بايد هميشه گرسنه بود. آنها كه احساس سيري كنند در همان سيري كاذب مي‌مانند و هميشه لبخند فاتحانه بر لب دارند و همواره خوشبخت و بي‌درد از زندگي نهايت لذت را مي‌برند و هيچ‌وقت لذت دردهاي شيرين و غم‌هاي بزرگ را نمي‌چشند و زندگي‌شان دريايي ا‌ست به عمق يك بند انگشت . سؤال از دانايي برمي‌خيزد، نه از ناداني.

«آب كم جو تشنگي آور بدست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست»

- خلاقيت، فرآيند است  نه يك محصول و نتيجه. مهم در راه بودن است و نه به مقصد رسيدن . انديشه و فكر خود را به يك هدف مشخص متمركز نكن، اين كار از ايجاد خلاقيت جلوگيري مي‌كند.

«تو پاي در راه نه و هيچ مپرس/ خود راه بگويدت كه چون بايد رفت»

اگر هدف را از پيش تعيين كرده باشي، راه‌هاي رسيدن به آن هدف هم محدود و كليشه‌اي خواهد شد، ممكن است خوب بروي و خوب برسي، ولي ديگر خلاقيت معنايي نخواهد داشت. خلاقيت، وسيله و روش و راه است.

براي خلاق بودن هراس به دل راه نده، خود را به دامن ترس نينداز، ترس دشمن دانايي انسان است. دانشمندان هر عصري و هر نسلي شجاع‌ترين جنگجويان بوده‌اند. آن كس كه بيشترين تحول را دامن زند، جسورتر است. توانايي به دانايي‌ است. براي ايجاد خلاقيت در پهن‌دشت وجود بايد بي‌باك بود. اگر بگويي كه  تا شنا ياد نگيرم پا به آب نمي‌زنم، ديگر مطمئن باش تا آخر عمرت نخواهي توانست شنا ياد بگيري، اگر هم ترس در دلت مي‌آيد به آن خوش آمد بگو و با آن دوست شو.

اگر در سرزمين يقين چادر زده باشي ديگر از كاروان خلاقيت هيچ نوايي به گوشت نخواهد رسيد، اگر در ساحل امن اطمينان خيمه زده باشي ديگر هيچ چاوشي تو را وسوسه نخواهد كرد. اگر مي‌خواهي خلق كني، ترديد كن. خلاقيت در ايجاد طريقت نيست، خلاقيت طي طريق است. در چگونه رفتن است، در چگونه ديدن و در چگونه شدن. از مرتبه عادي وجود داشتن‌ها عبور كردن و در آن‌سوي مرز بودن‌هاي روزمره، جور ديگر شدن است. هر زماني و هر مكاني و هر لحظه و هر سرزميني تو را به‌خود مي‌خوانند «هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما». خلقت هر لحظه در كار آفرينش است و تو همواره مي‌تواني بسازي، تغيير دهي؛ هم جانت را و هم جهانت را.

انديشه‌هاي خلاق چون غيرمتعارف هستند، گاه ممكن است از طرف عده‌اي به تمسخر و استهزاء گرفته شوند و يا با بي‌مهري و بي‌توجهي مواجه شوند و شايد هم با جنون، اما انساني كه در حوزه انديشه خلاقيت دارد، در ميدان روحيه هم بايد خلاقيت داشته باشد، خودت را نباز، چون انديشه‌هاي خلاق از نسل و عصر خود جلوتر هستند و ابتدا عجيب و غريب به‌نظر مي‌رسند اما با مداومت و استمرار و اصلاح خطاها، قالب مقبول به‌خود مي‌گيرند.

يكي از راه‌هاي خلاقيت استفاده از بارش مغزي است. در مورد مسئله يا هر پديده‌اي كه مي‌خواهي فكر كني، شروع كن به فكر كردن، هر چيزي كه به ذهنت آمد يادداشت كن، خوب يا بد، مربوط يا نامربوط، با ارزش يا بي‌ارزش، صحيح يا غلط، بگذار جاري شود و بيايد، همه را جمع كن و بنويس، بعد سر فرصت  با راهنمايي معلم يا مربي يا دوست يا همفكر آنها را ارزيابي كن، سبك سنگين كن، از فيلترها رد كن و براي هدفي كه داشتي از آنها استفاده ببر. گاه مي‌بيني در هنگام نوشتن چيزهايي به ذهنت آمد كه اصلا به آنها فكر نكرده بودي و در اين نوشتن‌ها شكوفه‌هايي در انديشه‌ات جوانه زد كه بعدها گل‌هاي معطري از آنها حاصل شد.

مشاهير چه مي‌گويند؟

توماس اديسون را مي‌توان تقريبا خلاق‌ترين فرد در تاريخ بشر ناميد. او مي‌گويد: خلاقيت 99درصد سخت كار كردن است و تنها  يك درصد الهام گرفتن. در اينجا قصد نداريم به مقوله‌هاي كوشش و اراده يا الهام و شهود و نقش آنها در خلاقيت بپردازيم  بلكه مي‌خواهيم يكي از برداشت‌هاي غلط از خلاقيت را بررسي كنيم.

بسيار جالب است كه اديسون در اين كلام هيچ درصدي را به نبوغ اختصاص نمي‌دهد. اين در حالي است كه در تعريف يا نگاه اكثر افراد واژه خلاقيت با نبوغ همراه است.برايان تريسي از مشهورترين متخصصان تفكر و مديريت در راهنماي تفكر خلاق در رابطه با ارتباط خلاقيت و نبوغ تعاريفي را ارائه مي‌دهد. او اين طور به طرح مسئله مي‌پردازد كه انيشتين مي‌گويد: « هر بچه‌اي وقتي به دنيا مي‌آيد نابغه است». اما دليلي كه باعث مي‌شود اغلب مردم با باهوشي و ذكاوت رفتار نكنند آن است كه نمي‌دانند چقدر باهوش هستند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:34  توسط محمد مجتبی زاده  | 


بر طبق قرآن, آفرينش اين جهان در شش روز يا شش هنگام صورت گرفته است. اين موضوع در ۱۰ آيه شرح داده شده است

۱- سوره: ۷ , آیه: ۵۴

در حقيقت پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد سپس بر عرش [جهاندارى] استيلا يافت روز را به شب كه شتابان آن را مى طلبد مى‏پوشاند و [نيز] خورشيد و ماه و ستارگان را كه به فرمان او رام شده‏اند [پديد آورد] آگاه باش كه [عالم] خلق و امر از آن اوست فرخنده خدايى است پروردگار جهانيان
 
۲- سوره: ۲۵ , آیه: ۵۹

همان كسى كه آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است در شش روز آفريد آنگاه بر عرش استيلا يافت رحمتگر عام [اوست] در باره وى از خبره‏اى بپرس [كه مى‏داند]
 
۳- سوره: ۵۷ , آیه: ۴

اوست آن كس كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد آنگاه بر عرش استيلا يافت آنچه در زمين درآيد و آنچه از آن برآيد و آنچه در آن بالارود [همه را] مى‏داند و هر كجا باشيد او با شماست و خدا به هر چه مى‏كنيد بيناست
 
۴- سوره: ۱۱ , آیه: ۷

و اوست كسى كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد و عرش او بر آب بود تا شما را بيازمايد كه كدام‏يك نيكوكارتريد و اگر بگويى شما پس از مرگ برانگيخته خواهيد شد قطعا كسانى كه كافر شده‏اند خواهند گفت اين [ادعا] جز سحرى آشكار نيست
 
۵- سوره: ۳۲ , آیه: ۴

خدا كسى است كه آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است در شش هنگام آفريد آنگاه بر عرش [قدرت] استيلا يافت براى شما غير از او سرپرست و شفاعتگرى نيست آيا باز هم پند نمى‏گيريد
 
۶- سوره: ۱۰ , آیه: ۳

پروردگار شما آن خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش هنگام آفريد سپس بر عرش استيلا يافت كار [آفرينش] را تدبير مى‏كند شفاعتگرى جز پس از اذن او نيست اين است‏خدا پروردگار شما پس او را بپرستيد آيا پند نمى‏گيريد
 
۷- سوره: ۵۰ , آیه: ۳۸

و در حقيقت آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است در شش هنگام آفريديم و احساس ماندگى نكرديم
 

اين شش روز, در آيات زير شرح داده شده اند

۸- سوره: ۴۱ , آیه: ۹

بگو آيا اين شماييد كه واقعا به آن كسى كه زمين را در دو هنگام آفريد كفر مى‏ورزيد و براى او همتايانى قرار مى‏دهيد اين است پروردگار جهانيان
 
۹- سوره: ۴۱ , آیه: ۱۰

و در [زمين] از فراز آن [لنگرآسا] كوهها نهاد و در آن خير فراوان پديد آورد و مواد خوراكى آن را در چهار روز اندازه‏ گيرى كرد [كه] براى خواهندگان‏ درست [و متناسب با نيازهايشان] است
 
۱۰- سوره: ۴۱ , آیه: ۱۲

پس آنها را [به صورت] هفت آسمان در دو هنگام مقرر داشت و در هر آسمانى كار [مربوط به] آن را وحى فرمود و آسمان [اين] دنيا را به چراغها آذين كرديم و [آن را نيك] نگاه داشتيم اين است اندازه‏ گيرى آن نيرومند دانا
 

بعضيها با توجه به سه آيه بالا, ادعا مي کنند که جمع آفرينش در هشت روز بوده است و نه در شش روز و در نتيجه قرآن را داراي تناقض مي دانند
اين در حالي است که مشخصا چهار روز اشاره شده در بالا , شامل دو روز اول نيز مي باشد و در نتيجه مجموع آنها باز هم شش مي ماند
بنابراين به طور خلاصه مي توان اشاره كرد كه آفرينش در شش مرحله يا روز صورت پذيرفته است. در دو روز اول زمين و دنياي مادي آفريده شده است و بعد مواد مورد نياز حيات در دو روز بعدي خلق شده است. در نهايت در دو روز نهايي آفرينش آسمانها و حيات معنوي صورت پذيرفته است
 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:20  توسط محمد مجتبی زاده  | 



 
كودكاني كه اغلب دروغ مي‌گويند براي والدين مشكل است تا به آن‌ها اعتماد كنند. براي والدين دشوار است تا اين‌گونه بچه‌ها را باور كنند حتي زماني كه آن‌ها واقعيت را مي‌گويند. دروغ‌گويي مشكلاتي را براي كودكان در ارتباط با دوستان و اعضاي خانواده به وجود مي‌آورد. كودكان بايد ياد بگيرند كه در هر شرايطي راست بگويند. بهتر است كه به محض مشاهده دروغ جلويش را گرفت. اين مقاله پيشنهاداتي را جهت آموزش كودكانتان براي بيان راستگويي ارائه مي‌دهد.


چه وقت دروغ‌گويي به عنوان يك مشكل مطرح است؟
نظرات جامعه درباره دروغ‌گويي براي كودكان پيچيده و گيج‌كننده مي‌باشد. بعضي از اوقات بازگو نكردن واقعيت يا «دروغ مصلحت‌آميز» چيز خوبي به نظر مي‌رسد. بزرگسالان عموماً چندين بار در روز اين شگرد دروغ مصلحت‌آميز استفاده مي‌كنند. از طرف ديگر مي‌گويند دروغي كه منجر به راهنمايي غلط شود قابل قبول نيست. اين نوع دروغ مشكل‌ساز است. چون حقيقت را تضعيف مي‌كند.
داستان‌سرايي و نگفتن واقعيت‌ها در بين دبستاني‌ها معمول و رايج است. پيش دبيستاني‌ها واقعيت را با تخيل اشتباه مي‌گيرند. بنابراين داستان‌هايي را مي‌گويند بدون اينكه قصد دروغ‌گويي داشته باشند. اما اگر كودكان دبستاني كه فرق بين تخيل و واقعيت را مي‌‌فهمند دروغ بگويند مسئله‌ساز است كه بايد مورد بررسي قرار گيرد.


چرا بچه‌ها دروغ مي‌گويند؟
كودكان به دلايل زيادي دروغ مي‌گويند. آن‌ها ممكن است از نتيجه كاري كه انجام داده‌اند بترسند، و يا مي‌دانند كه والدين آن‌ها اجازه انجام آن‌ كارها را نمي‌دهند. همچنين اگر كودكان از راستگويي سودي نبرند به جايش دروغ مي‌گويند. براي مثال اگر كودكي واقعيت را بگويد ولي به شدت و به طور ناخوشايندي تنبيه شود سبب مي‌شود كه او براي اجتناب از تنبيه دروغ بگويد. اگر كودكان مشاهده كنند كه والدين از دروغشان سودي بردند آ‌ن‌ها هم احتمالاً دروغ‌گويي را پيشه كار خود قرار خواهند داد.
كودكان ممكن است براي جلب توجه و از اين‌كه مورد قبول ديگران قرار گيرند و ديگران آن‌ها را بپذيرند و يا اين‌كه آن‌ها درباره كارهايي كه انجام دادند يا چيزهاي را كه ديدند دروغ مي‌گويند. اين كودكان شايد تنها خسته وكسل باشند و يا اين‌كه اعتماد به نفس نداشته باشند. دروغ‌هاي اغراق‌آميز، اغلب بعد از ورود به دبستان ديگر ادامه نمي‌يابد و يا بعد از اين‌كه چند باري دروغشان لو رفت ديگر دروغ نمي‌گويند.


چگونه متوجه مي‌شويم كه كودكان دروغ مي‌گويند؟


دروغ‌گويي زماني مشكل‌ساز مي‌شود كه شما مطمئن نيستيد كه كودكتان حرف راست را مي‌گويد يا نه. كودكان دبستاني اصولاً در هنگام دروغ گفتن لبخندي مي‌زنند يا داستاني مي‌سازند كه منطقي به نظر نمي‌رسد و با واقعيت جور در نمي‌آيد. براي مثال اگر ا‌ز او بپرسيد: اين 100 تومان را از كجا آورده‌اي؟ ممكن است فرزندمان بگويد: از يكي از دوستان. اگر سؤال‌هاي مثل چه وقت گرفتي؟ كجا گرفتي؟ چه كسي به شما داد؟ و يا چگونه گرفتي؟ باعث مي‌شودكه كم كم واقعيت را بروز دهد. اما بعضي از بچه‌ها با توجه به مدارك موجود باز هم بر دروغشان پافشاري مي‌كنند.

 

چگونه مي‌توان از دروغ‌گويي كودكان جلوگيري كرد؟

مشكل را با كودك در ميان بگذاريد و صحبت كنيد. زماني‌كه هم كودك و هم والدين آرام هستند، براي كودك توضيح دهيد كه دروغ‌گويي كار ناپسندي است و او فوراً بايد دست از اين كار بردارد. اين صحبت نبايد بلافاصله بعد از گفتن دروغ باشد. صبر كنيد تا همه آرام شوند (از عصبانيت خارج شوند)
مسئله را براي كودك توضيح دهيد. به طور خلاصه و در آرامش به كودك از تاثيرات دروغ‌گويي بگوييد و چرا شما فكر مي‌كنيد كه مسئله دروغ‌گويي مسئله‌اي مهم است. مثلاً مي‌گوييد: تانيا شما دروغ مي‌گوييد من از شما عصباني و نااميدهستم و ديگه برام خيلي سخت مي‌شه تا چيزها ديگري كه مي‌گويي را قبول كنم. اگر به دروغ‌گويي ادامه دهي هيچ‌كس به شما اعتماد نخواهد كرد.
نظر كودك را بخواهيد. از كودك بخواهيد كه چرا احساس كرد كه بايد دروغ بگويد. بسياري از بچه‌ها چيز زيادي براي گفتن ندارند. و بعضي ديگر بهانه آورده و ديگران را مقصر مي‌دانند. از بحث حالا باشه و اما ... با كودكان اجتناب كنيد و مسئله را به زمان بعد موكول نكنيد. به سادگي مطرح كنيد كه شما مي خواهيد كودكتان از اين به بعد راستگو باشد و دروغ نگوييد.


چگونه كودك را به راستگويي تشويق كنيم؟

به كودكتان فرصت دهيد تا حرف راست را بگويد. به كودكتان بگوييد كه به او فرصت مي‌دهيد تا صادق و راستگو باشد. گاه گاهي از كودكتان در مورد مسايلي كه خودمي‌دانيد سئوال نماييد و خيلي سريع از واقعيت‌ها را بپرسيد و سئوال اينچنيني (آيا اتاقت را مرتب كردي؟ آيا تكليف را انجام دادي؟ آيا حياط را تميز كردي؟) به اين طريق كودكتان راستگويي در مورد كارهايي كه انجام داده را تمرين مي‌كند. شما هم فوراً متوجه مي‌شويد كه كودكتان راست مي گويد به خاطر اين‌كه شما از قبل كارها را چك كرده بوديد.
اگر كودكتان حرف راست را بازگو كرد تشويقش كنيد. اگر كودك واقعيت را گفت ابتدا تشويق كنيد مثلاً بگوييد: متشكرم مهتاب از اين‌كه حرف راست گفتي بدون توجه به اين‌كه آيا كودكتان كار خواسته شده را انجام داده يا نه. هدف از تشويق كودكتان گفتن واقعيت مي‌باشد. اين‌كه چه چيز اتفاق افتاده است مهم نيست.


چگونه دروغ‌گويي را كنترل كنيم؟

بر اساس گمانتان اقدام كنيد. اگر حدس زديد فرزندتان دروغ مي‌گويد، براي جلوگيري از آن اقدام كنيد. البته ممكن است هيچ نتوانيد ثابت كنيد كه بچه‌تان دروغ گفته است.
با فرزندتان در مورد مشكل دروغ‌گويي و عواقب آن صحبت كنيد. اگر فرزندتان راست را نگفته است. مسئله را شرح دهيد. مثلاً كاوه شما واقعيت را به من نمي‌گوييد. شما حياط را تميز نكرديد به خاطر همين تا شب حق تلويزيون تماشا كردن نداريد. اول دروغ را مورد بررسي قرار دهيد، سپس مسئله‌اي كه منجر به اين دروغ‌گويي شد و عواقب مناسب براي هر دو عمل را فراهم كنيد.
نتايج مناسب شامل محروم كردن ا‌ز فعاليتي است يا گرفتن امتياز انجام كاري براي مثال: لامپي شكسته در اتاق فرزندتان پيدا كرديد و فرزندتان در مورد اين‌كه چطور اين لامپ شكسته در اتاق پيدا شده دروغ مي‌گويد. عاقبت اين دروغ‌گويي اينست كه بقيه روز را از نگاه كردن به تلويزيون محروم مي‌شود. نتيجه منطقي ديگر براي شكستن لامپ مي‌تواند اين باشد كه مثلاً مقداري از پولش را براي خريد لامپ استفاده كند.


نكاتي را كه بايد به خاطر بسپاريد


مدت زماني طول مي‌كشد تا كودكان ياد بگيرند به جاي دروغ گفتن راست بگويند. مي‌توانيد با كودك خود قرار بگذاريد تا ديگر دروغ نگويد. اگر مشكل ادامه يافت بهتر است با متخصين اين امر مشورت كرد.
اقدامات كليدي

توضيح دهيد كه چرا دروغ‌گويي مسئله است.
به كودكتان بگوييد دست از دروغ‌گويي بردارد.
فرصت‌هايي را بري كودكتان ايجاد كنيد تا راستگويي را تمرين كند.
اگر كودكتان حرف راست را گفت مورد تشويق قرار دهيد.
اگر فرزندتان دروغ گفت از عواقب منطقي استفاده كنيد.
اگر مشكل ادامه يافت چه كنيم؟
اگر فرزندتان به دروغ‌گويي ادامه داد رو‌ش‌هاي زير مي‌تواند مفيد واقع شود.

براي كودكتان توضيح دهيد كه اگر دروغ نگويد امتياز مي‌‌گيرد.
با فرزندتان قرارداد كتبي ببنديد هم شما و هم فرزندتان امضاء كنيد و در آن قرارداد به كارهايي كه از فرزندتان انتظار مي‌رود انجام دهد پاداش منظور كرده و عواقبي كه به دنبال آن كارها دارد ذكر شود.
به فرزندتان بگوييد كه نمره‌ها قابل تغيير است. بعضي از كارها پاداش روزانه و بعضي پاداش هفتگي دارد. تصميم بگيريد كه بعد از اكتساب چند نمره پاداش داده شود.
پاداش مورد نظر چه چيزي مي‌تواند باشد

جدولي تشكيل دهيد كه نمره‌هاي به دست آمده در آن ثبت شود. جدول را در جايي نصب كنيد كه هم براي شما و هم براي كودك به آساني قابل رويت باشد. مثل قراردادن روي يخچال.
هر روزي كه كودك واقعيت را گفت و دروغ نگفت بر روي جدول نمره‌اي بگذاريد. به خاطر داشته باشيد كه كودك را به خاطر راستگويي مورد تشويق قرار دهيد.
در پايان زمان تعيين شده، نمره‌هايي را كه كودك شما به دست آورده را بشماريد، اگر به هدف تعيين شده رسيد به او پاداش دهيد.


اگر كودكتان دروغ بگويد، مسئله را با او مطرح كنيد و همين‌طور عواقبش را (مسئله و عواقبش را با او مطرح كند). سخنراني نكنيد و يا نق و فرياد نزنيد. با خونسردي عواقبي را كه در قرارداد عنوان كرده بوديد را به كار بريد. اين مسئله ممكن است باعث شود امتيازاتي كه قبلاً شرح داده شده را از دست دهد يا اين‌كه اگر كودكتان پول توجيبي دريافت مي‌كند، نتيجه منطقي اينست كه از پول توجيبي جريمه پرداخت كند. براي كودكان زير 10 سال شما ممكن است به او بگوييد: برو توي اتاقت و تا نگفتم بيرون نيا

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:19  توسط محمد مجتبی زاده  | 


 
 
دانش- ترجمه: پويا ترابي

انسان دوپا از همان ابتدا به دنبال این بود که بفهمد در کله‌اش چه می‌گذرد. متفکران زیادی در طول تاریخ روی مفاهیمی مثل هوش، فکر و احساسات، چیستی و نحوه عمل آنها کار کرده‌اند.
 این جست‌وجو هنوز و با شدتی زیاد ادامه دارد. در این شماره نگاهی داریم به سیر این  تلاش‌ها از 5 منظر مختلف.

نقشه‌برداری از مغز
کار و وظیفه بیشتر اعضای بدن انسان را می‌شود با یک نگاه – و البته کمی دقت – فهمید؛ قلب به طور واضحی یک تلمبه است و ریه‌ها را می‌توان مشابه دم آهنگری دانست.

 اما حکایت مغز - این فرمانده بدن - فرق می‌کند. با صرف دیدن ظاهر چروکیده و پیچ‌پیچ این غده 5/1 کیلویی، چیزی از کارکرد آن دستگیر آدم نمی‌شود. مغز ظاهر آرامی دارد؛ نه تکانی می‌خورد و نه مفصل یا دریچه‌ای دارد، اما با این حال، هم مرکز کنترل همه دستگاه‌های حیاتی بدن انسان است و هم جایگاه ذهن، افکار و احساساتی که به آدم بودن معنی می‌دهند.

تلاش برای کشف اسرار مغز از زمان‌های قدیم جزو دغدغه‌های دانشمندان بوده. در قرن نوزدهم، فرانتس یوزف گال - پزشک آلمانی - ادعا کرد راه حل آسانی برای مسئله پیدا کرده است. او از علم جدیدی به نام «فرنولوژی» صحبت می‌کرد که در آن  مغز شامل چند بخش‌ شخصیت‌ساز بود که استخوان جمجمه شکل آنها را مشخص می‌کرد.

او می‌گفت به این ترتیب با دیدن شکل قلمبگی سر هر فرد، می‌شود ذهن و شخصیت او را فهمید. این باور بعدها مورد توجه گروه‌های نژادپرستی قرار گرفت که دوست داشتند آدم‌ها را سریع دسته‌بندی كرده و افراد باهوش را از خنگ‌ها جدا کنند.

در قرن بعد، محققان حرف‌های بهتری مي‌زدند. آنها مغز را به بخش‌های مجزایی با اسامی خاص تقسیم کردند که هر بخش مسئول کاری بود؛ بخشی برای تفکر، بخشی برای خلاقیت، بخشی برای احساسات، بخشی برای صحبت کردن و ... اما آيا با اصرار بر چنین تقسیم‌بندی‌اي، برای کارهای بی‌شمار مغز، بخش کم نمی‌آوردند؟!

امروزه با پیشرفت دانش و فناوری و به خصوص با استفاده از روش‌های تصویربرداری دقیق، بشر به افق‌های جدیدی در درک مغز نزدیک شده. برای ما مغز هنوز عضوی است با بخش‌ها و کارکردهای مختلف اما مرزها بسیار محوتر از گذشته شده‌اند؛ وقتی به علت سکته مغزی، بخش مسئول کنترل بازوی راست از کار می‌افتد، بخش دیگری از مغز می‌تواند قسمتی از وظایف آن را به عهده بگیرد.

 پیشرفت‌های جدید، کار را به جایی رسانده که دانشمندان به خودشان جرأت می‌دهند درباره مسائل اساسی‌اي مانند شعور و تشریح زیست‌شناسی آن صحبت کنند.

این روزها به علم مطالعه و بررسی ساختار و کارکرد دستگاه عصبی از جنبه‌های مختلف، نوروساینس (به فارسی، علم عصب پایه) می‌گویند. این رشته وسیع که دامنه آن به مباحثی مثل هوش مصنوعی هم می‌رسد، از آن میدان‌های وادی دانش است که جذابیت‌های قدیمی آن، هنوز هوشمندان بسیاری را به سمت خودش جذب می‌کند.

 5 هزار سال قبل از ميلاد: اولين نشانه‌ها از انجام Trephination- نوعي جراحي مغز ابتدايي- كه در آن سوراخي در جمجمه ايجاد مي‌شد. از اين روش تا قرون وسطي، گاه براي درمان غش يا سردرد استفاده مي‌شد.

  4 هزار قبل از ميلاد: اولين دست‌نوشته شناخته‌شده درباره مغز كه درباره تغيير رفتار افراد، بعد از مصرف خشخاش توضيح مي‌دهد.

 2500 قبل از ميلاد: مصريان باستان قلب را منشأ خير و شر مي‌دانستند و براي مغز اهميتي قائل نبودند؛ براي همين هنگام موميايي‌كردن اجساد، مغز را دور مي‌انداختند.

  460 تا 370 قبل از ميلاد: سقراط صرع را به عنوان يك اختلال مغزي و نه بلايي از سوي خدايان معرفي كرد. او همچنين عقيده داشت مغز جايگاه افكار و احساسات است.

  387 تا 335 قبل از ميلاد: به عقيده افلاطون، مغز افكار انسان را كنترل مي‌كند و «خدايـي‌تريـن عضـو مـاست». شاگـرد او – ارسطو – عقيده داشت كار مغز فقط خنك‌كردن خون گرم قلب است.

  170 قبل از ميلاد: جالينوس – پزشك گلادياتورهاي رومي – مغز ميمون، گوسفند، سگ و خوك را تشريح كرد و نتيجه گرفت كه مخچه مسئول كنترل حركت عضلات است و مخ مسئول پردازش حس‌هاي بدن.

  1700 قبل از ميلاد: پاپيروس 5 متري ادوين اسميت شامل اولين گزارش‌ها از كالبدشكافي مغز است و در آن 27 مورد جراحت مغز تشريح شده.

  300 قبل از ميلاد: زيست‌شناس‌هاي اسكندريه‌اي، هروفيلوس - «پدر كالبدشناسي» - و شاگردش اراسيستاتوس، اولين دانشمندهايي بودند كه به تشريح اعضا براي مطالعه مغز و سيستم عصبي اقدام كردند.

  1100 تا 1500 ميلادي: پزشكان دوره‌گرد در اروپا ادعا مي‌كردند اختلالات رواني را با درآوردن «سنگ جنون» از مغز درمان مي‌كنند.

  1664 ميلادي: تنس ويليس – استاد دانشگاه اكسفورد – كامل‌ترين توصيف دستگاه عصبي تا آن زمان را نوشت. به عقيده او بخش‌هاي مجزايي از مغز مسئول افكار و حركات بودند.

  1808: فرانتس يوزف گالي – كالبدشناس آلماني – عقيده داشت شكل سر هر آدم، شخصيت او را نشان مي‌دهد.

 1848: يك ميله آهني وارد جمجمه يك كارگر راه‌آهن به نام فينس گيج شد. او نمرد اما دچار تغيير شخصيت شد. اين ماجرا باعث شد سؤال‌هايي درباره ارتباط بخش‌هاي جلويي مغز و رفتارهاي انسان به‌وجود بيايد.

  1402: «سنت مري» اولين بيمارستان مخصوص بيماري‌هاي رواني انگلستان شروع به كار كرد.

  1658: يوهان ياكوب وفر اين نظر را مطرح كرد كه سكته مغزي ناشي از پاره‌شدن يك رگ در مغز است.

  1883: اميل كراپلين، اسكيزوفرني و افسردگي را شرح داد.

  1906: آلما آلنايمر عارضه ازبين‌ رفتن حافظه نزديك را شرح داد. از سال 1910، بسياري به اين اختلال  آلزايمر مي‌گويند.

  1949: جان كيد استراليايي نتايج تحقيقات‌اش را منتشر كرد كه نشان مي‌داد ليتيوم درماني مؤثر براي اختلال دوقطبي است.

  1987: پروناك به عنوان دارويي براي درمان افسردگي مورد تأييد قرار گرفت.

  1649: رنه دكارت مخالف تفكيك ذهن و جسم بود و در عوض مي‌گفت روح غيرمساوي از طريق غده صنوبري مغز وارد بدن مي‌شود.

  1869: فرانسيس گالتون – پسردايي چارلز داروين– كتابش «استعداد موروثي» را منتشر كرد كه مبناي آن، عقيده موروثي‌بودن هوش و استعداد بود.

 1890: ويليام جيمز «مباني روان‌شناسي» را منتشر كرد كه اين اثر تاريخي و مهم به خاطر توضيحات دقيق از رفتارهاي انسان مشهور است.

  1899: زيگموند فرويد در «تفسير رؤياها» ادعا كرد رؤياها پنجره‌اي به يك ذهن غيرقابل دسترس و «جاده اختصاصي به سوي ناخودآگاه» هستند.

  1903: در آزمايش معروف سگ و زنگ غذا، ايوان پاولوف روسي پاسخ شرطي را كشف كرد؛ واكنش غيرارادي حيوانات به محرك‌ها، مانند راه‌افتادن آب دهان سگ هنگام شنيدن بوي غذا.

  1938: ب.ف.اسكينر نشان داد چگونه مي‌شود رفتار يك حيوان را با تحريك مثبت و منفي برنامه‌ريزي كرد.

  1791: لوئيجي گالواني ايتاليايي با مطالعه روي قورباغه‌ها فهميد نوعي «الكتريسيته حيواني» كه از مغز مي‌آيد، باعث فعاليت اعصاب مي‌شود.

  1870: كاميلو گولجي نوعي روش رنگ‌كردن بافت‌ها را كشف كرد كه با استفاده از آن مي‌شد ساختار سلول‌هاي عصبي حسي را به دقت نشان داد.

  1936: هنري ديل و اتو لوي به خاطر شرح عملكرد استيل كولين – يكي از ناقل‌هاي شيميايي اصلي در دستگاه عصبي‌– مشتركا برنده جايزه نوبل شدند.

  1973: مايكل فلپس، ادوارد هوفيفان و مايكل ترپوگوسيان اولين اسكنر PET را ساختند كه با استفاده از نشانگرهاي راديواكتيو، تصاوير دقيقي از مغز تهيه مي‌كند.

  1998: فرد گيج با انتشار يك مقاله پرسروصدا براي اولين‌بار قابليت بازسازي سلول‌هاي عصبي در بزرگسالان را نشان داد.

  2001: اولين تلاش براي درمان بيماري آلزايمر از طريق ژن‌درماني.


+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:16  توسط محمد مجتبی زاده  | 



 
 
فرد- همشهري آنلاين:
اگر دلتان مي‌خواهد در لحظه توجه كسي را در ميان يك جمع به خود جلب كنيد، مي‌توانيد قيافه وحشت‌زده به خود بگيريد.
مطمئن باشيد كه به اين ترتيب شما اولين كسي هستيد كه به چشم مي‌آييد.

البته اين روش چندان هم منطقي نيست چون بعد بايد توضيح دهيد كه چرا وحشت‌زده بوديد و ممكن است جريان چوپان دروغ‌گوو پيش بيايد، اما دانشمندان به اين نتيجه رسيده‌اند كه از ميان چهره‌هايي با حالت‌هاي مختلف، چهره‌هاي وحشت‌زده بيش از همه توجه را به خود جلب مي‌كند.

اين جريان حتي زماني كه تنها چشم‌هاي فرد مشخص باشد هم صادق است. نكته جالب اين است كه اگر شما شاد باشيد و چهره‌اي خندان داشته باشيد، ديرتر از همه نگاه‌ها را به خود مي‌كشانيد.

البته اين تحقيقات در كشورهاي غربي انجام شده و بي.بي.سي آن را گزارش كرده است. ممكن است نسخه ايراني اين جريان كمي متفاوت باشد.

محققان فكر مي‌كنند دليل اين امر در واكنش‌هاي مغز نهفته است. آنها معتقدند مغز آماده است كه در موقعيت‌هاي خطرناك بسيار سريع‌تر واكنش نشان دهد، به همين دليل زماني كه شما ترس را در صورت فرد ديگري مي‌بينيد، مغز سريع واكنش نشان مي‌دهد تا در مورد خطر احتمالي راه‌حلي بينديشد.

البته شما اگر در خانه اين آزمايش را انجام دهيد مطمئناً متوجه هيچ تفاوتي نمي‌شويد به چند دليل. يكي اينكه در موقعيت‌هاي از پيش طراحي شده كه شما سناريوي ماجرا را مي‌دانيد ممكن است مغز به گونه‌اي ديگر پاسخ دهد.

دوم اينكه اين عكس‌العمل به قدري كوتاه است كه كمتر انسان‌ها متوجه آن مي‌شوند. كمتر از يك چهل ميليونم ثانيه طول مي‌كشد كه مغز در اين زمينه فرمان دهد.

به همين دليل محققان براي اينكه بتوانند نتايج دقيقي در اين مورد به دست آورند، ناچار شدند سرعت تصميم‌گيري افراد داوطلب اين آزمايش‌ها را كاهش دهند.

براي اين كار، آنها به داوطلبان عينك‌هايي دادند كه در يك شيشه آن نقشي سياه با سرعت جاي خود را با نقشي سفيد مي‌داد و برعكس. در شيشه ديگر عينك تصويري از چهره يك شخص نشان مي‌دادند. اين چهره هر بار نمايانگر يك احساس بود.

آن تصوير سياه و سفيد متغير سرعت تشخيص چهره را كاهش مي‌داد و در نتيجه محققان توانستند اين تغييرات را ثبت كنند.

شركت‌كنندگان در اين آزمايش ترس را سريع‌تر از ديگر حس‌ها درك كردند و شادي را ديرتر از همه.

محققان معتقدند بخشي در مغز به نام آمي‌دالا مي‌تواند كاري كند كه سيگنال‌هاي مربوط به يك اتفاق خاص بتوانند از راه‌هاي عصبي موجود به صورت فوق‌العاده بگذرند.

يك چيزي شبيه مسير ويژه اتوبوس اما از نوع عصبي. زماني كه چهره‌اي وحشت‌زده را مي‌بينيم همين اتفاق در مغز روي مي‌دهد.

محققان متوجه شدند مغز حتي پيش از آنكه ما متوجه خطري شويم، راه فرار از آن را پيدا مي‌كند.

پيش آمده كه از روي بي‌حواسي دستتان به اتوي داغ خورده است. اغلب اوقات پيش از آنكه متوجه شويد چه اتفاقي افتاده، دستتان را از روي اتو برداشته‌ايد

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:15  توسط محمد مجتبی زاده  | 


  
 
فرد- همشهري آنلاين:

سونیا لوبومیرسکی، روانشناسی که در دانشگاه کالیفرنیا تدریس می‌کند، برای احساس خوشبختی کردن پیشنهاد‌هایی دارد.
کتاب‌های روانشناسی پر است از این جملات تأمل‌برانگیز. ارنست فریتز شوبرت، مدیر یکی از مدارس آموزش حرفه‌ای در هایدلبرگ آلمان، وجه دیگری هم به این تعریف افزوده است: «خوشبختی، آموختنی است.» بنا بر این باور، این مدیر کارآمد، یک واحد انتخابی به مواد درسی مدرسه‌ خود افزوده است.

شوبرت به خوبی واقف است که آموزش و خوشبختی، دوپدیده‌ نامتجانس‌اند. برای همین، طبق آمار، اغلب دانش‌آموزان "‌رفتن به مدرسه" را چیزی شبیه پیش دندانپزشک رفتن می‌دانند. ارنست فریتز شوبرت، با ابتکار خود در صدد است این تصور مایوس‌کننده را تغییر دهد: «برای من مهم این است که شادی، به‌معنای جلوه‌ای از خوشبختی، به مدرسه راه ‌یابد. چون شادی، در واقع زیربنای آموزش است.»
 
لمس خوشبختی
 
از این‌رو دانش‌پژوهان مدرسه‌ خوشبختی‌آفرین شوبرت از امکانات استثنایی‌ای برخوردار می‌شوند: از تمرین‌های تنفسی و تنش‌زدا گرفته تا گفت‌وگو درباره‌ رابطه‌های دوستانه و غیردوستانه یا ابراز خواست‌ها و آرزوها و اهداف خود.

در اولین ساعات لمس خوشبختی در کلاس درس شوبرت، هر دانش‌پژوهی باید از میان انبوهی کارت پستال، یکی را به سلیقه‌ خود انتخاب کند. توضیح این که چرا او چنین کارتی را برگزیده، به عهده‌ کسی است که در کنارش نشسته. مثلاً، همسایه‌ کسی که یک کارت‌پستال درخت انتخاب کرده، در تمرینی خطاب به او می‌گوید: «تو درخت را انتخاب کردی، چون ریشه‌های قوی‌ای داری و میوه‌های خوبی به بار می‌آوری، چون تو در برابر هر طوفانی می‌ایستی و ...»
 
راهنماهای خوشبختی‌‌ساز
 
این واقعیتی است که "راهنماهای" احساس خوشبختی کردن و خوشبخت شدن در آلمان کم نیستند. کتاب‌های متعدد، سی‌دی‌هایی که هر روز با آهنگ‌های آرامش‌بخش‌تری به بازار عرضه می‌شوند. پژوهشی درباره‌ محتوای این کتاب‌ها و مجلات و نوارها. .. نشان می‌دهد که تفاوت‌ این تولیدات را باید تنها در مضامین حاشیه‌ای یا پانویس‌های آن‌ها‌ جست.

همگی این "خودآموز‌های خوشبخت‌شدن" توصیه می‌کنند که در مراحل بحرانی زندگی، مهم است که شخص به دلایل بحران فکر کند و ریشه‌های آن را بکاود، ولی این کند و کاو نباید تا ابد ادامه داشته باشد. تال بن ـ شاهر، استاد دانشگاه هاروارد می‌گوید: «این‌جور تفکر، حال طرف را بهتر نمی‌کند. بهتر این است که آدم همه چیز را بنویسد و درباره‌ آن‌ها با دیگران یا با روانکاو حرف بزند.»
 
۱۲ توصیه‌ اجتناب ناپذیر
 
چگونه می‌توان خوشبین بود؟ در این که واکنش‌های خودجوش و افکار بدبینانه را کنار گذاشت. این‌که انسان بتواند دیگران را ببخشد و سپاسگزار و راضی باشد هم جزو ۱۲ توصیه‌ای است که لوبومیرسکی در کلاس‌های خود بر آن‌ها تأکید می‌کند: «راضی بودن خیلی مهم است. این که آدم بپذیرد، آن‌چه که دارد، بدیهی نیست و سپاسگزار باشد. سپاسگزاری، حتی وسیله‌ای است ضد احساس‌های منفی. آدم نمی‌تواند هم‌زمان خودخواه، حسود یا بدخو باشد و احساس رضایت هم بکند.»
 
خلاصه کنیم: تمرین رضایت کردن‌، خوش‌بین بودن، توجه به تغذیه،‌ ورزش، خوشحال شدن به‌خاطر چیزهای کوچک، حفظ دوستی‌ها، عدم مقایسه‌ دائم خود با دیگران، هدفمند عمل نمودن و هر قدمی را تجزیه و تحلیل کردن... و چندین و چند توصیه‌‌ دیگر.
 
از این لیست بالابلند یک نتیجه‌ دیگر هم می‌توان گرفت: خوشبخت بودن، کار می‌برد!

دويچه‌وله

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:13  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 

سرزنش کردن

مردها دوست ندارند که زن ها آنان را سرزنش کنند و راه درست را به آنان نشان دهند .

گوش دادن به حرف های مردان

یکی از علت هایی که  مرد سفره ی دلش را برای زن باز نمی کند و غم دل با او نمی گوید این است که زن با دقت و توجه و دلسوزی به حرفهای مرد دل نمی سپارد. در چنین شرایطی مرد از این بیم داردکه مورد تمسخر زنش قرار بگیرد اینگونه زنها باید راه درست شنیدن و علاقه نشان دادن به حرفهای مرد را یاد بگیرند .

ایجاد تعادل روحی در مردان

یکی از مهم ترین کارهایی که مردان دوست دارند زنشان برایشان انجام دهد این است که به او اجازه دهند بار دلش را خالی کنند و مشکلاتی که در سر کار قادر نیستند با کسی در میان بگذارند و نزد کسی اعتراف کنند به او بگویند. زن هایی که به این مسئله اهمیت می دهند باعث توازن و تقویت احساس تعادل روحی در مردان می شوند .

نیاز مردان به زنان با هوش

مردها آن اندازه که به زن شنونده و باهوش و با توجه نیاز دارند به زن اندرز دهنده نیاز ندارند.

نگه داشتن راز مردان

یکی از علت هایی که بعضی مردها راجع به کارشان با همسرشان مشورت و صحبت نمی کنند این است که به  زنان خود در جهت حفظ  راز میانشان اعتماد ندارند .

اعتماد به نفس دادن به مردان

در مواقعی که مردان به آستانه ی شکست می رسند و احساس می کنند که همه چیز برای آنها تمام شده است به زنی نیاز دارند که اعتماد به نفس و روحیه ای سرشار از انرژی را به او هدیه کنند .

فراهم کردن راحتی مردان

مرد ها دوست دارند تا جایی که ممکن است وسایل راحتی فکر و جسم آنها در خانه فراهم باشد.

لیاقت زن برای پیشرفت مرد

هر مردی دوست دارد همسرش طوری تربیت شده باشد که در اجتماع موجب آبرو و اعتبار او باشد و وظایفش را با  لیاقت هر چه تمام تر به دوش بکشد فرقی نمی کند که شغل شوهر او چیست آیا از مقام بالایی برخوردار است یا نه ؟ در هر صورت وظیفه ی زن است که با شخصیت و لیاقت خود پیشرفت شوهر خود را تسریع کند چون او در این مسئله می تواند مهمترین عامل موثر باشد

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 

خوشبختانه یک مرد مدتها وقت گذاشته و موارد مردانه اي را كه به نظرش رسيده براي خانمها ممكن است مفيد واقع شود به رشته ی تحریر درآورده. دقت کنید که تمام این قوانین با عدد یک شماره گذاری شده اند یعنی هیچ کدامشان برتری نسبی به دیگری ندارند و همه مهم اند .

1 - مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.

1- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه. 

1- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم. 

1- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.

1- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.

1- "بله" یا "خیر" بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.

1- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.

1- سردردی که هفده ماهه داره شما رو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.

1- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.

1- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.

1- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اون یکی برداشت بوده.

1- شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.

1- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور .

1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوز default . برای ما هلو یک میوه است نه رنگ. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی یعنی چی.

1- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید "هیچی" ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره .

1- وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه … اینو واقعا میگم .

1- شما به اندازه ی کافی لباس دارید .

1- شما کفش، زیادی هم دارید .

1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوبه .

1- ممنونم که اینو خوندید. آره میدونم امشب باید تو آشپزخونه بخوابم. ولی اینو میدونستید برای ما مردا اصلا مهم نیست؟ فکر میکنیم رفتیم کمپینگ

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:10  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 

تعداد مردهای چپ دست خیلی بیشتر از خانم های چپ دست می باشد، خانم ها معمولا با هر دو گوش خود می شنوند، اما آقایون ترجیح می دهند این کار را با گوش راستشان انجام دهند.

مشاهده و درک خانم ها و آقایون از جهان اطرافشان کاملا متفاوت است. آقایون به راحتی می توانند مسائل چند محوری را در ذهن خود تجزیه و تحلیل نمایند. خانم ها استعداد خوبی در شناسایی احساسات افراد در عکس هایشان دارند. البته شاید در برخی موارد زیاده روی نیز به خرج دهند.

کروموزوم های خانم ها "XX" است، اما آقایون یک "X " و یک "Y" دارند. و باید اذعان داشت که آقایون به طور طبیعی در دوران جنینی تحت تاثیر تسترون بیشتری نسبت به خانم ها قرار می گیرند.

هیپوتالاموس ( عضو کوچکی در قسمت ساقه مغز) آقایون از اکثر خانم ها بزرگتر است. زمانی که آنها برانگیخته می شوند، هیپوتالاموس باعث می شود که میزان کلیه احساساتشان از جمله تشنگی، گرسنگی، و خواست های جنسی خیلی بیشتر از همنوعان خانمشان افزایش پیدا کند؛ همین امر نکته قابل توجهی برای اثبات خوی پرخاشگرانه و غیر قابل کنترل مردهاست.

در بیشتر خانمها میزان کلسیم قشری، بالاتر از مردان است. این امر آنها را قادر میسازد تا بتوانند به راحتی بین نیم کره راست و نیم کره چپ مغزشان ارتباط برقرار کنند. به همین دلیل است که می توانند به راحتی احساسات و عواطف طرف مقابل را ارزیابی نمایند. در بسیاری موارد دیگر نیز مشاهده شده است که ذهن خانم ها نسبت به ذهن آقایون، ارتباط تنگاتنگ و پیچیده بیشتری برقرار می کند.

ارتباط نیم کره های مغزی گاهی اوقات باعث به وجود آوردن اختلال در عملکر مغز نیز می شود. به عنوان مثال در هنگام خواندن نقشه یک مرد خیلی راحت تر می تواند نقاط مختلف را در ذهن خود بالا و پایین کند، اما یک خانم حتما باید نقشه را این طرف و آنطرف کند تا از آن سر در بیاورد.

برای هر دو جنس، نقطه ای که مربوط به انجام عملیات های زبانی و گفتاری است در یک مرکز معین: یعنی در نیمکره چپ مغز واقع شده است. با توجه به عملکرد مرتبط دو نیمکره مغز، خانم ها به دلیل استفاده از داده هایی که از نقاط مختلف ذهن به هم میپیوندند، (شامل دید و احساس) قادرند به طور متوسط خیلی بیشتر از آقایون صحبت کنند. به همین دلیل است که دختر بچه ها خیلی سریعتر از پسر بچه ها به حرف می افتند و کلمات را خیلی صریح تر و واضح تر از پسر بچه ها تلفظ می کنند، همچنین دامنه لغاتشان نیز گسترده تر است.

مردها به طور اخص از خیانتهای جنسی آسیب بیشتری می بینند : فقط کافی است تصور کنند که شریک زندگی شان با شخص دیگری غیر از خودشان هم آغوش شده است! آنگاه ضربان قلبشان 5 برابر شود. اما همین امر اگر برای خانم ها اتفاق بیفتد، به اندازه آقایون درد آور نیست و راحت تر می توانند آنرا بپیذیرند.

در عوض خانم ها در قبال خیانت ها احساسی از خود عکس العمل های شدید نشان می دهند. تنها چیزی که خانم ها از آن وحشت دارند، این است که سرسپردگی و پشتیبانی دراز مدت همسر خود را از دست بدهند.

مردها خود را به عنوان افراد مستقلی می شناسند که در پی بدست آوردن چیزی هستند؛ خانم ها اغلب احساس وابستگی بیشتری دارند و تصور می کنند که تنها در سایه یک ارتباط است که می توانند هویت حقیقی خودشان را پیدا کنند.

"موفقیت های شخصی به جای وابستگی، یکی از مولفه های شخصیتی مردان در راه بدست آورون تفکر و تخیل مردانه است"

مهمترین ایده های یک مرد عبارت است از: استقلال، رسیدن، وارد شدن

مهترین ایده خانم ها چیزی نیست جز: وابستگی، قرار گرفتن در رابطه و دعوت از سوی دیگران. این امر به خوبی در روابط جنسی قابل مشاهده می باشد. "در حین معاشقه مردها کاملا احساس کمال می کنند، و خانم ها از اینکه کسی آنها را دعوت به این کار کرده، نهایت لذت را می برند."

مردانگی زمانی به حد کمال خود می رسد که : "مردها در کمال قدرت و در نهایت فروتنی تقاضای برقراری این نوع ارتباط را دارند و در ذهن خود قصد دارند تا بهترین نحو این کار را انجام دهند. زنانگی نیز در جایی خودش را نشان می دهد که یک خانم: "مرد مورد نظر را به دنیای خودش راه می دهد تا با کسب تجربیات جدید، از زندگی نهایت لذت را ببرد."

تنها تلاش خانم ها در روابط خود با جنس مخالف این است که: سعی می کنند وابستگی ها را افزایش داده، ارتباط را عمیق تر کنند و دیگران را نیز به انجام این کار تشویق می نمایند.

 

5 نیاز اساسی آقایون از زندگی مشترک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- ارضای جنسی

2- مصاحبت لذت بخش

3- داشتن یک همسر جذاب

4- پشتیبانی خانوادگی

5- تقدیر و تشکر

 

5 نیاز اساسی خانم ها از زندگی مشترک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- مهربانی و محبت

2- گفتگو

3- صداقت و درستی

4- حمایت مالی

5- سرسپردگی همسر

 

در ارتباط با روابط جنسی می توان گفت: آقایون خیلی راحت به حالت برانگیختگی و اوج لذت دست پیدا می کنند؛ اما برای خانم ها دقیقا مخالف این امر اتفاق می افتد.


یک مرد غیر قابل اجتناب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- او از طریق در آغوش کشیدن ها و بوسیدن های مکرر، مهر و محبتی را که خانم به آن نیاز دارد، جبران می کند.

2- او نیاز خانم به گفتگو را از طریق ترتیب دادن یک بحث عاشقانه مرتفع می سازد.

3- صداقت و درستی خود را با نگاه کردن به طور مستقیم در چشم های خانم و بیان احساسات و افکار حقیقی اش به معرض نمایش می گذارد.

4- او را از نظر مالی حمایت کرده و هزینه مسکن، خوراک، و پوشاک را به عهده میگیرد.

5- او سر سپردگی خود را به خانواده با قرار دادن مسائل مربوط به خانواده در راس همه کارها، اعلام می کند. وقت و انرژی خود را صرف تعلیم و تربیت فرزندانش می کند.


خانم غیرقابل اجتناب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- نیازهای جنسی آقا را برآورده کرده و شریک جنسی خوبی برای او می شود.

2- مصاحبت و سرگرمی را از طریق جذاب بودن برای همسرش برآورده می کند.

3- او باید جذابیتی که در اولین قرارها برای آقا داشته همچنان حفظ کند. با انجام ورزش و رعایت رژیم غذایی مناسب خود را از نظر فیزیکی متناسب نگه می دارد. موها و آرایش خود را همانطور که همسرش دوست دارد نگه می دارد.

4- فضای آرام و ساکتی را در خانه فراهم کرده تا نیاز آقا به حمایت خانوادگی مرتفع گردد.

5- ارزش و اعتبار آقا را به خوبی درک می کند و به خاطر موفقیت های که بدست می آورد از او تشکر و قدردانی به عمل می اورد.


مردها بیشتر برای قدرت، لیاقت، شایستگی، صلاحیت و پیشرفت ارزش قائل هستند؛ معمولا تلاش می کنند تا ارزش های شخصی خودشان را اثبات کنند. "خود محوری مردان از طریق پیشرفت هایی که بدست می آورند تطمیع می شود. آنها به "اموال" و "اشیا" اهمیت بیشتری می دهند تا به افراد و احساساتشان. رسیدن به اهداف برایشان از اهمیت ویژه ای برخوردار است، چراکه به منزله اثبات توانایی رسیدن به پیشرفت محسوب می شود. کمتر در مورد مشکلاتشان صحبت می کنند مگر اینکه نیاز به راهنمایی و کارشناسی های تخصصی داشته باشند. زمانی که خانم ها به مشکلی برمی خورند، آنها آماده هستند تا همسرشان را نصیحت کرده، راه حل های مختلف را پیش رویشان قرار دهند و اقدام به حل مشکل نمایند.

خانم ها برای عشق، سرسپردگی، زیبایی، و برقراری ارتباط ارزش قائل می شوند. آنها دوست دارند وقت خود را صرف حمایت و پرورش کودکانشان کنند. خود محوری در آنها تنها از طریق احساسات و توانایی برقراری رابطه توضیح داده می شود و کار و تکنولوژی برای آنها از جایگاه ویژه ای برخوردار نمی باشد. مستقیما و به راحتی می توانند نیازهای دیگران را پیش بینی کنند. برای خانم ها بزرگترین نشانه عشق این است که همسرانشان کاری را بدون درخواست آنها انجام دهند.

زمانی که آقایون در حال انجام کاری هستند، اگر به آنها پیشنهاد کمک شود، تصور میکنند که به اندازه کافی لایق و شایسته نبوده اند و خانم به او اعتماد نداشته که یک چنین پیشنهادی را مطرح نموده. اما برعکس "پیشنهاد کمک و مساعدت به خانم ها به عنوان نشانی از عشق به شمار می رود."

آقایون دوست دارند مشکلات را حل نمایند، خانم ها ترجیح می دهند در مورد مشکلات صحبت کنند.

زمانی که آقایون تحت فشار قرار می گیرند، ترجیح می دهند تا تنها باشند و راه حلی برای از بین بردن مشکل پیدا کنند. زمانی که یک خانم تحت فشار باشد، فقط میخواهد با کسی در آن مورد صحبت کند. حرف زدن در مورد مشکلات باعث می شود که او احساس بهتری پیدا کند.

زمانی که یک خانم با همسر خود در مورد مشکلاتش صحبت می کند، آقا احساس مسئولیت پذیری می کند. زمانی که یک مرد در مورد مشکلاتش با همسرش حرف نمی زد، خانم تصور می کند که نسبت به او بی توجهی شده است.

مردها باید احساس کنند که به وجودشان نیاز است و خانم ها نیز باید احساس آرامش از همسرانشان بگیرند.

خانم ها احساساتشان را بیان می کنند، آقایون اطلاعات مفید در اختیارشان قرار میدهند.

آقایون نیازمند اعتماد، مقبولیت، تمجید، تایید، و تشویق و دلگرمی هستند.

خانم ها نیازمند اهمیت، فهمیده شدن، احترام، صمیمیت، تایید و اطمینان هستند.

آقایون در بحث و مشاجره یا "مبارزه" می کنند یا "کناره گیری" به این معنا که یا تهدید و ارعاب را تا حد نهایی ادامه می دهند و یا اینکه ساکت می شوند و هیچ حرفی به زبان نمی آورند. در این مواقع خانم ها یا "جا می زنند" و یا "اعتراف" می کنند، یعنی طوری وانمود می کنند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و یا مسئولیت همه چیز را به عهده میگیرند.

مردها تصور می کنند که برای رویدادهای بزرگ باید هدیه های بزرگ خریداری کنند، خانم ها به تمام کادوها یک امتیاز میدهند.

خانم ها به طور ذاتی احساسات و نیازهای طرف مقابل را درک می کنند به همین دلیل از آقایون هم انتظار دارند که اینچنین باشند

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:9  توسط محمد مجتبی زاده  | 


  1- مردان خواهان موفقيت بوده، زنان نياز به تعلق پذيري دارند.

2- زنان روحيه لطيف و حساس تري داشته و نياز دارند احساسات خود را بزبان بياورند، در پاسخ مردان ميخواهند راه گشا و منجي باشند.

3- مردان به شغلشان به ديد جزئي از وجودشان مينگرند، زنان به خانواده خود چنين نگرشي دارند.

4- مردان بيشتر هدف گرا بوده، اما زنان بيشتر گرايش به برآورده شدن نيازهاي فعلي زندگي خود دارند.

5- تصميم گيري مردان بيشتر بر پايه انديشه بوده، اما زنان بيشتر احساسي و با درك مستقيم تصميم ميگيرند.

6-مردان جسم گرا و زنان رابطه گرا ميباشند.

 

نيازهاي مردان

1- يك شريك جنسي خوب.

2- يك همدم اهل تفريح.

3- يك همسر جذاب.

4- يك منزل دنج و آرام.

5- تحسين، احترام، اعتبار، همكاري، پذيرش.

6- يك همسر حمايت كننده و مشوق.

7- يك همسر وفادار

* شكست = هراس مردان.

* آينه مرد = شغل +همسر (در واقع  ميزان عزت نفس و احترامي كه مرد براي خود قائل است به ميزان احترام و ارزشي است كه همسر آن مرد براي وي قائل ميباشد)

 

نيازهاي زنان

1-عطوفت و مهر ورزي.

2- گفتگو و درد دلهاي صميمانه. ارتباط تعاملي و همدلانه.

3- صداقت و صراحت.

4- حمايت مالي.

5- همسري كه خانواده اولويت زندگي وي باشد.

6- همسري دلسوز، محافظت كننده، پشتيبان.

7- امنيت، اعتماد بنفس و تائيد.

8- يك همسر وفادار و متعهد.

9- جدي گرفتن مشكلات كوچك آنها.

10- توجه و رغبت نشان دادن به احساسات، عقايد، پيشنهادات و كارهاي روزمره آنها.

11- احساس اينكه آنها يك شريك عشق ورزي ميباشند و نه تنها يك ابزاري جنسي.

12- قدرداني از زحمات آنها.

13- همسري كه در حضور ديگران به آنها احترام گذاشته و به وجودشان ببالد.

14- بخشي از زندگي شوهر خود بودن: همسري كه اهداف و مسائل شغلي خود را با آنها در ميان مي گذارد.

15- نزديكي: در آغوش گرفتن آنها.

16- پذيرش آنها همانگونه كه هستند. به آنها اجازه دهيم تا كامل نباشند و زيبايي ظاهري، شخصيت و موفقيتهاي آنها را تصديق كنيم.

17- همسري كه پدر خوبي براي فرزندان آنها باشد.

18- يك هديه كوچك و يا يك يادداشت عاشقانه از سوي همسران خود.

19- يك مرد با اعتماد بنفس.

20- يك مرد قدرتمند (از لحاظ جسمي، مالي و يا شخصيتي) اما در عين حال مهربان.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:53  توسط محمد مجتبی زاده  | 


 
ملك‌دخت قاسمي نيك‌منش:

بنا بر يك نظر‌سنجي كه اخيراً در يكي از نشريات درج شد 15 درصد زنان بيشتر وقتي مجذوب شوهرانشان مي‌شوند كه در كارهاي خانه با آنها همكاري كنند. چرا؟

خب، برخي از ما زنان جدا از اينكه از ديدن همسرمان كه پيش بند بسته و در شستن ظرف و ظروف و كارهاي خانه به ما كمك مي‌كند لذت مي‌بريم، دوست داريم از آقا يا مرد خانه مان تعبير و تفسيري از آن خودمان را داشته باشيم. درست است، چون همين همكاري مرد‌ها در كارهاي خانه ولو آنكه در جمع و جور كردن آشپز خانه يا رعايت نظم و انضباط در استفاده و نگهداري وسايل شخصي خودشان باشد، باعث مي‌شود كه ما خانمها فرصت بيشتري براي استراحت داشته باشيم.


با اينكه امروزه اكثريت ما زنها در بيرون از خانه كار مي‌كنيم هنوز هم حجم عظيمي از كارهاي خانه بر دوش ماست. نتيجه يك بررسي در انگليس نشان مي‌دهد كه زنان متاهل در هفته 15 ساعت از وقت خود را صرف رسيدگي به كارهاي خانه مي‌كنند، در حالي كه مردان متاهل در هفته فقط 5 ساعت از وقتشان را به همكاري در خانه اختصاص مي‌دهند.


اين بررسي همچنين حاكي از آن است كه خانم‌هاي متاهل نسبت به دوران پيش از ازدواجشان در هفته 5 ساعت بيشتر در خانه كار مي‌كنند، در حالي كه مردها پس از پشت سر گذاشتن دوران مجردي، از مقدار وقتي كه صرف رسيدگي به امور خانه مي‌كردند كاسته‌اند.


بنابراين، بي‌انصافي است كه از زنان بخواهيم وقت بيشتري را به كار در خانه اختصاص دهند آن هم فقط به اين دليل كه: تو زني و كارهاي خانه با توست، يا كار بيرون با آقايونه و كار خونه با خانم‌هاست. بله، خيلي‌ها فكر مي‌كنند چنين تقسيم‌بندي از كار آن هم به اعتبار جنسيت، گريز‌ناپذير است به خاطر داشته باشيد اگر همسرتان شما را دوست داشته باشد و به شما احترام بگذارد، از همكاري در كارهاي خانه روي گردان نخواهد بود و وقتي به او بگوييد كه پاداش اين همكاري، داشتن محيطي آرامتر خواهد بود ، با ميل و رغبت از همكاري با شما استقبال مي‌كند

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:51  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 

نوشیدن چند فنجان چای در روز می تواند استرس و ناراحتی های روزانه و حتی خستگی را تا حدی کاهش دهد    
نوشیدن چای موجب آرامش می شود.

تحقیقات نشان می دهد نوشیدن چند فنجان چای در روز می تواند استرس و ناراحتی های روزانه و حتی خستگی را تا حدی کاهش دهد

محققان بر روی بیش از ۷۵ نفر مطالعه کرده و آنان را به مدت ۶ هفته مورد بررسی قرار دادند.


در این بررسی، ابتدا به تمام افراد گروه ها چای معمولی ، قهوه و نوشیدنی های حاوی کافئین داده شد سپس به یک گروه ترکیبی از چای به همراه چاشنی هایی با طعم میوه و کافئین و به گروه دوم نیز نوشیدنی دارای کافئین اما بدون محتویات چای داده شد.


تمام نوشیدنی ها به رنگ چای بود و طعمی مشابه آن نیز داشت تا افراد تصور کنند چای معمولی می نوشند و به دلیل تفاوت در رنگ و طعم تغییرات روحی نا خودآگاهی نداشته باشند.


نتیجه این بود که وقتی پس از نوشیدن آن ضربان قلب ، فشار خون و میزان استرس در افراد ارزیابی شد نشان داد که در هر دو گروه میزان استرس تا حدی کاهش یافته بود اما آنچه حائز اهمیت است این بود که در حدود ۵۰ دقیقه پس از نوشیدن میزان هورمون استرس در افرادی که چای معمولی نوشیده بودند تا ۴۷ درصد پایین تر از گروه دوم بود. در صورتی که در گروه دوم این میزان به ۲۷ درصد می رسید.


بنابرهمین گزارش ، محققان دریافتند که احتمال تشکیل لخته خون و در نتیجه حملات قلبی در افرادی که چای نوشیده بودند بسیار کاهش یافته بود.


مواد شیمیایی گوناگونی در چای موجود است اما آنچه مشخص است اینکه این مواد به طور کلی موجب کاهش استرس و آرامش بیشتر افراد می شود و نوشیدن چای در پایان کار روزانه نیز به رهایی از فشارهای روحی کمک می کند


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:48  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 

مترجم:فاطمه زرمهر

محققان معتقدند که رفتارهای پر خطر د رطول عمر افراد موثر است. به طور عمومی زنان بیشتر از مردان عمر می کنند و محققان در صدد کشف علت این امر هستند.
به گفته آنان سیرتکامل نیز در این امر نقش دارد. اما فاکتورهای دیگری نیز در توفیق زنان موثر است و رعایت این فاکتورها از طرف هر دو جنس ، منجر به زندگی سالم تر و طولانی تر می شود. بهتر است ابتدا نگاهی به طول عمر متوسط انسانها در امریکا بیاندازیم . اخرین آمار مربوط به این گزینش مربوط به سال 2004 میلادی است که طول عمر متوسط افراد را از زمان تولد 9/77 بر آورد نموده است و زنان درست 2/5 سال بیشتر از مردان عمر می کنند. این نا برابری تنها مربوط به کشور امریکانیست . بلکه طبق مطالعه ای که در سال 2006 د رانگلستان انجام شده ، پیش بینی گردیده که در سال 2006 در سراسر جهان این امر به حقیقت می پیوندد، حتی در کشورها ی جهان سوم .
رقابت برای مراقبت و توجه
در کتابی با عنوان "طبیعت بشر " بیان شده است که در بین حیوانان گونه مردان ، اغلب مجبور به رقابت برای جلب توجه گونه مونث هستند. مثلا طاووس نر با نمایش دم رنگارنگ خود یا گوزن نر با نمایش شاخ های خود نوعی رقابت و مبارزه را علیه یکدیگر شروع می کنند که می تواند خطر ناک باشد. به گفته محققان مردان بیشتر از زنان برای بدست آوردن جفت ، دست به انجام رفتارهای پر خطر و تهاجمی می زنند و این امر باعث بالا رفتن سرعت مرگ و میر در بین آنها می شود.
بعلاوه مردان بیشتر از زنان به خاطر تصادفات رانندگی یا سایر حوادث ، جرم و جنایت و خود کشی می میرند. بعلاوه بیان شده است که حد اکثر این تفاوت در سرعت مرگ بین دو جنس به خصوص در دوران جوانی قابل مشاهده است و علت عمده آن نیز، همان طور که گفته شد رفتارهای پر خطر است .
فعالیت های بی باکانه
مردان ، به خصوص آنهایی که محرومیت و تزلزل را در زندگی خود تجربه می کنند زندگی پر خطری را برای خود طراحی می کنند و این سرعت مرگ را بالا می برد. تمام این کارها برای کسب موفقیت و جایگاه و مقام بهتر است و در واقع این سرعت در مرگ ومیر مردان، به دلیل رقابت های شدید در جامعه می باشد.
زایمان های موفقیت آمیز
تا قبل از قرن 20، سالهای عمر مردان بیشتر از زنان بود و این به دلیل مرگ و میر فراوان ناشی از زایمان و مسائل مربوط به آن در بین زنان بیان شده است. ولی اکنون بدلیل مراقبت های شدید مادر و فرزند در دوران بارداری و بعد از آن ، این مسئله منتفی شده است و اکنون زنان با امنیت بیشتری قادر به تولد نوزادان خود هستند.
رفتارهای مخاطره آمیز
همان طور که بیان شد رفتارهای پر خطر و تجاوزگرانه در مردان بیشتر از زنان است و این مهمترین عامل در بروز این شکاف است. مهم ترین علت مرگ زنان همان طور که گفته شد مرگ ومیر ناشی از مسائل مربوط به زایمان و بارداری بود ه که اکنون به دلیل کنترل های شدید و به موقع این مشکل مرتفع شده است، اما هنوز مهمترین عامل مرگ ومیر مردان که همان تصادفات و جرم و جنایت ها است به طو رکامل کنترل و پیشگیری نشده و این عوامل هنوز به قوت خود باقی است. البته زنان نباید به این وضعیت و این جایگاه کنونی اطمینان کامل کنند ، زیرا اخیرا زنان نیز وارد صحنه مبارزه و رقابت و اقدام به انجام رفتارهای پر خطر، همچون استعمال دخانیات شده اند و این نگران کننده است. لازم به ذکر است که بعضی از دانشمندان مدعی هستند که زنان به دلیل داشتن بعضی از فاکتورهای ژنتیکی ویژه ، شانس زندگی بیشتری دارند ، که البته این در حد یک نظریه است و هیچ مدرک علمی مستدلی در این زمینه وجود ندارد.
ارتقا و افزایش طول عمر
مردان و زنان هر دو می توانند با تغییر سبک زندگی و ترک بعضی از عادت های غلط زندگی طولانی تر و توام با سلامتی بیشتری را برای خود به ارمغان آورند . برای مثال با انجام تمرینات ورزشی منظم و روزانه، تغذیه صحیح ، و از بین برد ن و یا حداقل کاهش فاکتور استرس و اضطراب در زندگی به کمک روش های مدیتیشین یا همان تزکیه نفس، اجتناب از رفتارهای پر خطر و بستن کمر بند ایمنی در هنگام رانندگی . در مجموع می توان گفت که تا حد قابل توجهی سرنوشت های زیبا و سالم به دست شما مکتوب می شود، پس هنرمندانه و زیرکانه بنویسید.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:46  توسط محمد مجتبی زاده  | 


 
تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه چرا بعضى افراد مجذوب شما نمى شوند؟ و گاهى احساس تنهايى مى كنيد؟

چطور مى توان افراد را درك كرد و با جلب اطمينان، آنها را به سوى خود جذب نمود؟ چقدر تا به حال به حرفهاي ديگران خوب گوش كرده ايد؟ وقتى طرف مقابلتان از احساس و عملش برايتان حرف مى زند به او اجازه بازگو كردن تمام حرفش را داده ايد؟ چقدر در بين گفته هايش سكوت كرده ايد تا ادامه بدهد؟


آيا توجه كرده ايد كه وقتى شخصى برايتان حرف مى زند و شما احساس او را مى فهميد و سعى مى كنيد اجازه دهيد كه با همان حس، خود را خالى كند، چقدر احساس عزت نفس و دوست داشته شدن و صميميت را به او داده ايد و چقدر از خشمش كاسته ايد؟ يا وقتى خود را جاى او مى گذاريد و به مسئله نگاه مى كنيد چقدر او را مى فهميد و به او هم احساس فهميده شدن مى دهيد؟ يا وقتى كه از جملاتى را بيان مى كنيد كه خودش فكر مي كند و پاسخگو هستيد، چقدر به او در حل مشكلاتش (توسط خودش) و رسيدن به استقلال كمك كرده ايد و يا با حركات غيركلامى و بيان جملات كوتاه تأييدى در بين بيان حرف ها و احساسش چقدر به او احساس با ارزش بودن و مهم بودن مى دهيد؟ و يا وقتى كه گاهى در جملات خود از ضمير «من» استفاده مى كنيد و حس خود را بيان مى كنيد، مى بينيد كه چطور اعتماد آنها را به خود جلب كرده ايد و آنها را حتى آماده كرده ايد كه احساسات و گفته هاى شما را بشنوند و درك كنند... انتظارات شما برايشان قابل احترام خواهند شد، مى بينيد كه چقدر به آنها قدرت مسؤوليت پذيرى مى دهيد.


نكته اى كه در بين گفت وگوهايتان با طرف مقابل بايد به آن توجه كنيد ميزان تمايل يا عدم تمايل شخص براى ادامه گفت وگو است.


مثلاً وقتى طرف مقابل از جايش بلند مى شود يا به ساعت نگاه مى كند و يا بيان سرد و بى احساسي در مقابل سؤال هايتان دارد متوجه مى شويد كه تمايلى به ادامه گفت وگو ندارد.


آيا توجه كرده ايد كه چرا در روابط خود با ديگران متوقع مى شويد و يا اصلاً منشأ توقع چيست؟


حال چقدر مى خواهيد بشنويد؟ آيا فكر مى كنيد كه ديگران به سمت شما نمى آيند و يا شما را نمى خواهند يا خود كارى مى كنيد كه آنها را از خود فرارى مى دهيد؟ آيا فكر مى كنيد كه ديگران شما را نمى فهمند و به انتظارات شما احترام نمى گذارند يا خود اين فرصت و موقعيت را براى خود نساخته ايد؟ آيا باز هم مى گوييد اعتماد به سختى به دست مي آيد؟ آيا باز هم نمى توان ديگرى را فهميد؟ چقدر تلاش براى درك ديگرى كرده ايد؟ آيا مى دانيد توجه شما غير مادى ترين و ارزشمند ترين چيزي است كه مى توانيد ببخشيد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:45  توسط محمد مجتبی زاده  | 

 

هنگام بحث پيرامون دين و معنويت و در قالب تعاريف اوليه از اين دو، گويي از دين به عنوان يک ايدئولوژي و از معنويت به عنوان نوعي احساس شخصي شده ياد مي‌کنيد. به عنوان اولين سوال مي‌خواهم بپرسم آيا زماني‌که از معنويت سخن مي‌گوييد از يک دين شخصي شده دفاع مي‌کنيد؟ در صورتيکه از اين دو، معاني متفاوت مراد مي‌کنيد وجود فارق آنان چيست؟

اگر مراد از دين شخصي شده اين باشد که بر اساس فهم و تشخيص خودم يک دين را قابل دفاع مي‌دانم، درست است؛ معنويت نوعي دين شخصي شده است. ولي اگر مراد از دين شخصي شده اين باشد که آن به احساسات و عواطف فروکاسته شده باشد، چنين نيست. من هرگز معنويت را در حد احساسات و عواطف شخصي ولو متعالي فرو نمي‌کاهم. معنويت به گمان من يک سلسله باورها، يک سلسله احساسات و عواطف و يک سلسله نيازها و خواسته‌هاست. آنچه به گمان من ميزمايز و فرق‌فارق معنويت با دين نهادينه شده تاريخي است، اين است که در معنويت تقليد به حداقل ممکن کاهش مي‌يابد. مرادم از تقليد، تقليد در اصطلاح فقهي نيست. مراد من اين است که گفته شود الف، ب است چون «x» مي‌گويد، نه اينکه چون خودم يافته‌ام. فرق دوم معنويت و دين نهادينه شده، اين است که در معنويت کاملاً پاس عقلانيت داشته مي‌شود اما در دين نهادينه در بسياري موارد چنين نيست. ميزمايز ديگر اين است که در معنويت همه آن چيزي که محل توجه است «صداقت» و «جديت» است. يعني همه سخن در معنويت بر سر اين است که در زندگي جدي باش و صادق. مهم نيست که اگر با کمال صداقت سلوک کردي چه نتيجه‌اي حاصل خواهد شد. فرآيند سلوک تو بايد فرآيندي همراه با جديت و صداقت باشد! اما اين‌که وقتي اين فرآيند طي شد به چه فرآورده‌هايي مي‌رسيم در معنويت محل توجه نيست. به زبان ساده‌تر فرض کنيد گزاره «خدا وجود دارد» گزاره مطابق با واقع است يعني واقعاً در عالم واقع خدا وجود داشته باشد، در دين نهادينه و تاريخي چنانچه همه ما که در اينجا نشسته‌ايم بگوييم «خدا وجود دارد»، همه ما را به عنوان معتقدان به اين گزاره مي‌پذيرند چون خود دين مروج و مبلغ انديشه «خدا وجود دارد» است. اما از ديد يک انسان معنوي ممکن است يکي از ما که معتقديم «خدا وجود دارد» بر حق باشيم و دو تن ديگر با اين‌که مي‌گويند «خدا وجود دارد» بر حق نباشند. چون از ديد انسان معنوي اين فرآورده «خدا وجود دارد» نيست که اولويت دارد مهم اين است که ما چگونه به اين گزاره رسيده‌ايم. اگر من با کمال صداقت و جديت مشي کرده باشم و معتقد به گزاره «خدا وجود دارد» شده باشيم اعتقاد ارزشمندي است. اما چنانچه من بدون صداقت يا بدون جديت يا بدون صداقت و جديت معتقد باشم به اينکه «خدا وجود دارد» از ديد انسان معنوي اصلاً اين اعتقاد ارزشمند نيست چون فرآورده‌اش امر جالبي است اما فرآيندي که با طي آن به اين فرآورده رسيده‌ام، فرآيند مطلوبي نبوده است. از ديد معنوي فرآيندها مهم هستند نه فرآورده‌ها. اگر شما با کمال صداقت و جديت مشي کنيد و برسيد به اين‌که «خدا وجود ندارد» از لحاظ دين نهادينه محکوم و مطرود و منفور و کافر و ملحد محسوب مي‌شويد اما از ديد يک انسان معنوي چون فرآيند، فرآيند کاملاً مطلوبي بوده، هيچ مشکلي ندارد.


بنابراين فرق فارق ديگر اين است که اديان نهادينه تاريخي به فرآورده‌ها نظر مي‌کنند نه فرآيندها و معنويت به فرآيندها نظر مي‌کند نه به فرآورده‌ها. اين به اين معني است که از ديد انسان معنوي ممکن است کسي که مي‌گويد «خدا وجود دارد» و کسي که مي‌گويد «خدا وجود ندارد» - چون مهم صداقت و جديت است - هر دو به يک اندازه انسانهاي سالمي باشند. و بالعکس، از لحاظ يک انسان معنوي ممکن است دو انسان هر دو معتقد باشند که خدا وجود دارد اما يکي انسان سالمي باشد و ديگري سالم نباشد چون فرآيندي که آن‌ها با طي آن به اين اعتقاد رسيده‌اند مهم است و اين‌که در يک زندگي اصيل رسيده‌اند به اين که «خدا وجود دارد» يا در يک زندگي عاريتي؟ اين سه فرق مهم‌ترين فرق‌هايي است که معنويت با دين نهادينه شده‌ي تاريخي دارد. البته اين به معناي آن نيست که هرکس که متدين به دين نهادينه‌ي تاريخي است، معنوي نيست. ممکن است کسي به يک دين نهادينه اعتقادي تام داشته باشد و بسيار هم انسان معنوي باشد. بستگي به اين دارد که از دين چه مفهومي اراده کنيد. به يک معنا بايد بگويم پاسخ سوال شما مثبت است و به يک معنا منفي است. از اين زاويه مثبت است که هر انسان معنوي يک دين دارد اما مهم اين است که مراد ما از دين چه باشد. مراد ما از دين اولاً نگرشي نسبت به جهان هستي ثانياً نسبت به وضع انسان در جهان هستي و ثالثاً دستورالعملهايي است مبتني بر نگرشي که به جهان هستي و نگرشي که به موضع انسان در جهان هستي داريم. اگر به اين معنا نگاه کنيم هر انسان معنوي نسبت به جهان نگرشي دارد و همينطور نسبت به موضع خود در جهان هستي و بر اساس اين دو، يک دستورالعمل براي خود وضع کرده است به اين معنا هر انسان معنوي دين‌دار است.

 


دين به طور کلي بر مبناي نوعي متافيزيک قوام مي‌يابد به طوري که دين‌داران هم در حوزه‌ي اعتقادات و هم در زمينه‌ي فرامين و دستورات ديني اميدوار به سرانجامي هستند که در متون ديني از آن به عنوان «پاداش آخروي» ياد شده و کيفر پاداش آن جهاني اعمال تلقي مي‌شود. حال آن‌که در معنويت چنين رويکردي در اعمال وجود ندارد. به خصوص آن‌که به نظر نمي‌آيد پروژه‌ي معنويت به اين نوع متافيزيک مبتني باشد. سوال اين است که اولاً: آيا معنويت به چنين اعتقاد متافيزيکي دچار است يا خير؟ و ثانياً: تکليف سرانجام اعمال در پروژه‌ي معنويت کجا و چگونه مشخص مي‌شود؟ و اصلاً آيا انسان معنوي نيز از اعمال خود نتيجه‌اي انتظار دارد؟
به گمان من انسان معنوي هم به دليل اينکه انسان است خودش را دوست مي‌دارد و به دليل اين حب ذات، صيانت ذات مي‌کند يعني مي‌خواهد ذات خود را حفظ کند. براي حفظ اين ذات، طبعاً نفع را جذب و ضرر را دفع مي‌کند. انسان معنوي به اين لحاظ هر کاري که مي‌کند براي دفع ضرر و جلب نفع است. بنابراين او هم از کارهاي خود پاداش مي‌طلبد. به تعبير ديگر خردترين تا کلان‌ترين حرکات و سکنات هر انسان معنوي به منظور آن است که نتيجه‌اي از آن حرکات حاصل آيد. در نهايت اما نتيجه‌اي که انسان معنوي از اعمال خود انتظار دارد با نتيجه‌اي که در دين نهادينه و تاريخي موجود است تفاوت‌هايي دارد. من سعي مي‌كنم اين تفاوت‌ها را شرح دهم. تفاوت اول اين است كه از ديدگاه معتقدان به دين نهادينه و تاريخي نتايج اعمال - مثبت يا منفي - پس از مرگ ظاهر مي‌شود چه به صورت پاداش چه به صورت كيفر. انسان معنوي به اين معنا اصلاً اهل نسيه‌كاري نيست و طالب معامله‌ي نقدي است. بنابراين مي‌خواهد پاداش و كيفر اعمالش در زندگي اين جهاني حاصل شود، نه به اين معنا كه انسان معنوي منكر وجود آخرت است. انسان معنوي مي‌گويد اگر اخرت وجود ندارد بايد پاداش و كيفر من اين‌جايي باشد و اگر وجود دارد آن‌چه در آن‌جا ظاهر خواهد شد جلوه‌اي است از آنچه در اين‌جا ظاهر شده است. يعني به تعبير قرآني «من كان في هذه اعمي و هو في آخره اعمي» قرآن مي‌گويد: اگر در دنيا كور بودي و چيزي نديدي در جاي ديگر نيز چيزي نخواهي ديد. اين معنايش آن است كه آنجا تحقق همين جاست. بنابراين از ديد انسان معنوي نتايج در همين جا بايد ظاهر شود. فرق دوم اين است كه ازلحاظ انسان متدين به دين تاريخي پاداش و كيفرها غالباً جنبه‌ي قراردادي دارد يعني خدا قرارداد كرده است كه اگر چنين كردي فلان پاداش را به تو مي‌دهم و اگر چنان كردي اين كيفر را به تو مي‌دهم. از لحاظ انسان معنوي پاداش و كيفرها مطلقاً قراردادي نيست؛ كاملاً طبيعي و تكويني است. اصلاً با وضع و واضعه و قرارداد كاري ندارد. اين دو خيلي با هم متفاوت است، اينكه شما به نتايج اعمالتان به عنوان نتايج لابدمنه، اجتناب‌ناپذير و طبعي و تكويني بنگريد متفاوت است با اين‌كه به اين نتايج به چشم قرارداد نگاه كنيد. من يك مثال خيلي ساده مي‌زنم، فرض كنيد من به فرزندم بگويم: «اگر دستت را نزديك بخاري ببري از اتاق بيرونت مي‌كنم» حالا شما در نظر بگيريد بچه من اگر دستش را به بخاري نزديك كرد يك سلسله نتايج طبيعي و تكويني و غيرقراردادي بر اين عمل او مترتب مي‌شود يعني دستش چه بسا مي‌سوزد. يك سلسله نتايج قراردادي و وضعي (غيرطبيعي و غيرتكويني) هم بر اين عمل مترتب است و آن اين است كه او را از اتاق بيرون كنم. اما اين دو خيلي با هم فرق مي‌كنند. يك فرق اين است كه چنان‌چه بچه توانست مرا فريب دهد به طوري كه دستش را به بخاري نزديك كند و من با خبر نشوم در اين صورت آن نتيجه قراردادي ديگر بر عمل او مترتب نيست، ولي نتيجه طبيعي هست؛ نتيجه طبيعي را چه من بدانم چه ندانم مترتب است چرا كه هركس دستش را به بخاري نزديك كند مي‌سوزد. فرق دوم اين است كه اگر فرزند من دستش را به بخاري نزديك كرد و سوخت و لاجرم داد و فريادش بلند شد، ممكن است من از نتيجه قراردادي كه بر عمل او مترتب كرده بودم، صرف‌نظر كنم يعني به جهت دلسوزي او را از اتاق بيرون نكنم. اما آيا از نتيجه طبيعي مي‌توان صرف‌نظر كرد؟ نمي‌شود. به همين ترتيب معتقدان به دين نهادينه و تاريخي گمان مي‌كنند پاداش و كيفر امري قراردادي است به همين جهت گمان مي‌كنند وقتي دروغي گفتند يا ظلم و خيانتي كردند، همان‌گونه كه من ممكن است به خاطر اظهار عجز فرزندم او را از اتاق بيرون نكنم و دلم برايش بسوزد، خدا هم ممكن است آن نتيجه قراردادي را بر گناه آنان مترتب نكند. اما انسان معنوي ار آنجا كه گمان مي‌كند نتايج، اموري طبيعي هستند، معتقد است هر عمل كارش را با من مي‌كند. خدا جهان را به صورتي ساخته كه دروغ اثر خود را خواهد گذاشت؛ اثر دروغ مانند اثر سوختن دست است هنگامي‌كه در بخاري فرورفته است؛ نه مثل اثر بيرون كردن فرزند توسط پدر به خاطر نزديك كردن دستش به بخاري. خدا قرارداد نكرده است كه بتواند از آن صرف‌نظر كند. و اما نكته سوم اين است كه انسان معنوي نتايجي را كه از اعمالش مي‌خواهد آن چيزهايي نيست كه انسان‌هاي متدين عادي مي‌خواهند؛ چيزهايي مانند ورود به بهشت و عدم ورود به جهنم و قس علي هذا. انسان معنوي از نتيجه اعمالش آرامش مي‌طلبد، شادي و رضايت باطن مي‌طلبد. مي‌خواهد زندگي اميدوارانه و قرين رضايت باطن داشته باشد و معتقد است اگر آخرتي هم وجود داشته باشد، بهشت چيزي جز تحقق آرامش همين‌جا نيست. بهشت اخروي يعني تجسم همين رضايت باطن اين‌جايي. بنابراين اگر ديد اين‌جا رضايت باطن و شادماني و آرامش ندارد گمان نمي‌كند كه اين امر مربوط به اين‌جاست و در عوض بهشت آن‌جا در انتظار ماست. او مي‌داند كه اگر اين‌جا خبري نيست در آن‌جا هم خبري نخواهد بود. بنابراين انسان معنوي هم به دنبال پاداش و كيفر است اما پاداش و كيفر اين جهاني، طبيعي و كاملاً معين و مشخص.

 


پس شما معتقد به نوعي رويكرد نتيجه‌گروانه هستيد؟

بله، من همواره از رويكرد نتيجه‌گروانه دفاع كرده‌ام و اساساً معتقد به رويكرد وظيفه‌گروانه نيستم. من در فلسفه اخلاق قائل به تئودولوژيسم هستم نه ديانتولوژيسم و كاملاً معتقدم انسان از آن رو كه انسان است نمي‌تواند به دنبال سود و زيان نباشد.

 


در برخي متون ديني اين رويكرد وجود دارد كه همه‌ي آلام و رنج‌ها براي كساني است كه مقرب‌تر هستند بر مبناي همان موضوع كه «هركه در اين بزم مقرب‌تر است / جام بلا بيشترش مي‌دهند». اين تقرب به‌واسطه‌ي تحمل رنج‌ها و آلام با رويكرد نتيجه‌گروانه‌اي كه شما مي‌فرماييد تا اندازه‌اي متفاوت است. نظرتان چيست؟
در اين‌جا بايد سه نكته را از هم تفكيك كرد. اگر اين تفكيك صورت نگيرد خود مطلبي كه شما گفتيد به جهت ايهام و ابهام كاملاً غير قابل فهم مي‌شود. اگر شما مي‌گوييد «البلاء للبلاء» و يا «هركه در اين بزم مقرب‌تر است / جام بلا بيشترش مي‌دهند»، آيا مراد اين است كه مقرب بودن علت درد كشيدن مي‌شود يا درد و رنج كشيدن علت مقرب بودن مي‌شود؟ يعني وقتي كسي مقرب خداست چون مقرب است درد مي‌كشد و يا انسان از طريق درد و رنج بردن به خدا نزديك مي‌شود؟ مقرب بودن علت رنج است يا معلول آن؟ اين موضوع در بياناتي كه از دين نهادينه آورديد اصلاً مشخص نيست. تفكيك دوم اين است كه آيا شما مرادتان از درد و رنج، درد و رتج دروني است يا اسباب درد و رنج بيروني؟ اين دو نيز بايد از هم تفكيك شود. وقتي كسي عزيزي را از دست مي‌دهد ما در عرف و طبق فهم عرفي مي‌گوييم او به درد و رنج افتاد. حال شما چه مي‌فرماييد در باب كسي كه در فيزيك زندگي به آن‌چه شما درد و رنج مي‌دانيد، گرفتار شده اما اين مساله اصلاً به درون او رخنه نكرده است؟ او در اين صورت رنج مي‌كشد يا نه؟ ما در عرف وقتي درد و رنج به صورت فيزيكي در زندگي كسي تحقق يافت مي‌گوييم او درد و رنج مي‌كشد با اين‌كه اين غلط است. كساني هستند كه در بيرون هيچ اسباب درد و رنجي ندارند، اما در درون درد و رنج مي‌كشند و كساني هستند كه در بيرون اسباب درد و رنج دارند اما در درون هيچ دردي نمي‌كشند و كساني هم در بيرون و هم در درون اسباب درد و رنج آنان فراهم است و كساني هستند كه نه در بيرون و نه در درون رنجي ندارند. اين‌كه گفته مي‌شود خدا بر مقربان درد و رنج مي‌سازد منظور اسباب بيروني درد و رنج است يا درد و رنج دروني؟

 


يعني شما مي‌فرماييد «ان الله شاء ان يراك قتيلاً» متضمن الم فيزيكي و فرح و شادي دروني است؟
دقيقاً؛ اگر درست باشد آن جمله‌اي كه گفتند «ان الله شاء ان يراك قتيلاً» در عين حال در باب همين افراد هم گفته‌اند: «ما مسوا الم الحديد قطو» نقل شده از امام صادق كه به خدا قسم اين‌ها ضربه شمشير را بر بدن احساس نمي‌كردند. آيا اين به اين معني است كه شمشير خاصيت خود را از دست داده بود و نمي‌بريد؟ چنين نيست. يا يعني بدن در مقابل زخم شمشير ديگر منفعل نبود؟ اين طور هم نيست. اسباب رنج فيزيكي بود اما در درون شاد بودند. پس نبايد خلط كنيم بين آنچه كه اسباب درد و رنج است در بيرون زندگي و آن‌چه درد و رنج است در درون. تفكيك سومي هم بايد صورت داد و آن اين‌كه شما چه چيز را اسباب درد و رنج مي‌دانيد؟ بسياري چيزهاست كه چنان‌چه براي شما پيش آيد اسباب رنج به حساب مي‌آيد اما اگر براي من پيش بيايد اسباب درد ورنج نيست. به قول شاعر كه گفت: هر‌كه نقش خويش مي‌بيند در آب / برزگر باران و گازور آفتاب. برزگر مي‌خواهد هميشه باران بيايد اما گازور كه فرش و موكت مردم را مي‌شويد مي‌خواهد آفتاب باشد كه زود بخشكد و تحويل دهد. اكنون اين باران كه در بيرون مي‌بارد اسباب درد و رنج است يا نيست؟ بايد گفت: «براي چه كسي؟» براي يكي اسباب درد و رنج است و براي ديگري اسباب خوشي و خرمي. اسباب درد و رنج به حسب وضع و حال آدميان متفاوت است.


وقتي اين تفکيک انجام گيرد معلوم مي‌شود اين سخن وجوه نادرست بسياري دارد و چه‌بسا وجوه درستي هم در آن باشد. با اين تفکيکات به يک معنا اين سخن درست به‌نظر مي‌آيد و آن اين‌که هرکه به تعبير شما نزد خدا مقرب‌تر است و به تعبير بنده هرکه معنوي‌تر است، براي اين‌که اين آرمان‌هاي معنوي براي او مهم هستند در فيزيک زندگي به تنگناهاي بيشتري دچار مي‌شود. انساني که بخواهد چنان زيست کند که تمام زندگي او همراه با صداقت و تواضع و احسان و حقيقت‌طلبي و عشق‌ورزي باشد، فيزيک زندگي برايش تنگ مي‌شود. يعني شما که عدول کرده‌ايد از اين آرمانها ماهي دو ميليون تومان درآمد داري و ديگري که از آنها عدول نکرده ماهي صد هزار تومان هم درآمد ندارد. شما ثروت و قدرت و شان اجتماعي داريد و او از همه اينها محروم مي‌شود. چون اساساً حفظ آرمانها هزينه دارد و انسان به ميزان التزام و تقيدش به آرمانهاي اخلاقي معنوي بايد هزينه بپردازد. اين هزينه، هزينه‌هايي است که از ماديات زندگي پرداخت مي‌شود. به همين لحاظ اوامر و نواهي اخلاقي را تکليف مي‌نامند. تکليف يعني به کلفت انداختن و به زحمت انداختن. اگر راست‌گويي لذت داشت و دروغ‌گويي هميشه خسارت مالي هم براي انسان پديد مي‌آورد، کسي دروغ نمي‌گفت. ارزش راست‌گويي به آن است که نسبت به کساني که دروغ مي‌گويند انسان را از بسياري چيزها محروم مي‌کند. بنابراين، آن سخن به اين معنا درست است که انسانهاي کاملاً ملتزم به آرمانهاي اخلاقي، به ميزان التزامي که به آرمانهاي اخلاقي دارند، زندگي مادي بر آنها تنگ مي‌شود. تنگ شدن زندگي مادي هم يعني کم‌شدن ثروت و قدرت و شهرت و محبوبيت و حيثيت‌اجتماعي. ولي در عين حال همين افراد که در برون به چنين تنگناهايي دچار شده‌اند در درون خود فراخنايي را احساس مي‌کنند که هرگز بيرونيان تصور آن را نيز نکرده‌اند. پس اگر به تعبير ديني که شما گفتيد برگرديم ماحصل اين مي‌شود که مقربان در بيرون تنگنا دارند و بيشتر جام بلا مي‌نوشند اما در درون هميشه شادند. «الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون».

 


نتيجه‌اي که بر دروغ در بيرون مترتب است با توجه به رويکرد نتيجه‌گروانه‌اي که مطرح کرديد چيست؟ يا به طور کلي‌تر نتايجي که بر سيئات در اين‌جا و اکنون مترتب است، چه مواردي است؟

پنج مورد است. وقتي من يکي از اعمال خلاف را انجام مي‌دهم (البته با دو قيدي که بعدها خواهم گفت) اول اين‌که مضطرب مي‌شوم، دوم اين که اندوهگين مي‌شوم، سوم اين‌که نااميد مي‌شوم، چهارم اين‌که از خودم نفرت پيدا مي‌کنم و پنجم اين‌که زندگي من معنايش را از دست مي‌دهد. يعني اضداد و نقايض يک امر دروني يعني آرامش، شادي، اميد، رضايت باطن و معناي زندگي.


در مورد اخير زندگي من موزاييکي است و تکه‌تکه، نه هرمي و مخروطي که تمام آن به سمت يک نوک (هدف) سير مي‌کند. نوعي زندگي موزاييکي که در آن قطعات همه در عرض هم هستند، هيچ‌کدام براي ديگري نيستند. برخلاف انسانهاي معنوي که زندگي مخروطي دارند و کل زندگي آنها به سمت نوک مخروط حرکت مي‌کند، اين نوک رو به بالاست. من بارها گفته‌ام صراط مستقيم افقي نيست، عمودي است. مستقيم از قيام مي‌آيد يعني ايستادن. صراط مستقيم نه فقط صراطي راست است (به لحاظ هندسي) بلکه رو به بالا دارد.

 


گاهي گفته مي‌شود معنويت گوهر و لباب اديان است و به نوعي ناظر به حقيقت دين است. هر چند مي‌توان در باب حقيقت دين و واقعيت مجاز آن بحث کرد. با اين‌حال به نظر مي‌رسد در گفتار شما برخي مولفه‌هاي معنويت شکل بازسازي شده آموزه‌هاي ديني است. سوال اول من اين است که آيا چنين مدعايي را مي‌پذيريد يا قائل به اين هستيد که معنويت چيزي فراتر از آموزه‌هاي دين نهادينه است؟ و پرسش دوم اين است که اساساً معنويت امري مکشوف است يا مجعول؟

شما در واقع پنج سوال مطرح کرديد که من به طور جداگانه به هرکدام پاسخ مي‌دهم. در سوال اول فرموديد آيا مي‌شود گفت معنويت گوهر (لب لباب) اديان است؟


بنده مقدمتاً عرض مي‌کنم در باب تعريف دين من به مجموعه‌اي از متون مقدس يک دين به «دين اول» تعبير مي‌کنم و به همه شرحها، تفسيرها، بيانها و تاويلهايي که در طول تاريخ، عالمان آن دين از آن متون مقدس ديني کرده‌اند مي‌گويم «دين دوم» و به تحقق تاريخي و عملي دين يعني مجموعه همه افعالي که مومنان به اين دين، در طول تاريخ انجام داده‌اند به اضافه آثار و نتايج آن اعمال مي‌گويم «دين سوم». بنابر اين، اسلام يک داريم، اسلام دو، اسلام سه، مسيحيت يک، مسيحيت دو، مسيحيت سه. بودايي‌گري يک، بودايي‌گري دو، بودايي‌گري سه و قس علي هذا. اگر مرادتان در اين سوال دين يک باشد يعني مجموعه متون مقدس اديان و مذاهب، من واقعاً قبول دارم که مي‌شود گفت که معنويت گوهر دين است. اما اگر مرادتان دين دو و دين سه باشد من نمي‌پذيرم. يعني نمي‌شود گفت هر چه عالمان يک دين و فقها و عالمان اخلاق و متکلمان يک دين و ... گفته‌اند معنويت است و آن‌چه را که در ظرف تحقق تاريخي رخ داده نمي‌توان گفت گوهرش معنويت است. اما اولي را مي‌توانم قبول کنم.


سوال دوم شما اين بود که آيا آن‌چه شما گفته‌ايد بازسازي برخي مفاهيم و گزاره‌هاي ديني نيست؟ بنده عرض مي‌کنم تا حد فراواني درست است و معنويت بازسازي مفاهيم و گزاره‌هاي ديني است. منتها نه بازسازي گزاره‌هاي ديني خاص، بلکه بازسازي مفاهيم و گزاره‌هاي مشترک اديان. نه آن‌چه اختصاصاً در يک دين خاص هست، بلکه آن‌چه در همه اديان مشترک است. شما مسلم باشيد آن را مي‌پذيريد. بودايي هم باشيد همين طور، مسيحي هم باشيد مي‌پذيريد.


سوال سوم شما اين بود که آيا پروژه معنويت مجعول است يا مکشوف؟ من مي‌گويم هميشه جعل و کشف را بايد ديد در ارتباط با چه چيز گفته مي‌شود. اگر مراد اين است که بگوييم آيا شما اينها را از درون متون مقدس ديني و مذهبي کشف کرده‌ايد، اين يک جواب دارد و اگر مرادتان جهان هستي باشد و بگوييد آيا اين‌ها را از جهان هستي کشف کرده‌ايد يا مستقل از جهان هستي جعل کرده‌ايد؟ اين پاسخ ديگري دارد.

 


منظور من بيشتر کشف و جعل نسبت به متون ديني است؟

بله، بنده عرض مي‌کنم که اگر سوال شما اين است که اينها از متون ديني کشف شده يا خود من جعل کرده‌ام؟ در پاسخ عرض مي‌کنم که غالب اين مفاهيم و گزاره‌ها از متون ديني و مذهبي قابل کشف هستند. اما برخي ديگر هم از اين متون کشف نشده‌اند و به تعبيري (البته تعبيري که بار منفي نداشته باشد) جعل شده‌اند. يعني خود ما ابتکار کرده‌ايم. از خود ما منظورم من نيستم، مقصود معنويان جهانند. فرض کنيد قرآن مي‌گويد: «الا بذکر الله تطمئن القلوب» ( بهوش باشيد که با ياد خدا دل آرام مي‌گيرد) معنايش اين است که من نويسنده يا گوينده قرآن مي‌دانم که شما در طلب آرامش هستيد و مي‌گويم اگر آرامش مي‌خواهيد راه کسب آن ياد خداست. مثل اين است که من به فرزندم بگويم با درس خواندن دوچرخه خريده مي‌شود. يعني من مي‌دانم که تو دوچرخه مي‌خواهي، پس من راهش را به تو نشان مي‌دهم. والا اصل دوچرخه خواستن از درون خودت مي‌جوشد. اما طريق برآورده شدن نياز دروني تو درس خواندن است. يا در جايي ديگري مي‌گويد به خدا رجا (اميد) داشته باشيد و بعد اضافه مي‌کند که «جز انسانهاي پليد، هيچ‌کس از خدا مايوس نمي‌شود» يعني ياس هم چيز مطلوبي نيست. مي‌خواهم بگويم به اين معنا مي‌توانيم در همه کتابهاي مقدس ديني و مذهبي چنين اموري را بيابيم.


اما يک سوال ديگر از سخنان شما استنباط مي‌شود که من آن را به عنوان سوال چهارم پاسخ مي‌دهم. ممکن است شما مرادتان اين بوده که آيا مي‌شود امري جعلي را در مقابل امري که خدا وضع و مقرر فرموده بگذاريم؟ اگر پرسش اين باشد دو پاسخ دارم. يک پاسخ اين است که کتب مقدس اديان و مذاهب خيلي باهم اختلاف دارند و همه هم مي‌گويند ما از بالا آمده‌ايم. ظاهراً چاره‌اي جز اين نيست که بالاخره انسان کمترين کاري که مي‌کند، مشترکات اينها را به دست بياورد و راهنما هم در اين زمينه عقل انسان است. خدا خود آن عقل را به ما داده. نمي‌شود اين عقل خداداده وقتي از آن استفاده مي‌کنيم، تبديل به يک امر شيطان داده و تحت تاثير شيطان شود. اين عقل به ما نشان مي‌دهد که پروژه معنويت قابل دفاع است. ما مولفه‌هايي از معنويت را که - به تعبير شما - جعل کرده‌ايم تنها با عقلمان مي‌توانيم از آن دفاع کنيم. ما از آنها دفاع عقلاني مي‌کنيم. من هميشه در اين گونه موارد سخن گاليله را تکرار مي‌کنم. گاليله مي‌گفت: شما به من ساعتي هديه مي‌کنيد و من بسيار خرسند مي‌شوم و از شما تشکر مي‌کنم. آن‌گاه به من بگوييد هر گاه خواستي بداني وقت کي است به ساعت نگاه نکن، از فلاني بپرس. خوب اين ظاهراً هديه است و تنها يک جسم سنگين را به دست من آويزان کرده. اين هديه هنگامي ارزشمند بود که مي‌شد به آن رجوع کرد. گاليله آن‌گاه خطاب به روحانيون - البته روحانيون مسيحي - مي‌گفت: شما نيز از کودکي در ذهن ما مي‌خوانيد بزرگ‌ترين هديه خدا عقل است ولي به محض اين‌که مي‌خواهيم از عقلمان استفاده کنيم، مي‌گوييد به کتاب مقدس رجوع کنيد. از کتاب مقدس بپرسيد آدم چگونه است و آخرت چيست و جملگي مسايل پيش و پس از مرگ را. پس اين هديه سنگين يعني عقل را از روي دوش ما برداريد! من نمي‌توانم بپذيرم خدا پديده‌اي به نام عقل را در اختيار ما بگذارد و در مقام شعار، بزرگ‌ترين نعمت الهي باشد اما به محض استفاده از آن به پديده و کاردستي و صنايع شيطان تبديل شود. بنابراين اگر از «جعلي» مرادتان اين است (چون جعلي لغتي داراي بار منفي هم هست) منظور من چنين نيست.


اين هم يک نکته. اما نکته پنجم که مي‌خواستم عرض کنم اين است که ما نبايد توجه کنيم که يک فکر از کجا آمده، جعل شده يا نشده، از غرب است يا شرق. ما راجع به افکار فقط بايد ببينيم حق است يا باطل. من بارها گفته‌ام در فلسفه اسلامي به ما آموخته‌اند فکر مجرد است. يعني زمان و مکان ندارد. ما اين حرف مابعدالطبيعي، متافيزيکي و فلسفي را جدي گرفتيم و براي فکر زمان و مکان قايل نيستيم. چون برايش زمان قايل نيستيم نه عاشق فکر نو هستيم - به صرف نو بودن - و نه عاشق فکر کهنه‌ايم - چون کهنه است - و چون معتقديم فکر مکان ندارد شرقي و غربي هم نمي‌کنيم و به صرف غربي يا شرقي بودن عاشق يا متنفر از آن نيستيم. براي ما فقط مهم اين است که اين فکر حق است يا باطل. اگر حق باشد تفاوتي ندارد که از شرق آمده باشد يا غرب و بالعکس چنان‌چه باطل بود، نو بودن و کهنه بودن و شرقي و غربي آن هم تفاوتي ندارد؛ آن را نمي‌پذيريم. بنابراين، به اين لحاظ در بحث معنويت مثل همه مباحث ديگر بايد سوال را معطوف به اين کرد که آيا اين مطالب حق است يا نه. و چه متدولوژي و روشي براي حقانيت آن وجود دارد. دغدغه اين را داشته باشيم نه اين که من آن را از کجا گرفته‌ام. البته من هرگز طوري سخن نگفته‌ام که گويي مبدع معنويت هستم. بنابراين، مرادم از من شخص ملکيان نيست. منظورم کسي است که دم از معنويت مي‌زند؛ هر که هست و گرنه معنويت مقوله نويني نيست. از قديم‌الايام کساني بوده‌اند که دم از معنويت مي‌زندند و حتي از دين نهادينه و تاريخي هم معنويت مي‌طلبيدند.

 


حق و باطلي که مي‌گوييد همان حق و باطل و معياري نيست که در دين نهادينه شده تاريخي وجود دارد؟

 نه.


 

 در آن‌جا هم اين دو قطبي وجود دارد، تفاوت‌هاي اين دو چيست؟

به نظر من دو تفاوت عمده با هم دارند. در دين نهادينه و تاريخي بسياري از حق و باطل‌ها با عطف توجه به ماوراء عالم طبيعت معلوم مي‌شود، و بسياري از حق و باطل‌هاي ديگر هم پس از مرگ معلوم مي‌شود. بنابر اين، بسياري گزاره‌ها وقتي در برابر پرسش «حق است يا باطل؟» قرار مي‌گيرند پاسخ مي‌دهند پس از مرگ معلوم مي‌شود و در عالم طبيعت ملاک و ميزاني براي حق و باطل آن وجود ندارد، مگر اين که به مافوق طبيعي قايل باشيم. به تعبيري يک قسمت از حق و باطل‌ها قيامتي و اخروي هستند و بسياري ديگر فوق طبيعي هستند. حق و باطلي که در معنويت گفته مي‌شود اين گونه نيست، بلکه همين حالا و در درون توست. بنابراين، نوعي سهل‌الوصول بودن حقانيت در اين‌جا هست که در آن‌جا نيست. مي‌گويد در درون خودت آن‌ها را بيازما تا ببيني واقعاً همين طور است يا نه.

 


يعني باز هم ارجاع به عقلانيت است؟

بله! عقلانيت به معناي وسيع آن. چون علاوه بر عقل، شعور اخلاقي ما نيز در اين داوري مهم هستند. اما اگر شما به مجموعه حس، به اضافه حافظه، به اضافه شهود عقلي، به اضافه درون بيني، به اضافه نيروي استدلال بگوييد عقل، حق با شماست و مجدداً به عقلانيت ارجاع داده مي‌شود.


 

شما درباره پروژه معنويت، ويژگي‌ها و ارتباطاتش و وجوه فارق آن با دين تاريخي و نهادينه بسيار سخن گفته‌ايد. اما آن‌چه مرا واداشت در ابتدا پرسشي در باب «دين شخصي شده» مطرح کنم کنکاش پيرامون رابطه انسان با خداست. من پيش از آن‌که بخواهم با طرح سوالي جهت پاسخ در اين باب را مشخص کنم مايلم انديشيده شده‌هاي شما در باب رابطه انسان و خدا ذيل پروژه معنويت را بدانم.

پاسخي که خواهم داد پاسخ شخص من است نه اين که همه معنويان به چنين چيزي قايل‌اند. من غالباً در زمان توضيح اين مساله اين مثال را تکرار مي‌کنم. فرض کنيد کسي يک سرشماري و آمار از موجودات جهان هستي تهيه کند. بعد به او بگوييد خدا را فعلاً در آن سرشماري راه ندهيد و کنار بگذاريد و به بقيه بپردازيد. فرض کنيم آن شخص سرشماري را انجام داد و آمد و گفت: تعداد موجودات جهان هستي n عدد بودند. بعد به او بگوييد: خدا را هم اضافه کن. اگر گفت حالا که خدا را هم اضافه مي‌کنم تعداد موجودات هستيn + 1 مي‌شود، در اين صورت معلوم مي‌شود او خدا را هم يکي از موجودات جهان هستي مي‌داند چرا که وقتي او را به حساب نياورديم تعداد موجودات n تا بودند و با محاسبه خدا شدند n + 1. اين يعني خداي متشخص؛ اما چنان‌چه او بگويد اگر خدا را هم به حساب بياوريم تعداد موجودات هستي همان عددn است، به خداي غير متشخص قائل است. اگر به خداي متشخص هم قايل باشيم، موضوع شباهت خدا به انسان پيش مي‌آيد و پرسش‌هايي از اين قبيل که آيا همان طور که ما خشم و خشنودي و اراده و کراهت داريم او هم دارد؟ آيا حالات انساني در او ولو به نحو کامل‌تري وجود دارد يا ندارد؟ کما اين‌که بشقاب هم موجود من الموجودات است، اما انسان‌وار نيست. در اينجا ممکن است به دو قول قايل باشيد. اگر بگوييد شبيه انسان است، آن‌گاه خداي شما هم متشخص است و هم انسان‌وار است. اما چنان‌چه بگوييد مثل انسان نيست آن‌گاه خداي شما متشخص هست، اما انسان‌وار نيست. پس سه تصور از خدا مي‌توان داشت. اين که امري غير متشخص باشد يا متشخص باشد و بعد آن امر متشخص، متشخص ناانسان‌وار باشد يا انسان‌وار. البته درباره وصف انسان‌واري عده‌اي آنقدر افراط مي‌کردند که اعتقاد داشتند خدا مي‌تواند مثل مجسمه باشد. در فرهنگ اسلامي عده‌اي معتقد بودند که خدا جسم دارد و ريش دارد و حتي رنگ ريش خدا را هم تعيين مي‌کردند يا فاصله دو چشم او را هم تخمين مي‌زدند. منظور من اين مقدار خام انديشي نيست يعني همان طور که ما رضا و غضب داريم. او هم رضا و غضب دارد. ما لطف و قهر داريم او هم دارد. بنده به شخصه راي بسياري از عرفا را مي‌پذيرم، که مي‌گفتند خدا موجودي غير متشخص است. خدا يکي از موجودات هستي نيست. پس چيست؟ اين‌جاست که کساني که به خداي غيرمتشخص قائلند، حدس‌هاي مختلفي مي‌زنند. راي من اين است که خدا نفس وجود است. موجود نيست وجود است. از باب تشبيه بگويم که در خيلي از غذاها آب است اما هيچ کدام از غذاها آب نيست. خدا خود هستي است، نه داراي هستي. موجود يعني داراي هستي، به تعبيري گويا همه ما حسه‌هايي از او داريم. بهره‌هايي از او داريم. فرض کنيد دريا پر از آب است و غير از آب هم چيزي در دريا نيست. بعد هر کدام از ما به اندازه ظرفمان آب از دريا برمي‌داريم. ما آب نيستيم، صاحب آب هستيم. موجوديم؛ خدا هم خود وجود است. اگر چنين باشد مورد سوال شما يعني رابطه انسان و خدا به اين صورت تفسير مي‌شود که ما حسه‌اي از خداييم. ما غير خدا نيستيم. خدا هم غير ما نيست. ولي خدا منحصر در ما نيست. چون اگر خدا منحصر در من بود، شما حسه‌اي از او نداشتيد. اما من گفتم همه ما حسه‌اي از خداييم. من براي اين که اين رابطه را نشان بدهم، معمولاً از مثال استفاده مي‌کنم که البته فقط مثال است و در اديان شرقي هم گاهي به کار رفته و به نظر من مثال بسيار خوبي است. شما يک درخت را در نظر بگيريد با اين فرض که از بيرون هيچ چيز دريافت نمي‌کند. نه نور و نه حرارت، نه آب، نه خاک، نه هوا و .... از طرفي چيزي هم به بيرون از او پرتاب نمي‌شود. يعني اگر از او شکوفه‌اي پرپر شد يا ميوه‌اي از او پلاسيد و افتاد، باز در پاي ريشه مي‌افتد و بلافاصله از ريشه جذب درخت مي‌شود. اين درخت فرضي را تصور کنيد که هيچ گونه داد و ستدي با بيرون ندارد. اگر من به شما گفتم درخت را به من نشان بدهيد، شما با انگشت خود به سوي او اشاره مي‌کنيد. ولي اگر من دقيقاً امتداد انگشت شما را ادامه دهم، به يک شاخه‌اي از اين درخت يا به يک گل يا به قسمتي از ساقه يا ميوه مي‌رسم. با اين همه شما براي نشان دادن درخت چاره‌اي جز اشاره کردن نداريد ولو اشاره شما نمي‌تواند کل درخت را در بر بگيرد. اگر شما به من بگوييد آن چه نشان دادي تکه‌هايي از درخت بوده و مثلاً گل و شکوفه و ساقه آن بوده، حالا خود درخت را به من نشان بده. آن‌گاه من به شما مي‌گويم درخت چيزي غير از اين مجموعه نيست. کسي نمي‌تواند جايي از درخت را نشان بدهد که نه ساقه باشد، نه برگ، نه جوانه و .... پس غير از اين مجموعه چيز ديگري به نام درخت وجود ندارد. اين هم يک نکته که از تمام اين‌ها مي‌خواهم درباره خدا استفاده کنم. نکته ديگر اين‌که اگر در هنگام نشان دادن درخت به شکوفه اشاره کنم و شکوفه سر بلند کند و بگويد: من درخت هستم و بقيه اجزا درخت نيستند، چون ملکيان به من اشاره کرد، او هم اشتباه کرده. چرا که او درخت نيست. اگر او درخت بود، بقيه اجزا درخت نبودند. با اين که به کل بايد به او گفت: تو درختي. يعني از درخت بودن در تو چيزي هست. اما نه اين که باقي اجزا درخت نيستند. نکته ديگر، حجم اين درخت مقدار ثابتي است. چون اگر يک قسمت از آن مثلاً يک گل به بيرون افتاد درست است که مقداري از حجم آن کم مي‌شود، اما در عوض مجدداً جذب خودش مي‌شود. نکته ديگري که البته ممکن است نتوانم در زبان فارسي آن را درست بيان کنم، اين است که شما وقتي ربط و نسبت درخت را با يکي از اجزايش مي‌خواهيد بيان کنيد، چه مي‌گوييد؟ از سويي شکوفه که درخت نيست، از سويي هم درخت جز مجموع اين اجزا نيست. پس آيا بايد گفت درخت شکوفه را آفريد؟ نمي‌شود گفت. چرا که اين به معناي آن است که قبلاً درخت وجود داشت و شکوفه نبود و اکنون درخت شکوفه را به وجود آورد. اين‌طور نيست. درخت خود را اين چنين جلوه داد و شد شکوفه. خود را طور ديگري جلوه مي‌دهد و مي‌شود برگ. جايي ديگر خود را به صورت ساقه و ... جلوه مي‌دهد. هيچ‌کدام را به‌وجود نمي‌آورد. مثل اين که آب رطوبت خود را به وجود نمي‌آورد. رطوبت يک جلوه از آب است. کما اين‌که مايع بودن هم جلوه ديگري از آب است و قس الي هذا. اينها جلوه‌هاي آب هستند نه پديدآمدگان توسط آب. در زبان فارسي وقتي درخت شکوفه مي‌کند مي‌گوييم: «درخت شکفت يا شکوفيد» وقتي هم درخت گل مي‌کند بايد گفت: «درخت گليد» اين است که مي‌گوييم در زبان فارسي بيان آن مشکل است. يا در زماني که ساقه مي‌کند بايد گفت: «درخت ساقيد» درخت مي‌گلد و مي‌جواند و مي‌ساقد. و امثال ذلک . ما به ازاي هر جلوه از درخت نامي ‌مي‌گذاريم.


اين تصور من درباره خداست. من مي‌گويم جهان هستي يک موجود است؛ اين خداست. و چون برون از جهان هستي وجود ندارد (يعني نيست) او ديگر نمي‌تواند با بيرون از خود داد و ستد داشته باشد، چون بروني وجود ندارد. هيچ موجودي با نيستي نمي‌تواند داد و ستد کند. اين جهان است. يکي شکوفه اين درخت است، ديگري گل، يکي ساقه و ديگري ميوه‌ي اين درختند. وقتي آب پديد مي‌آيد، خدا به صورت آب جلو مي‌کند. اين‌جا بايد بگوييم: خدا آبيد. و وقتي يک انسان پديد مي‌آيد مي‌گوييم: خدا انسانيد. کما اين‌که وقتي خرگوشي پديد مي‌آيد مي‌گوييم: خدا خرگوشيد. پس انسان، خرگوش، آب و ... جلوه‌هايي از خدا هستند. برگرديم به همان بحث «اشاره» که گفتيم. من اگر اشاره را جدي بگيرم و امتداد بدهم به يک قسمت از درخت مي‌رسم. اکنون اگر به من بگوييد خدا را نشان بده، من اشاره مي‌کنم، نمي‌توانم به جايي اشاره نکنم و بگويم اين خداست. منظورم تنها اشاره انگشت نيست. اشاره ذهني هم هست. اما از سوي ديگر همان‌طور که گفتم به محض اشاره، شکوفه نبايد به خود غره شود که درخت است. به همين ترتيب به محض اشاره من به يک شخص، نبايد چنين شود؛ در عين اين‌که همه خدا هستند و جلوه‌هايي از خدا هستند. با تمام اين مثال‌ها معلوم مي‌شود که انسان نسبت به خدا مثل گلي است بر يک درخت. يا جوانه و شکوفه‌اي بر يک درخت. اين شکوفه اما يک فرق با شکوفه قبلي دارد و آن اين که اگر شکوفه مثالي من خبر داشته باشد که جزيي از درخت است يا خبر نداشته باشد، در وضعش تاثيري ندارد. اما شکوفه دوم (انسان) استثنائاً اين فرق را دارد که اگر خبر داشته باشد که جزيي از خداست، آرامش مي‌يابد و براي او رضايت و ابتهاجي پديد مي‌آيد که وقتي خبر ندارد اين چيزها برايش پديد نمي‌آيد.


اگر اين درست باشد، خدا را دوست داشتن يعني هستي را دوست داشتن. بنابراين ، براي دانستن اين‌که کسي خداپرست و خداگرا هست يا نيست بايد ديد آيا به کل اين نظام راضي است يا نه. هرکه به کل اين نظام رضايت دهد (که رضايت دادن به يک قسمت از آن بسيار مشکل است) خدادوست است. قسمت مشکلي که نمي‌توان به آن رضايت داد، شرور هستي است. بنابراين، به نظر من انسان معنوي به شرور هم رضايت مي‌دهد. يعني تمام بدي‌هاي طبيعي چه بدي‌هاي اخلاقي، چه بدي‌هاي عاطفي (و اگر به بدي‌هاي مابعدالطبيعي هم قايل باشيم) به تمام اين بدي‌ها رضايت مي‌دهد. يعني در عين اين‌که مي‌بيند فراوان بيگناهاني هستند که رنج مي‌برند و بسا نيکوکاراني هستند که به حسب ظاهر پاداشي نمي‌گيرند، در عين اين‌که مي‌بيند ظلم و فريبکاري و خشونت و بيماري و زلزله و رعد و برق و همه شرور طبيعي و عاطفي (مثل دندان درد و ...) هست، همه‌ي آن‌ها را روي‌هم‌رفته دوست مي‌دارد، اما روي‌هم‌رفته رضايت مي‌دهد يا دوست مي‌دارد به معناي آن نيست که با اين شرور مقابله نمي‌کند. چون يکي از چيزهايي که بايد به آن رضا بدهد، اختياردار بودن انسان است وآن را اعمال مي‌کند.


پس انسان معنوي در عين اين‌که هم در بيرون و هم در درون خود مشغول مقابله با پلشتي‌ها و بدکاري‌هاست، به کل نظام رضا داده و تسليم کل نظام است. اين تلقي من از رابطه انسان و خداست.


 

مي‌شود گفت رابطه انسان و خدا رابطه‌اي شخصي است. به گونه‌اي که هنجارهاي اين رابطه را دو سوي اين رابطه تعيين مي‌کند و نه يک معيار بيروني؟
بله کاملاً مي‌توانم قبول کنم. و مي‌توان اضافه کرد آن سويي که مربوط به انسان مي‌شود تعيين‌کننده است و آن سو عقل آدمي‌است، وجدان و شهودهاي اخلاقي آدمي ‌است.

 


جايگاه تجربه قدسي در اين ميان چگونه است و کجاست؟

اگر بخواهم با مثال درخت عرض کنم، بايد بگويم هرگاه شکوفه نتوانست به ساير اجزاي درخت طوري بنگرد که گويي شکوفه‌اند و به خودش طوري بنگرد که گويي ساير اجزاي درخت است آن گاه شکوفه تجربه عرفاني پيدا مي‌کند. من به اين صورت عرض مي‌کنم که تواضع يعني من به خودم طوري نگاه کنم که گويا شما هستم و احسان يعني به شما طوري نگاه کنم که گويا خودم هستم. اگر واجد اين دو شدم من کشف و شهود عرفاني پيدا مي‌کنم. اگر شما در بليط بخت‌آزمايي صد ميليون تومان برنده شويد، من شاد نمي‌شوم. تواضع اين است که چنان‌چه من نيز مبلغي را برنده شدم شاد نشوم. احسان درست خلاف اين است. اگر من دستم خون بيفتد به سرعت براي رفع آن مي‌دوم، حالا اگر دست شما خون افتاد و من به همان سرعت رفتم، يعني طوري به شما مي‌نگرم که گويي منم. اين يعني احسان. بنابراين، اگر اين تواضع و احسان، در ما راسخ شود و به خوبي‌هاي خود طوري نگاه کنيم که گويي خوبي‌هاي ديگري است و به مصبيت‌هاي ديگران چنان نگاه کنيم که انگار بر ما وارد شده، در اين صورت تجربه‌اي که گفتيد حاصل مي‌شود. چرا که کم‌کم در فرآيند تواضع و احسان، انسان از خود خالي شده است.

 


يعني به تجربه امر قدسي مي‌رسد؟

بله.

 


بنابر آن‌چه شما گفتيد، انسان معنوي لابد واجد ويژگي‌هايي است که او را از دين‌داران و ديگر انسانها متمايز مي‌کند. لطفاً اين ويژگي‌ها را بفرماييد؟
کار مشکلي است. البته من سعي خودم را مي‌کنم. اما شروط لازم و کافي آن را نمي‌توانم ذکر کنم. من شروط لازم آن را ذکر مي‌کنم نه شروط کافي را. اولين ويژگي انسان معنوي اين است که «چه بايد بکنم؟» اولين مساله زندگي اوست و هر مساله ديگري غير از «چه بايد بکنم؟» تنها زماني برايش اهميت مي‌يابد که حل آن در پاسخ اين سوال تاثير داشته باشد. به ميزان تاثيري که حل هر مساله ديگري در حل اين مساله «مادر» دارد براي آن مسايل اهميت قايل است و به آنها مي‌پردازد. اگر مسايلي باشند که حل آنها در حل مساله «چه بايد بکنم؟» هيچ تاثيري ندارد، اصلاً به آنها نمي‌پردازد. حتي اگر مي‌پردازد به اين‌که آيا خدايي هست يا نه، آيا زندگي پس از مرگ هست يا نه و آيا جهان متناهي است يا نامتناهي، نظام جهان اخلاقي است يا نه و ....


نکته دوم اين‌که زندگي انسان معنوي اصيل است، عاريتي نيست. زندگي اصيل يعني زندگي‌اي فقط بر اساس فهم و تشخيص خود. بنابراين، در اين زندگي تقليد، تبعيت از افکار عمومي‌، تحت تاثير هيجانات عمومي ‌قرار گرفتن، تعبدهاي بلادليل و ... وجود ندارد و انسان فقط بر اساس عقل و وجدان اخلاقي خود زندگي مي‌کند هرچه را بر اساس عقل و وجدان اخلاقي، درست تشخيص داد به آن عمل مي‌کند وگرنه آن را پس مي‌زند.


ويژگي‌هاي سوم انسان معنوي آن است که به کل جهان هستي رضا داده است، از جمله به درد و رنج‌ها و شرور اين جهان. در عين اين‌که همه تلاش خود را براي بردن امور به سمت و سوي نيکوتر انجام مي‌دهد، به کل نظام هم رضا داده است. درست مثل اين‌که شما کل خانه‌تان را دوست داريد، اما البته اگر آجري در آن ميان لق شد يا شکست، سعي مي‌کنيد آن را بر جاي خود بگذاريد.


ويژگي چهارم اين‌که براي انسان معنوي بسيار مهم است که امور تغييرپذير را از امور تغييرناپذير تفکيک کند، تا تمام هم و غم خود را صرف امور تغييرپذير کرده و با امور تغييرناپذير کلنجار نرود. آن‌گاه در ميان امور تغييرپذير هر کدام را به بهترين صورت تغيير مي‌دهد.


ويژگي پنجم انسان معنوي اين است که تفاوت‌ها را کاملاً هضم کرده و پذيرفته که خود با تمام انسانهاي ديگر متفاوت است. اين مساله را هم به لحاظ اخلاقي و هم به لحاظ روانشناختي پذيرفته است.


ويژگي ششم اين است که انسان معنوي با هيچکس مسابقه نمي‌دهد. فقط با خودش مسابقه مي‌دهد. اين مسابقه هم در سمت و سوي خاصي قرار دارد. متاسفانه من و امثال من که انسان معنوي نيستيم اولاً در تمام زندگي مشغول مسابقه دادن با ديگرانيم و اين مسابقه هم در «داشتن»‌هاست. انسان معنوي اما هميشه خود را فقط با خودش در حال مسابقه مي‌بيند و آن هم نه در «داشتن»‌ها بلکه در «بودن»‌ها. آن‌گاه نتيجه اين مي‌شود که مدام از خود مي‌پرسد: آيا من بهتر از اين که هستم مي‌توانم باشم؟ اگر نمي‌توانم باشم معلوم است که از امور تغييرناپذير است. اگر مي‌توام بايد با خود مسابقه بدهم و همين طور به طور متوالي از خودم پيش بيفتم. چنين انساني طبعاً چون با کسي رقابت ندارد واجد دو ويژگي احسان و تواضع با دو معني پيش گفته، مي‌شود.


ويژگي هفتم انسان معنوي اين است که در مقام نظر حقيقت‌طلبي، در مقام عمل عدالت‌طلبي و در مقام احساس و عاطفه نيز عشق‌ورزي پيشه کرده است. اين به نظر من شروط و حدود لازم است، اما ممکن است موارد ديگري هم باشد.

 


مي‌پذيريد که در صورت طرح گسترده اين نظريات نوعي فروپاشي اجتماعي رخ خواهد داد؟

نه. من نمي‌پذيرم. به اين دليل که شما يک ويژگي انسان معنوي را در نظر مي‌گيريد و به خاطر آن است که گمان مي‌کنيد جامعه را به سمت فروپاشي مي‌برد و آن ويژگي دوم است. آن ويژگي که انسان معنوي زندگي اصيل دارد. به اين معنا که بر اساس فهم و تشخيص خودش عمل مي‌کند. بنابراين، نتيجه مي‌گيريد که چنان‌چه هرکس بر اساس فهم و تشخيص خودش عمل کند سنگ روي سنگ بند نمي‌شود. غافل از اين‌که من نمي‌گويم کسي فقط بر اساس فهم و تشخيص خودش عمل کند بلکه مي‌گويم علاوه بر عمل بر اساس فهم خود، واجد احسان و تواضع و حقيقت‌طلبي و عدالت‌طلبي و عشق‌ورزي هم هست. به تعبير ديگر اگر شما اين ويژگي را از ديگر ويژگي‌ها منتزع کنيد البته انساني که تنها آن ويژگي را دارد در بافت و ساختار اجتماعي جا نمي‌گيرد و يک آنارشيست کامل مي‌شود. اما اگر اين ويژگي را يکي از مجموعه ويژگي‌هايي بدانيد که شرط انسان معنوي بودن، داشتن همه آن ويژگي‌ها باشد، ديگر چنين نيست و آن آنارشي پيش نمي‌آيد. مانند اين که شما بگوييد همه انسان‌ها فقط به دنبال نانوايي بروند سپس از من بپرسيد آيا نظام عالم از هم نمي‌پاشد؟ پاسخ من اين است که چرا، اگر همه مردم دنيا به دنبال نانوايي بروند، نظام عالم از هم مي‌پاشد. اما ما مي‌دانيم که همه مردم دنيا به دنبال نانوايي نمي‌روند و نظام عالم هم از هم نمي‌پاشد. به همين ترتيب اگر همه عالميان تنها يک ويژگي زندگي اصيل را داشتند، نظام و بافت اجتماعي تهديد مي‌شد. اما ويژگي‌هاي ديگري هم هست. بنابراين، تهديد موضوعيت ندارد. اعتقاد خود من اين است که انسان‌هاي معنوي علاوه بر اين‌که بر اساس درک و تشخيص خود عمل مي‌کنند، ملاط و چسب زندگي اجتماعي هستند و آنها مي‌توانند زندگي اجتماعي را با عدالت‌طلبي و عشق‌ورزي و ... به هم متصل کنند و به ميزاني که انسانهاي معنوي کاهش مي‌يابند، جامعه ملاط خود را از دست مي‌دهد و متفرق مي‌شود.

 


به گمان شما ظرفيت دين‌داران امروز چنين نظرياتي را فهم و هضم مي‌کند؟

اول چيزي که آدم عاقل در طرح نظريات به آن توجه دارد، در نظر گرفتن فهم و ظرفيت مخاطبانش است. انسان عاقل هميشه دغدغه فهم مخاطبان را دارد. هر چند اگر معنوي باشد دغدغه قبول مخاطبان را ندارد. بنابراين الگو، انسان عقلاني و معنوي که من از آن دفاع مي‌کنم هميشه اين دغدغه را دارد که چيزي طرح نکند که اصلاً ديگران فهم نمي‌کنند، اما دغدغه قبول آن را ندارد. يعني اگر فهميدند و آن‌گاه مخالفت کردند، ديگر مهم نيست. بنابراين، چون دغدغه فهم را داريم، طبعاً در نظر مي‌گيريم که آيا بايد يک مساله را براي مخاطبان طرح کرد يا نه. مطلب ديگر اين است که هرگز مردم دنيا تن به اين نوع معنويت نمي‌سپرند تا ما نگران باشيم که چه خواهد شد. چون معنوي زندگي کردن بسيار کار دشواري است. گمان نکنيد مردم اين قدر دشواري طلبند. مردم به تمام معناي کلمه در زندگي خود عافيت طلبند. به همين دليل هرگز نترسيد از اين‌که راي مردم نگراني ايجاد کند. اين راي اصلاً مقبول نخواهد شد.

 


پس لزوم طرح آن چيست؟

اتفاقاً اين سوال جالبي است. به نانواها بگوييد تبليغ شغل خودتان را بکنيد، اما دغدغه اين را نداشته باشد همه مردم عالم نانوا شوند و نظام عالم از هم بپاشد. و اما مساله‌اي که شما مي‌پرسيد، طرح اين مساله براي انسان‌هايي است که به دليل غلبه عقلانيت بر آنها از دين روي‌گردان شده‌اند، يا به دليل احساس و عواطف ديني از عقلانيت روي‌گردان شده‌اند. چون گمان کرده‌اند جمع اين دو با هم امکان‌پذير نيست. من بارها گفته‌ام که من پروژه عقلانيت و معنويت را براي کساني طرح مي‌کنم که به دليل شديداً عقلاني بودن مادي شده‌اند يا به دليل شديداً معنوي بودن دست از عقلانيت برداشته‌اند. به گمان اين‌که اگر کسي شديداً عقلاني باشد، ديگر جايي براي معنويت باقي نمي‌ماند. اين انسانها در روزگار ما به گمان من روز به روز تعدادشان افزون‌تر مي‌شود. کساني که گمان مي‌کنند ميان تدين و استدلال‌گرايي تضاد وجود دارد و بايد يا استدلال‌گرا باشند و نامتدين يا متدين و غير استدلال گرا. به تعبير ابوالعلاء معري که مي‌گفت: مردم را در عالم دو دسته ديدم؛ يا دين داشتند و عقل نداشتند يا عقل داشتند و دين نداشتند. من مي‌گويم اين سخن ابوالعلاء دارد بيشتر مصداق مي‌يابد. بايد نشان بدهيم اين عقلانيت و معنويت قابل جمع‌اند. به شرط اين‌که مرادمان از تدين، معنويت و مرادمان از استدلال‌گرايي معناي جامع و عميق آن باشد. علت طرح اين است و گرنه من يقين دارم اين پروژه در مقام عمل از همه کم‌طرفدارتر خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:4  توسط محمد مجتبی زاده  | 


منابع پیشنهادی آزمون کارشناسی ارشد روانشناسی (وزارت علوم، دانشگاه آزاد و وزارت بهداشت)
 


1- منابع وزارت علوم و دانشگاه آزاد:

*توجه 1: وزارت علوم و دانشگاه آزاد برخلاف وزارت بهداشت منابع کارشناسی ارشد رشته های خود را اعلام نمی کنند، توجه کنید که لیست زیر بر اساس منابع معرفی شده بوسیله مراجع مختلف )و نه وزارت علوم یا دانشگاه آزاد(تهیه شده است. برای دسترسی به تازه ترین منابع باید از اساتید، دوستان و بخصوص کسانی که در چند سال قبل)ترجیحا 2 سال قبل( در مقطع کارشناسی ارشد قبول شده اند کمک بگیرید. هرچند که در طول چندین سال گذشته
تغییر کمی در این منابع صورت گرفته است. لیست منابع معرفی شده در زیر شامل همه منابعی که احتمالا از آنها سئوال طرح می شود نمی باشد. اما سعی شده است که در لیست زیر مهمترین کتب منبع با رعایت اختصار و صرفه جویی معرفی شوند.
توجه 2: راهنمایی‌های زیر در مورد چگونگی مطالعه، در موفقیت بیشتر شما موثر خواهد بود، بهمین خاطر آنها را با دقت بخوانید:
1- برای اینکه در مقطع کارشناسی ارشد قبول شوید نیازی به خواندن همه منابع معرفی شده در اینجا و یا هر جای دیگر ندارید! در این مورد حداقل تجربه دیگر دانشجویانی که در سالهای قبل قبول شده اند گویای این مطلب است. لازم به ذکر است که بیشتر سئوالات آزمون کارشناسی ارشد مفهومی هستند و نه مانند کنکور خطی. بدین معنی که اگر داوطلبی مفاهیم دروس رشته خود را بخوبی مطالعه کرده باشد )حال از هر کتابی که آنها را مطالعه کرده است(به آن سئوالها جواب خواهد داد، بهمین خاطر در این شرایط مطالعه کتب مختلف تاثیر اضافی و چندانی بر نتیجه نخواهد داشت. بطور مثال داوطلب در درس آسیب شناسی باید بداند که به باور غلطی که فرد به آن معتقد است و دیگران اعتقادی ندارند گفته می شود. بسیار Delusion هذیان بدیهی است که تعریف هذیان در همه کتب آسیب شناسی مشترک است و چنانچه داوطلب معنا و مفهوم این
نشانه را بداند به سوالات مربوط به آن می تواند جواب بدهد و برای جواب دادن به سئوالات مربوط به هذیان لزوما نیازی ندارد که همه کتب منبع یا منابع خاصی را مطالعه کرده باشد. البته بدیهی است که این مسئله در مورد سئوالات خطی که متن یک کتاب خاص بصورت سئوال طرح می شود به صورت دیگری است. بهمین خاطر تب مطالعه همه منابع که متاسفانه در تعدادی از دانشجویان وجود دارد بیفایده بوده و راه به‌جایی نمی برد. بجای مطالعه همه منابعی که از مراجع مختلف به دست شما می رسد (که چنین چیزی حتی عملی هم به نظر نمی رسد! )، سعی کنید همان منابع جامع و مهم را بطور دقیق، کامل و با مرور بخوانید. البته پیشنهاد ما این است که برای اینکه مطالعه شما جامع بوده و هم سئوالات مفهومی و هم خطی را در بر بگیرد، به
مطالعه منابع مهم که در اکثر منابع ذکر شده در مراجع مختلف وجود دارند اکتفا کنید و مثلا منبعی را که به وسیله فلان دانشگاه ذکر شده ولی در سایر منابع متعلق به مراجع دیگر معرفی نشده را کنار بگذارید. لازم به ذکر است که سعی شده در تهیه منابع زیر از این اصل تبعیت شود.
2- سعی کنید از هر درس حداقل یک کتاب (و چنانچه منابع آن درس پراکنده و متعدد می باشد بیشتر از یک کتاب) را بخوانید. بدین معنی که هیچ درسی را به نفع سایر دروس کنار نگذارید. لازم به ذکر است که در هر درس تعدادی از سئوالات در سطح دشواری نسبتا پایینی قرار داشته و شما با خواندن حتی یک کتاب از هر درس نیز می توانید به تعدادی از سئوالات آن درس جواب دهید.
3- یک روش مفید در مطالعه برای مقطع کارشناسی ارشد این است که در هر درس یک یا دو کتاب که مهمترین منابع آن درس را تشکیل می دهند مطالعه کنید، سپس به سراغ مهمترین منبع درس بعدی رفته و به‌همین صورت ادامه دهید تا هنگامی که مطالعه مهمترین منابع همه دروس را تمام کنید. به این‌صورت وقت شما بین دروس مختلف توزیع می شود. البته در نهایت این خود شما هستید که با توجه به تجربه قبلی‌تان در مورد اینکه کدام روش برای شما موثرتر است روش مطالعه خود را انتخاب می کنید.
4- بعضی از دروس منابع کمتری دارند مانند درس علم النفس و روانشناسی عمومی و بعضی منابع بیشتر. سعی کنید در دروسی که اکثر سئوالات آن از یک منبع طرح می شود مانند علم النفس، زمان مطالعه آن درس را بر روی همان منبع مهم و اولیه گذاشته و بجای مطالعه منابع بعدی آن درس که تعداد کمی سئوال از آن طرح می‌شود به مطالعه منابع دروسی بپردازید که سئوالات آنها از چندین منبع طرح می شوند مانند درس روانشناسی رشد و...
5- در هر درس با مهمترین منبع که بیشترین تعداد سئوال از آن می آید شروع کنید(و نه با منبعی که کمتری صفحات را دارد!) تشخیص اینکه از بین منابع معرفی شده برای هر درس در لیست زیر کدام منبع یا منابع مهمترند به عهده خود شماست. پیشنهاد ما کمک گرفتن از دانشجویان قبولی در سالهای قبل یا اساتید ( اساتیدی که در آزمون کارشناسی ارشد تدریس می کنند) است.. البته در تهیه لیست زیر نیز سعی شده ترتیب منابع معرفی شده با درجه اهمیت آنها هماهنگ باشند.
6- هرچند منابع دانشگاه دولتی و آزاد تا حد قابل ملاحضه ای با هم اشتراک دارند اما بدیهی است که مطالعه منابع مختص به هر کدام از این دانشگاه ها شانس موفقیت شما را بالا خواهد برد. البته شایان ذکر است که مطالعه منابع دولتی ممکن است به شما در آزمون دانشگاه آزاد هم کمک کند، اما برعکس آن شاید کمتر صادق باشد. در مورد منابع دانشگاه آزاد نوشته شده در اینجا باید با دیگر دوستان و اساتیدتان هم مشورت کنید.
7- تست زدن نه تنها توانایی شما را در این مهارت بالا می برد بلکه شیوه مطالعه کردن و اینکه در هر درس چه مطالبی را و به چه صورت بخوانید به شما یاد خواهد داد. در هر سال تعداد کمی از سئوالات آزمون کارشناسی ارشد از سئوالات سالهای گذشته تهیه می شوند، بهمین دلیل مطالعه سئوالات سالهای پیش وزارت علوم(و نه فقط سئوالات ساخته شده بوسیله موسسات آموزشی مختلف) روشی مقرون به‌صرفه و موثر در کسب نمره بالاتر شما خواهد بود. پیشنهاد ما این است که یکبار بعد از آشنایی مختصر با مطالب هر درس و یکبار نیز بعد از تمام کردن منابع آن درس تستها را مطالعه کنید؛ بار اول به‌منظور اینکه مطالعه خود را چطور تنظیم کنید، چه بخوانید و چطور بخوانید و بار دوم بمنظور آزمون کردن خودتان، کشف نقاط قوت و ضعف خود و دیگری بیاد سپردن تستها بمنظور جواب دادن به تستهای تکراری آزمون کارشناسی ارشد.
متون روانشناسی به زبان انگلیسی (دولتی و آزاد)
درس زبان انگلیسی منبع مشخصی ندارد، بصورت تخصصی بوده و نیازمند توانایی خوب شما در دانستن کلمات، اصطلاحات و متون تخصصی روانشناسی و توانایی در حد متوسط در ترجمه کردن و گرامر می باشد. نکات زیر در این زمینه مفید خواهد بود:
1- معادلات انگلیسی و تعریف و مفهوم اصطلاحات تخصصی روانشناسی که در پایان کتاب زمینه روانشناسی هیلگارد(در نوع دو جلدی آن در پایان جلد دو) آمده است را خوب بخوانید.
2- هنگام مطالعه سایر دروس معادل انگلیسی واژه ها، نظریات و اصطلاحات تخصصی روانشناسی که در هر کتاب بصورت زیرنویس آمده اند را حفظ کنید. بطور مثال در درس روانشناسی رشد می خوانید که معادل است و... . development : انگلیسی کلمه رشد
3- در نهایت موفقیت شما در این درس مستلزم توانایی نسبی شما در ترجمه کردن و دانستن نکات گرامری است. برای بالا بردن این توانایی ها باید به مطالعه هرچه بیشتر متون انگلیسی بخصوص متون تخصصی بپردازید. منبع معرفی شده در زیر برای این منظور مناسب خواهد بود.
- متون روانشناسی به زبان انگلیسی، کیانوش هاشمیان
4- الگوی مطالعه این درس باید متفاوت از سایر دروس باشد، بدین معنی که بجای مطالعه طولانی در یک دوره زمانی محدود به مطالعه هر روزه ولی به مدت محدود (مثلا 45 دقیقه تا یک ساعت) اقدام کنید.
5- برای فرهنگ لغت منبع این درس کتاب فرهنگ لغت روانشناسی، تالیف براهنی و همکاران پیشنهاد می شود.

1- آسیب شناسی و روانشناسی کودکان استثنایی
الف- دانشگاه دولتی:
1- روان شناسی مرضی تحولی، دادستان، جلد 1 و 2، (چنانچه وقت اضافه داشته باشید همچنین ج 3: جلد روانشناسی مرضی کودک، انتشارات سمت
2- آسیب شناسی روانی، روزنهان و سلیگمن، ترجمه یحیی سید محمدی، جلد 1 و 2، انتشارات ساوالان و ارسباران.
3- روانشناسی کودکان استثنایی، ترجمه بهروز میلانی فر
4- روانشناسی و آموزش کودکان استثنایی، ترجمه سیف نراقی، انتشارات ارسباران
ب- دانشگاه آزاد:
1- آسیب شناسی روانی، دکتر آزاد، جلد 1 و 2.
2- آسیب شناسی روانی، روزنهان و سلیگمن، ترجمه یحیی سید محمدی، جلد 1 و 2، انتشارات ساوالان و ارسباران.
3- روانشناسی کودکان استثنایی، میلانی‌فر.
4- بهداشت روانی و عقب ماندگی ذهنی، احدی و بنی جمالیف نشر نی.

2- آمار و روش تحقیق
نکته: مبانی امار و رو تحقیق در تمامی کتاب ها یکسان است و در صورتی که فرصت چندانی ندارید، مطالعه سایر منابع در دسترس می تواند تا حد زیادی به شما کمک نماید. همچنین توجه کنید که در این درس (در اکثر سالها)تعداد زیادی از سئوالات از روش تحقیق طرح می شود تا آمار.
الف- دانشگاه دولتی
1- مبانی نظری و عملی پژوهش، دلاور، انتشارات رشد یا روش تحقیق در روانشناسی و علوم تربیتی، دلاور، نشر ویرایش.
2- روش تحقیق در علوم رفتاری، سرمد، بازرگان و حجازی.
3- احتمالات و آمار کاربردی، دلاور، انتشارات رشد.
4- استنباط آماری در علوم رفتاری، حیدر علی هومن.

ب- دانشگاه آزاد
1

- روش های آماری در علوم رفتاری، حسن پاشا شریفی و جعفر نجفی زند، انتشارات سخن.
2- روش های تحقیق در علوم رفتاری، حسن پاشا شریفی و نسترن شریفی، انتشارات سخن.

3- روانشناسی رشد
الف- دانشگاه دولتی
1- روانشناسی ژنتیک، منصور و دادستان، ج 1 و 2، انتشارات سمت
2- روانشناسی رشد، لورا ای برک، ترجمه یحیی سید محمدی، ج 1 و 2، انتشارات ارسباران
3- رشد و شخصیت کودک، ترجمه مهشید یاسایی
4- پیشگامان روانشناسی رشد، فربد فدایی
5- روانشناسی رشد، جمعی از مولفان (سوسن سیف و همکاران)
ب- دانشگاه آزاد
1- روانشناسی رشد، سوسن سیف، جمیله کدیور و همکاران(جمعی از مولفان)، انتشارات سمت.
2- روانشناسی رشد نوجوانی و جوانی، احدی و نیکچهر محسنی.
3- پیشگامان روانشناسی رشد، فربد فدایی.

4- روانشناسی بالینی(دولتی و آزاد)
1- روانشناسی بالینی، فیرس وترال، ترجمه فیروزبخت (فصول 4 تا 1.4
2- نظریه های مشاوره و رواندرمانی، تالیف شفیع آبادی و ناصری.
3- روانشناسی بالینی، حمید پورشریفی، انتشارات سنجش.
4- روانشناسی بالینی، تالیف شاملو.
5- در مورد آزمونهای روانی می توانید از تمام کتاب های آزمونهای روانی استفاده کنید، اما چنانچه وقت و انرژی کافی دارید پیشنهاد ما کتاب راهنمای سنجش روانی، مارنات، ترجمه پاشا شریفی، جلد 1 و 2(به غیر از فصل پرسشنامه کالیفرنیا است) ، در این قسمت آزمونهای وکسلر و MMPI)) مهم ترند هرچند که در سالهای مختلف ممکن است.آزمونهای متفاوتی مورد توجه طراحان سئوال باشند.
5- روانشناسی فیزیولوژیک و انگیزش و هیجان
الف- دانشگاه دولتی
1- روانشناسی فیزیولوژیک، ترجمه بیابانگرد، بخصوص ج 2
2- انگیزش و هیجان، مارشال ریو، ترجمه یحیی سید محمدی، نشر ویرایش.
3- انگیزش و هیجان، تالیف کریم خداپناهی.
ب- دانشگاه آزاد
1- انگیزش و هیجان، مارشال ریو، ترجمه یحیی سید محمدی، نشر ویرایش.
2- مبانی روانشناسی فیزیولوژیک، کارلسون، ترجمه مهرداد پژهان، نشر غزل.

6- علم النفس
الف- دانشگاه دولتی:
1- علم النفس از دیدگاه دانشمندان اسلامی، تالیف حسن احدی و شکوه بنی جمالی، انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی
2- روانشناسی شخصیت از دیدگاه اسلامی، علی اصغر احدی، انتشارات امیرکبیر
ب- دانشگاه آزاد:
1- علم النفس از دیدگاه دانشمندان اسلامی، تالیف حسن احدی و شکوه بنی جمالی، انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی.
2- علم النفس، دکتر کیانوش هاشمیان، انتشارات دانشگاه پیام نور.

7- روانشناسی عمومی(سراسری و آزاد)
1- زمینه روانشناسی هیلگارد، ترجمه براهنی و همکاران.

8- روانشناسی شخصیت (دانشگاه آزاد، گرایش روانشناسی شخصیت)
1- نظریه های شخصیت، شولتز، یحیی سید محمدی، نشر ویرایش
2- نظریه های شخصیت، دکتر سیاسی، انتشارات دانشگاه تهران

2- منابع کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی وزارت بهداشت:

توجه 1: فقط کسانی می توانند در آزمون کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی وزارت بهداشت شرکت کنند که مدرک کارشناسی آنها روانشناسی (کلیه گرایشها) و یا مشاوره باشد. بدیهی است رشته های دیگر حق شرکت در این آزمون را ندارند. در آزمون کارشناسی ارشدروانشناسی وزارت علوم یا دانشگاه آزاد ممنوعیتی از نظر نوع مدرک کارشناسی وجود ندارد و هر کس با هر مدرکی می تواند در این آزمونها شرکت کنند. البته باید عنوان شود که در آندسته از دانشگاههایی (وزارت علوم و آزاد) که آزمون آنها بصورت دو مرحله ای یعنی مرحله کتبی و مصاحبه برگزار می شود، ممکن است فارغ التحصیلان رشته های روانشناسی در اولویت قرار بگیرند.
توجه 2: آزمون کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی وزارت بهداشت تا سال 1386 به صورت دو مرحله ای برگزار می‌شده است. بدین صورت که 70 درصد از نمره کل داوطلب به نمره کتبی که در آزمون مرحله اول کسب می کرد و 30درصد از نمره نیز به نمره ای که داوطلب در مصاحبه کسب می کرد اختصاص داده می شد. در سال 1387 این آزمون تک مرحله ای شده و فقط نمره مرحله کتبی مورد لحاظ قرار می گیرد. اما منابع غیر رسمی حکایت از این دارند که در سالهای آتی نیز احتمالا آزمون بصورت دو مرحله ای برگزار خواهد شد.
توجه 3: لیست زیر بر اساس منابع معرفی شده وزارت بهداشت در سال 1387 و از سایت این وزارت اخذ شده است، لذا ممکن است در سالهای آینده تغییراتی در آن اعمال شود. برای دسترسی به تازه ترین منابع معرفی شده این وزارت در هر سال باید منتظر زمان ثبت نام وزارت بهداشت که منابع هر رشته را در دفترچه ثبت نام و همچنین بر روی سایت خود نمایه می کند باشید، هرچند که در طول چندین سال گذشته تغییر کمی در این منابع صورت گرفته است.
توجه 4: راهنماییهای زیر در موفقیت بیشتر شما موثر خواهد بود، بهمین خاطر آنها را با دقت بخوانید:
1- کتاب خلاصه روانپزشکی کاپلان (ترجمه رفیعی یا پورافکاری) در آزمون این وزارت بسیار مهم می باشند. ترتیب اهمیت معمولا بصورت جلد 2، جلد 1 و سپس جلد 3 می باشند.
2- از این کتاب نه تنها برای درس روانپزشکی عمومی و فرهنگی که همچنین در دروس دیگر از جمله روانشناسی رشد، بالینی و حتی آمار نیز سئوال طرح می شود. بهمین خاطر شما باید آن فصولی از این کتاب سه جلدی که مربوط به این دروس می باشند مانند فصل روان‌درمانیها که مربوط به روانشناسی بالینی و یا فصل آمار که مربوط به درس آمار و .... را مسلط باشید.
3- مطالعه فصولی که چندان مربوط به دروس جدول زیر نمی باشند مانند فصل مغز و رفتار و... ضرورتی ندارد.
4- هرچند منبع معرفی شده بوسیله وزارت بهداشت خلاصه روانپزشکی کاپلان ترجمه پورافکاری می باشد، اما ترجمه رفیعی و همکاران جدیدتر و روانتر است، بهمین خاطر ما مطالعه این ترجمه را پیشنهاد می کنیم.
5- آزمون زبان این وزارت عمومی می باشد، بهمین دلیل مطالعه همه منابع معرفی شده بوسیله این وزارت ضرورت و امکان ندارد.
6- برای آشنایی بیشتر با نحوه طرح سئوالات پیشنهاد می کنیم که تستهای چندین سال گذشته این وزارت را مطالعه کنید.
7- برای اطلاعات بیشتر می توانید به آدرس این وزارت (. www.dme.hbi.ir) برويد.
-8 تعدای از بندهای قسمت منابع پیشنهادی آزمون کارشناسی ارشد روانشناسی وزارت علوم و دانشگاه آزاد که به عنوان راهنمایی ذکر شده است همانند بند 6 قابل اطلاق به آزمون وزارت بهداشت نیزمی باشد..

منبع:

http://www.maryam-yekta.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 18:10  توسط محمد مجتبی زاده  |